خاطراتی از نقش شهید در لانه جاسوسی
مهندس پیدایش استاد دانشگاه صنعتی شریف:
به خاطر تحریم اقتصادی آمریکا ۵۰ روزمن و ناصر در یک دانشگاه درس می خواندیم. من ابتدا ارتباط مستقیمی با او نداشتم تا این که در جریان تسخیر لانه جاسوسی که بین چهار دانشگاه تقسیم شده بود و دانشگاه صنعتی شریف که ما در آن مشغول تحصیل بودیم، مسئولیت تسخیر اسناد را برعهده داشت و همچنین حفاظت از گروگانهای دستگیر شده به عهدۀ ما بود و ما از آن زمان به بعد یک جمع ۱۰۰نفری را تشکیل داده بودیم که با هم بیشتر آشنا شدیم و او جزو این جمع بود و تحت این شرایط بود که با هم رابطه پیدا کردیم.
از جمله خصوصیات بارز این بزرگوار این بود که در زمان نگهداری و حفاظت از گروگانها، عده ای از دانشجویان که عادت به نگهبانی نداشتند و یا مشکل داشتند پستشان را بر عهدۀ این شهید می گذاشتند و او با جان و دل بدون اینکه خم به ابرو بیاورد قبول می کرد و با آن که کار نگهبانی آن هم در شب بسیار خسته کننده بود. عشق امام که در دلها جا شده بود همۀ این عزیزان را به طرف حضرت امام(قدس سره) سوق می داد که خصلت های خوب را از رهبر و باغبان باغ انقلاب یاد بگیرند.اخلاص و پاکی افرادی همچون سردار شهید ناصر فولادی و عشق این افراد باعث شد که این حرکت موفق و پیروز گردد و مخلص بودن آنها باعث شد که گلچین شوند ایمان و تواضع این شهید والا مقام هیچ وقت از خاطرم بیرون نمی رود. در دعای کمیل ناصر حضوری فعال داشت و از همه مهمتر او همراه با دانشجویان دیگر برای طرفداری و حمایت از گفته رهبر کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی که فرموده بودند:اگر آمریکا ما را تحریم اقتصادی کند روزه میگیریم، پنج روز روزه گرفتند. در برپایی نماز جماعت حضور دائمی داشتند و در کلاسهای اصول عقاید که توسط آیت الله حائری شیرازی و همچنین کلاسهای آشنایی با قرآن که تشکیل می شد شرکت مستمر و حضور پررنگی داشتند
من تا مدتی از شهادت این سردار شهید اطلاع نداشتم و عکس ایشان را در روزنامه دیدم که به عنوان معلم اخلاق معرفی شده بود.برهه ای بود که شهیدان ما بهترین را انتخاب کردند و درحالی که هیچ بهرۀ مادی از این دنیا نبردند.
مهندس قره ای مسئول موسسه فرهنگی دانشگاه صنعتی شریف:
12 الی 15 ساعت آشنایی من با سردار شهید، از زمان تسخیر لانه جاسوسی شروع شد البته با وجود این که در یک دانشگاه تحصیل می کردیم ولی وجود یکدیگر را احساس نکرده بودیم. ما در حین درگیری در لانه جاسوسی چند ساعتی مجبور بودیم در هوای بارانی اطراف آن ساختمان که در آن را قفل کرده بودند تا فردی وارد نشود، در حال گشت بودیم که بتوانیم راه نفوذی پیدا کنیم که این نقطه آغاز رابطه ی بین من با شهید فولادی و آشنایی ما بوده. شهید فولادی یکی از خصوصیاتی که داشت این بود که خیلی زودجوش بود و در واقع اهل جوشیدن و وصال شدن بود. افراد زیادی دوست داشتند که با او رابطه ایجاد کنند چون که حالت بسیار شیوایی درگفتار داشتند و با محبت بودند به طوری که انسان از صحبت کردن با چنین شخصی لذت فراوان می برد.او مسائل عرفانی و معنوی را بسیار مراعات می کرد، همیشه نمازش را اول وقت به جا می آورد روزهای دوشنبه و پنجشنبه که برای روزه مستحب است روزه می گرفت همیشه شاد و بشاش و با قیافه گشاده برخورد می کرد در ایام سرد و زمستان، با ماست یخ زده که در محوطه لانه، توزیع می شد سحری می خورد. امّا تا پایان روز حالت بشاش و شاد بودن خود را حفظ می کرد و در عین حال شوخیهای معمولی خود را فراموش نمی کرد.
مثلاً اگر در سلف غذا خوری می رفت و غذا را دیر می دادند شعارمی داد: «معده را از طعام خالی دار تا در آن قرقر شکم بینی» این طور نبود که در قید و بند غذایی باشد این هم به خاطر شوخی می گفت.
ناصر مسئولیت پذیری خوبی داشت و از نظر تشکیلاتی در رده بالایی بود و مطالب آموزشی را بسیار سریع یاد می گرفت و در جمع می درخشید یک بار اردویی که رفتیم، جزو کسانی بود که فرماندهی را به عهده داشت و می توانست نیروها را در مانورهایی که انجام می شد جمع آوری کند.هر وقت هر فردی کاری داشت به او مراجعه می کرد. کار آنها را راه می انداخت مثلاً خود من چندین بار کار داشتم و می خواستم بیرون بروم گفتم آقا فولادی این دو ساعت جای من نگهبانی میدهید؟ ایشان با وجود این که قبلاً به جای افراد دیگر نگهبانی داده بود، بدون صحبتی می پذیرفت، مثلاً شاید ۱۲ الی ۱۵ ساعت مداوم در پست می ایستاد من می گفتم: « آقای فولادی خوابم می آید، می شود به جای من شما بایستی» می گفت: «برو بخواب، من به جای تو قرار می گیرم»، اینها از جمله کمک و مساعدتی بود که به افراد می کرد. هیچ وقت از لحاظ اخلاقی، توصیه زبانی نمی کرد یعنی نمی گفت این کار را بکن، آن کار را نکن، بلکه با عمل خودش کار می کرد که ما متوجه می شدیم چکار بکنیم. نحوۀ برخوردش بهترین توصیه ای بود که می کرد.
او به خوبی مسائل سیاسی را تجزیه می کرد، پیامدهای مسائل سیاسی بداخل لانه را دقیقاً دنبال می کرد در کلاسهای فوق العاده که تشکیل می شد حضور دائمی داشت در جلساتی که داخل لانه تشکیل می شد، مقید بود حضور داشته باشد خصوصاً در جلساتی که مرحوم حاج سید احمد خمینی بود.
مهندس اصغر رحمتیان:
در زمان حمله به سفارت آمریکا، شبانه روز با ایشان بودم، سردار شهید فولادی، علاقۀ زیادی به عملیات نظامی داشتند و پیشنهاد این مسئله را که لازم است دانشجویان جهت امنیت نظامی، یک سری آموزشها را ببینند از طرف ایشان مطرح شد که مسئولین هم پذیرفتند بچه ها را دو گروه برای آموزش و نظامی تقسیم کردند و من به اتفاق این شهید بزرگوار زیر نظر نیروهای ویژه آموزش دیدیم و او از جمله کسانی بود که در عملیاتها فعالانه شرکت می کرد و موفق شد.
لانه جاسوسی از پنج یا شش ساختمان تشکیل شده بود.که دو ساختمان از ارزش ویژه ای برخوردار بودند یکی ساختمانی که محل نگهداری اسراء لانه جاسوسی بود که خود سفیر آمریکا و بقیه اعضای سفارت اسرار محرمانه در آنجا نگهداری می کردند و اولین جایی که دانشجویان پیرو خط امام وارد شدند همین محل بود که از بین بردن مدارک جلوگیری نمایند وقتی ما به آنجا رسیدیم دستگاهی بود که بسیاری از مدارک را پودر کرده و از بین برده بودند و یک سری از مدارک که باقیمانده بود، به صورت رشته های باریک در آمده بود حال با چنین وضعیتی می بایست آنها را به هم وصل می کردیم، تا مطلب خوانده شود. این کار بسیار مشکلی بود و کسانی می توانستند این کار را انجام دهند که از اعصاب قوی برخوردار باشند. شهید فولادی به این کار بسیار علاقه داشت و واقعاً به جان و دل می نشست و این کار را انجام می داد و شاید ۷ الی ۸ساعت در روز، مدارک را به هم وصل می کرد اطلاعات را که بدست می آورد آنها را با هم می خواندیم. ساختمان دیگر که مهم بود ساختمان سفید نام داشت و محل خود سفیر بود زمانی که لانه جاسوسی به تسخیر در آمد از این محل برای نگهداری افراد رده بالای سفارت استفاده می کردند و معمولاً از کسانی در این محل استفاده می شد که هوشیارتر و کار آزموده تر بودند ایشان از جمله کسانی بود که به داخل ساختمان سفید رفت و آمد می کرد.
یادم هست یک شب، یکی از بچه ها در حال کشیک دادن خواب او را با خود برده بود. برای همین شهید فولادی به او تذکر داده بود که الان وقت خواب نیست ممکن است هزار مسئله پیش آید. بچه هایی که خسته بودند اغلب از او می خواستند جای آنها نگهبانی دهد که شهید فولادی می پذیرفتند. واقعاً او بی خوابی را تحمل می کرد و در حین کشیک دادن به قرائت و خواندن کتب مختلف می پرداختند در هفته۲روز روزه می گرفتند خاطرم هست روزی مرحوم حاج سید احمد خمینی به آنجا تشریف آوردند.تقریباً زمان افطار بود. ایشان گفت: من نمازم را می خوانم و بعد افطار می کنم، مرحوم حاج احمد آقا وقتی این مسئله را فهمیده بودند خطاب به ایشان گفتند: شما اینجا هم روزه می گیرید.
مهندس احمدآب بر: حرف زشت گروگان آمریکایی ....
یکی از اتفاقاتی که در لانه جاسوسی هیچ گاه فراموش نمی کنم این است که یکی از خواهران جهت مصاحبه با یکی ازگروگانهای یهودی صهیونیست انتخاب شده بود آن گروگان گویا حرف زشتی به این خواهر گفته بود، ناصر با عصبانیت قصد داشت توی گوش او بزند امّا بچه ها مانع این کارش شده بودند
نقش شهید در زمان تصدی مسئولیت بخشداری منطقه جبال بارز جیرفت
خیام حسین زاده: کشف جبال بارز جنوبی....
بنده افتخار این را داشتم که از سال ۱۳۶۰ از زمانی که سردار شهید به عنوان بخشدار جبال بارز معرفی شد درخدمت این شهید والامقام باشم از شهید خاطرات زیادی دارم مخصوصاً در اویل خدمت ایشان برف و تگرگ سنگینی منطقه جنوب جبال بارز را چون لقمه ای به دهان گرفته بود.از طریق استانداری دستور دادند که سریعاً به منطقه اعزام شویم، این سردار با ما حرکت کردند، ما چهار اکیپ بودیم و من افتخار داشتم که در خدمت ایشان باشم، می توانم به جرأت بگویم که شهید فولادی تنها کسی بود که افتخار این را داشت که جنوب جبال بارز را کشف کند، پا در مناطقی گذاشت که پای هیچ یک از مسئولین تا زمانی که ایشان به آنجا تشریف بردند، نرسیده بود. سفر ما حدود بیست و چهار یا بیست وهشت روز طول کشید که در اکثر مناطق صعب العبوری که ما پیمودیم، توانستیم گزارشاتی به موقع، به استانداری ارسال نمائیم و کمکهایی را برای مردم منطقه جلب کنیم من در آن زمان، به عنوان نماینده بخشداری در جنوب جبال بارز کار می کردم، مقر بخشداری در شمال آن بخش واقع شده بود، ومن از همان روزهای اوّل تشخیص دادم که ایشان می خواهند به منطقه جنوب جبال بارز بروند و با توجه به استضعاف مردم منطقه، محور کار و فعالیت های خود را آنجا قرار دهند.
در اکثر اوقات و روزهای هفته در خدمت مردم محروم جنوب جبال بارز بودند. در هیچ شرایطی شهید فولادی نماز شبشان ترک نمی شد. یادم هست در منطقه ای بنام سرتین که منطقۀ سردسیری بود، به اتفاق یکی از برادران و ایشان آتشی روشن کرده بودیم، شب خیلی سردی بود و سرما زمین را صحنه یک تازی خود قرار داده بود به طوری که ما بچه های آن منطقه هم نمی توانستیم سرما را تحمل کنیم. ایشان درآن شرایط بلند شد و نماز شب را به جا آورد، همه ما مخصوصاً بچه های اکیپ که هفت نفر بودیم راتحت تأثیر خود قرار داد.
چون بسیار آدم خاکی بود، طوری در جمع مردم آمد و شد می کرد که افراد مخصوصاً مستضعفین تا ایشان معرفی نمی کردیم، متوجه نمی شدند که ایشان آقای بخشدار هستند.
مردم جنوب جبال بارز از میجان تا کوه شاه هنوز خاطرات این سردار شهید را به باد فراموشی نسپرده اند. یادم می آید یک شب به جایی رسیدیم که ناچاراً مجبور بودیم شب را همان جا بمانیم استراحت کنیم، یکی از اهالی آن منطقه که نزدیک صد و سی و یا صد و چهل گوسفند تمامی دارایی او بود آنها را از دست داده بود، و ظاهراً دست روزگار فقط یک گوسفند برای او باقی گذاشته بود که این را هم به احترام و به افتخار یکی از مسئولان جمهوری اسلامی، کشت که از ما پذیرایی کنند من دیدم حالت شهید فولادی دگرگون شد واقعاً نمی خواست از این غذا بخورد و بعد صاحبخانه هم متوجه شد که ایشان حالتی دیگر دارد.
من به شهید گفتم: آقا شما باید حتماً از این غذا بخورید. درحالی که ایشان گریه می کرد گفت: « این مرد با این اوضاع، یک گوسفند خود را برای ما کشت» گفتم:« آقا اگر شما غذا نخورید او برداشت دیگری خواهد کرد»
با توجه به وضعیت بهداشتی منطقه که ما هر جا می رفتیم با گوسفندهای مرده روبرو میشدیم. در همین حال ایشان شروع به گریه کردند و گفتند:« خدا می داند که فکر من چیز دیگری است ناچاراً از آن غذا میل فرمودند و شب را هم آنجا ماندیم پسر این صاحبخانه سربازی بود، که برای مرخصی به منزل آمده بود ودر حصار برف و تگرگ گیر کرده بود، لذا شهید فولادی به اختیاراتی که داشت مرخصی او را تمدید و دوازده روز به آن اضافه کردند تا به وضع خانواده رسیدگی نمایند»
به یاد دارم روزهای دیگر از شهرستان عازم منطقه کوه شاه بودیم که یکی از مناطق محروم جبال بارز، می باشد و الان جزو منطقه عنبر آباد است و قسمتی از آن هم که بنام شهرستان کهنوج است به من خبر دادند که پیرمردی خیلی مریض است و در بستر بیماری افتاده است من به شهید فولادی پیشنهاد کردم که آقا اگر می خواهید، به این بنده خدا سری بزنیم گفت: « حتماً» وقتی که به دیدن این پیرمرد رفتیم به او گفت:« خدایا به بزرگیت شکر که من نمردم و یکی از مسئولان جمهوری اسلامی را دیدم» وقت برگشتن به ما خبردادند که آن پیرمرد دار فانی را ترک گفته است سردار شهید فولادی در مراسمی که برای این پیرمرد انجام گرفت شرکت کرد و این خاطره از جمله خاطرات فراموش نشدنی برای من است.
کارهای ماندگار زیادی از ایشان به جا مانده است مثلاً مردم حاجی آباد از آب آشامیدنی برخوردار نبودند.
آنها واقعاً مدیون این شهید گرانقدر هستند، زیرا موتور دیزلی را شبانه برای این منطقه و سه موتور دیزل برای روستاهای دیگر آوردند.
می توانم بگویم که شب و روز برای ایشان معنی و مفهوم نداشت، و همواره در خدمت خلق از هیچ کاری دریغ نمی ورزید.
مهندس شیرازی معاون استانداری کرمان : نماز شب...
من در بخش جبال بارز سال ۶۱-۶۰ مسئول جهاد سازندگی بودم در اولن برخوردی که با ایشان داشتم حوالی ظهر بودکه با یک جیپ قهوه ای رنگ که متعلق به بخشداری بود وارد جهاد شدند و ظهر نهار را با هم صرف کردیم. و اطلاعاتی در مورد منطقه جبال بارز به ایشان منتقل کردم.
در مدتی که ایشان آنجا مشغول خدمت بودند با بعضی از خصوصیات اخلاقی ایشان آشنایی پیدا کردم شهید فولادی اکثر شبها در جهاد اقامت می کردند، و صبحهای زود قبل از اذان بیدار می شدند و از ما خداحافظی می کرد و به بهانه ی این که مأموریتی دارند و بعداً ما متوجه شدیم که قبل از اذان صبح، جهت اقامه نمازش در بخشداری حضور پیدا می کردند و احساس کردیم که نمی خواهد کسی در جریان عبادات ایشان قرار گیرد. در بُعد اخلاقی واقعاً نمونه و بسیار مردم دار و خوش رو بود. همیشه لبخندی بر لبهایشان نقش می بست. اهل دعا بود در هرکجا که صدای اذان بلند می شد برای اقامۀ نماز آماده می شد و بعد از نماز همیشه دعا می کرد او در دوران مسئولیت آن چه در توان داشت در طبق اخلاص می گذاشت ولی احساس می کردیم که فعالیت اجرایی ایشان را قانع نمی کند بنابراین جبهه را برگزیدند. علاقه او به محرومان و مستضعفان زیاد بود آن قدر خاکی بود که در یک جمع به راحتی نمی شد تشخیص داده شود که ایشان بخشدار یا بالاترین مقام سیاسی و اجرایی منطقه هستند.یادم می آید یک روز که قرار بود با هم برای کارهای بخشداری، به استانداری کرمان برویم در بین راه به خانم و بچه ای برخورد کردیم که دستشان را برای سوار شدن بالا بردند آنها برای مداوا شدن به یکی از روستاهای دیگر رفته بودند.
برخلاف این که دیرمان شده بود، شهید فولادی رو به من کرد و گفت: اگر صلاح بدانید اوّل ایشان را برسانیم و بعد برویم.ناصر آقا آنها را نزدیک منزلشان دریکی ازروستاهای ده بکری رساندند و بعد گفتند: قسمت بود آنها را به خانه برسانیم.
آقای یوسف کردستانی معاون بخشداری منطقه جبال بارز:
پرکردن ۳۰۰ گالن نفت سردار شهید، مردی مخلص و شجاع بود و مدتی که به این منطقه آمدند، خدمات زیادی برای مردم محروم به انجام رساندند.جادۀ روستایی آن زمان کم بود و می بایست پیاده یا با قاطر و اسب عبور و مرور کرد. مردم جنوب جبال بارز با مشکلات مادی زیادی دست و پنجه نرم می کردند و به سختی و مشقت زندگی را به سر می گذراندند که ایشان برای حل این مشکلات برنامه های زیادی را عملی کرد. از خاطرات به یادماندنی که از ایشان به یاد دارم این است که ایشان از مرکز بخش بالغ بر 300گالن بیست لیتری تهیه کرد و به همراه خود آورد. از ساعت 7شب تا نزدیکیهای صبح با پمپ دستی مشغول پرکردن گالنها شدند، و کادر بخشداری را نیز بیدار نکردند که به او کمک کنند و بعد از نماز صبح تصمیم گرفتند که حرکت کنند خودشان یک تنه گالنها را در داخل کامیون قرار دادند. به ایشان گفتم: به لحاظ این که دیشب نخوابیده اید، استراحتی کنید و بعد حرکت نمایید. اما قبول نکردند و رفتند.باز از آن روزهای پر از خاطره که در جوار ایشان بودیم به یادم هست: یک روز دو کامیون سیمان از کرمان آورده بودند و ما آن روز کارگری در دسترس نداشتیم خود شهید مشغول خالی کردن سیمانها شدند و به لحاظ این که، شجاع ورزیده و قوی بودند حتی دو کیسه سیمان را با هم حمل می نمودند.راننده از من پرسید:((ایشان چه کاره هستند؟)) گفتم:((بخشدار منطقه،)) او تعجب کرد گفت:((بخشدار مشغول خالی کردن سیمان است)) و بعد به آقای فولادی گفت:((شما تشریف ببرید)) اما ایشان نپذیرفتند و به این کار ادامه دادند در حالی که پشت ایشان بر اثر گرمای هوا و سنگینی کیسه ها، تاول زده بود.
یک بار هم یک گاو صندوق، پنجاه، شصت کیلوئی را که چند تن از دوستان نتوانستند با کمک یکدیگر آن را بالای کامیون قرار دهند ایشان با لبخندی که به لب داشت به تنهایی آن را بلند کرد و داخل کامیون گذاشت.
سردار شهید دوست نداشت به او آقای بخشدار بگویند بلکه می گفت: ((مرا به اسم صدا بزنید)) و در زمان تصدی این مقام ساختمان بخشداری را به برگزاری کلاسهای احکام واگذار نموده بودند و می فرمودند: >می شود بطور ایستاده نیز کار ارباب رجوع را انجام داد، و نیاز به میز و... نیست.<
آقای محمدی کمالی کارمند بخشداری: گریستن برای مردم محروم .........
ما یک وانت بار در اختیار داشتیم و اکثر اوقات به اتفاق سردار شهید، ساعتهای۹ازشهرستان جیرفت گازوئیل بار می کردیم تا ساعت 12شب در مردهک بودیم. به این وسیله سوخت می رساندیم وگرنه مشکل ایجادمی شد.شب را در مردهک می ماندیم و صبح به طرف شهرستان راه می افتادیم. یادم می آمد یک بار در بین راه، چندنفر از افراد پابرهنه و فقیر که امکاناتی نداشتند را سوار کردیم، شهید بزرگوار پشت فرمان ماشین بود.این افرادمسیرشان طوری بود که می بایست تا جادۀ اصلی می آمدند و بعد به یک روستا به نام جمال آباد قسمت بالا می رفتند. من و آقای فولادی متوجه نبودیم که این افراد کجا پیاده می شوند به همین جهت از آن مسیر که می خواستند پیاده شوند، جلوتر رفتیم، چند نفر از این زنها و مردها از بالای ماشین شروع به فحش دادن کردند که چرا ما را پیاده نکردید و فکر می کردند که ما قصد داریم سرآنها کلاه بگذاریم و بر ایشان مشکل ایجاد کنیم در حالی که ما از رفتار آنها جا خوردیم که این قدر به این ها محبت کردیم!چرا به ما بد می گویند؟ شهید فولادی متوجه قضیه شد و در حالی که پشت ماشین بودند سرشان را از شیشه بیرون آوردند و با متانت گفتند، مگر شما کجا می خواهید بروید؟حتماً ما شما را از آن محلی که می خواستید پیاده شوید جلوتر آوردیم، ببخشید!با این که آنها خیلی پرخاش و اهانت کردند، ایشان دوباره با وقار خاصی معذرت خواهی کردند.
بالاخره آنها را در همان محلی که می خواستند پیاده کردیم و راه افتادیم در قسمتی از مسیر شهید والامقام سکوت عجیبی کرده بودند و بعد از مدتی شروع به گریه کردند من از ایشان پرسیدم جناب آقای فولادی چرا شما گریه می کنید، از این که آنها فحش و ناسزا دادند ناراحت هستید، ایشان گفتند، ((آقای کمالی ناراحتی من از این است که در ایران این چنین افراد محرومی داریم که هم ضعف مالی و هم ضعف فرهنگی دارند. من فحاشی این افراد را به جان خریدم و از خدا می خواهم که به من این توفیق را بدهد تا در خدمت مردم محروم باشم و تا جایی که می توانم به آنها کمک کنم))
یک بار اتفاق با ایشان به منزل یکی از محرومان منطقه رفتیم، آنها برای ما غذا درست کرده بودند.
که سنگدان مرغ بدون آنکه دستی خورده باشد با همان وضعیت داخل مرغ بود. ایشان گفتند:((اشکال ندارد و برای آنکه ناراحت نشوند از آن مرغ خوردند)).
در اکثر اوقات که با ایشان بودم، می دیدم که نیمه های شب بیدار هستند و به راز و نیاز با عبور از عالم خاکی جدا شده اند و تمام حواسشان به سوی پروردگار است. ایشان با افراد سرمایه داری که به عناوین مختلف به مردم ظلم می کردند، مخالف بود و همیشه طرف محرومین و بیچاره ها را می گرفتند. اگر نامحرمی به بخشداری می آمد هیچ وقت ندیدیم که در این گونه مواقع سرشان بالا باشد. خیلی رعایت می کردند. خدا می داند مثل ایشان من هرگز در زندگی ام ندیده ام.
از توصیه هایی که به من می کردند این بود که هر قدمی برمی دارید بگویید:((تقبل الله)) سر وقت نمازتان را بخوانید و قرآن و نهج البلاغه را قرائت کنید.
آقای اسحاقی کارمند بخشداری: کمتر از ۵ ساعت استراحت می کرد
اولین روزی که سردار شهید فولادی وارد بخشداری جبال بارز شدند، ما نمی دانستیم ایشان چکاره هستند، چای آوردیم و پذیرایی کردیم، بعد یکی از همکاران پرسید چه کاره هستید؟ ایشان گفتند:((من برادر کوچکتر شما هستم و از استانداری معرفی شده ام تا این جا با شما همکاری کنم)) حتی خودش را به عنوان بخشدار معرفی نکردند. ایشان هیچ وقت پشت میز نمی نشست و همیشه کاغذ و خودکاری در دستش بود و احتیاجات مردم را در آن یادداشت می کرد و همیشه می گفت:((مرا بخشدار صدا نزنید من برادر کوچکتر شما هستم، مرا برادر فولادی یا ناصر خطاب کنید)). ایشان تعداد زیادی گالن نفت و فانوس آماده کرد و هر شب تا صبح آنها را نفت می زد که بعدها فهمیدیم هزینه آنها را از جیب خودش داده است.
بعضی شبها که با ایشان بودم می دیدم تا صبح با خدا راز و نیاز می کند، گریه می کند، دعا می خواند، بعضی اوقات با ایشان شوخی می کردم، می گفتم، چقدر نماز می خوانید ما را خسته کردید، ایشان گریه اش می گرفت و می گفت: ((آقای اسحاقی کاش خبر داشتی و می دانستی در جبهه ها چه خبر است و بچه ها چگونه فعالیت می کنند، در حالی که ما اینجا راحت هستیم»، ایشان بسیار مهربان و دلسوز بودند یادم می آید، تعدادی خواهر جهت تشکیل کلاسهای احکام و قرآن آمده بودند.چند نفر از آنان در محیط بدی کار می کردند و شهید فولادی ناراحت بود که این خواهران از کرمان آمده اند و در این وضعیت بد زندگی می کنند، ناراحت این قضیه بود. و سرانجام اتاقی را در بخشداری در اختیار آنها قرار دادند و خود ایشان شب را در منزل ما می خوابیدند. و وقتی برای صبح برای ایشان صبحانه می آوردم ایشان تنها شیر می خوردند وقتی می گفتم: ((آقای فولادی چرا تخم مرغ نمی خورید.)) می گفت: شما چند تا بچه دارید و این تخم مرغ ها سهم بچه هاست. او در 24ساعت کمتر از ۵ ساعت استراحت می کرد و بقیه اوقات را جهت رسیدگی به مشکلات در بین مردم بسر می برد.
آقای حاج مالک سعیدی خدمتگزار بخشداری: او دست مرا می بوسید...
از نظر مظلومیت شهید فولادی برای من یقین است که شبیه مظلومیت آقا امام حسین(ع)، از نظر سن و سال شبیه علی اکبر و از نظر شجاعت شبیه ابوالفضل العباس بود.
اولین برخوردی که من با شهید بزرگوار داشتم این بود که جایی مشغول درو بودم ایشان به من رسید و سلام کرد، دست من را گرفت و به طرف خودش کشید من گفتم، دست بوسیدن من حرام است گفت؛ دستت را باید زیارت کنم، روی چشمهایم بگذارم، دستی که به فرمایش پیامبر سوخته نمی شود دست زحمتکش است.
او به خواسته های مردم و کمبودهای آنان رسیدگی می کرد. گاهی افراد روی بعضی مسائل اعتراض می کردند و ایشان مسئله را بررسی می کرد و بعد روی آن نظر می داد. او هیچ گاه خواسته خودش را بر مردم تحمیل نمی کرد.
و مردم هم به این نتیجه رسیده بودند که او خلاف عمل نمی کند، حرفشان را می پذیرفتند. او سعی می کرد مردم را راضی نماید. گاهی اوقات برای سرکشی به خانه افراد می رفت. یک روز به اتفاق او در راه صعب العبوری که تقریباً 10کیلومتر بود حرکت کردیم بدون اینکه وسیله ای در اختیار داشته باشیم. من گفتم؛ جناب آقای بخشدار راه دور است آیا توانش را دارید گفت:«بلی باید به مردم برسم خداوند مسئولیتی بر گردن من نهاده است، باید آن را ادا کنم» وقتی به محل رسیدیم یکی از اهالی خواسته ای داشت که برآوردن آن در توان شهید والامقام نبود دیدم در گوشه ای نشست و گریه می کند گفتم؛ «آیا دچار ناراحتی شده اید؟» گفتند:«خواسته این فرد از توان من خارج است گریه من برای این است که در برابر خواسته این بندۀ خدا، ناتوانم»
یک روز نیز یک نفر به بخشداری آمد و گفت:«مشکل دارم بیائید و از نزدیک ببینید.» وقتی شهید فولادی تصمیم گرفتند به آنجا بروند من گفتم:«30کیلومتر، باید پیاده برویم» گفت:«اشکالی ندارد» وقتی آنجا رفتیم دیدیم مشکل مادی دارد ایشان مشکلات او را حل کرد.
خاطره دیگر در موقع درو گندم بود، که خود به اتفاق بعضی دانش آموزان و دانشجویان کمر همت را می بستند و در این امر شرکت می کرد.
ایشان در مورد ارجحیت درو کردن محصولات برادر من و مرحوم سعیدی که توان مالی اش کم بود نظرخواهی کرد که کدامیک مستحق تر است؟ من گفتم:«خدا آگاه است که برادر من، یک کم توان مالی اش بهتر است» گفت: پس اول اینجا واجب نیست. ساعت 11ظهر از اینجا رفتیم اولین کسی که داس را دست گرفت شهید فولادی بود. تا ساعت 5/2بعدازظهر ماه تیر آن هم در محلی بدون آب، زمین را درو کردیم.
روزی دیگر را به یاد دارم؛ گروهی شکایت کردند که آب شان تأمین نیست ایشان ساعت ۷شب جلسه ای تشکیل دادند و قرار شد کسی را مسئول آب انتخاب نمایند سردار شهید مردی را انتخاب کرد که از همه فقیرتر بود مردم زیر خنده زدند آقای بخشدار گفت:«آقایان حکومت، حکومت مستضعفین است، برای همین مردم انقلاب کرده اند.» در زمانی هم که اجناس بسیار کم و کوپنی شده بود فردی آمد و گفت: من وضع اقتصادی بدی دارم، چیزی ندارم و نمی توانم کاری بکنم، بعداً آقای بخشدار پیش من آمد و گفت:«این چهارهزار تومان را بگیرید و به آن بندۀ خدا بدهید نگویی که من داده ام، اگر بگویی رابطۀ دوستی ام را با تو قطع می کنم.»
یک نفر به نام محمد کور که بسیار مستضعف بود. یک شب آقا، مقدار 6کیلو قند و یک بستۀ چای خرید و با هم به سمت خانه ی او به راه افتادیم به پانصد متری منزل او رسیدیم. شهید فولادی به من گفت: «برو به آن بندۀ خدا بده» گفتم: «بگویم از بخشدار است» گفت: «نه». یک نفر از روستایی آمده بود و آرد می خواست که به او نداده بودند. آقا خودشان برای او آرد خریدند و بالای ماشین گذاشتند وقتی به خانه آن شخص رسیدیم، آقای بخشدار خود آنها را پیاده کرد و گفت: «من می روم تا من نرفتم در خانه را نزن، وقتی رفتم آرد را به این آقا بده».
من هیچ وقت در طول این مدت عصبانیت را در چهرۀ ایشان ندیدم. بعضی مردم نق می زدند، بعضی در را محکم به هم می زدند یکی می گفت: «نفت ما چه شد، فلان مسئله چه شد» که او هم به هر زبانی بود آنها را قانع می کرد.مردم گاهی از خوانین شکایت داشتند که آقا ناصر در مقابل خوانین می ایستاد و مقداری زمین از آنها می گرفت و به مردم می داد.همیشه در مقابل حق محرومان ایستادگی می کرد و حقشان را می گرفت! آن روزها، در منطقه روحانی وجود نداشت. بنابراین فعالیت زیادی در مسجد داشتند و در همۀ مراسم ها، مردم را به مسجد دعوت می کردند. مردم تراکتور نداشتند فقط یک تراکتور وجود داشت که متعلق به بخشداری بود.آقا، تراکتور را به نوبت به مردم می داد که از آن استفاده کنند. در زمانی که در منطقه بود توانست راههای روستایی را نیز توسعه دهد.
شهید فولادی چون ۲۱سال بیشتر از عمر گرانمایه اش را پشت سر گذاشته بود یک روز یک نفر که مسئله ای بر وفق مرادش انجام نشده بود، شروع کرد به اهانت که حالا بچه ای آمده بر ما حکومت کند بعضی ها می گفتند که فلانی چنین اهانتی به شما کرده است اما ایشان به روی خود نمی آورد. بعد من گفتم: «چرا جواب فلانی را ندادی» گفت: من اگر بخواهم برای اینها خرده گیری کنم نه می توانم جوابگوی شان باشم نه جوابگوی خدا و براستی او آدم مصلح و دل رحمی بود.
یک روز به اتفاق ایشان از جاده ای عبور می کردیم متوجه شدیم که یک ماشین به گوسفندی زده است. من متوجه شدم که رانندۀ ماشین و صاحب گوسفند با هم درگیر هستند صاحب گوسفند می گفت قیمت گوسفند دوهزار تومان است و راننده با گریه و زاری می گفت؛ به خدا قسم هیچی ندارم که بدهم، آقای فولادی از آنها سئوال کردند که جریان چه بوده است؟ صاحب گوسفند گفت: «آقا من همین چند گوسفند را دارم، هیچی ندارم.»
راننده نیز به سخن در آمد و گفت:من رانندۀ روزمزدی هستم و با روزی پنجاه تومان کار می کنم ما سوار ماشین شدیم شهید بزرگوار ماشین را آن طرف تر خاموش کرد و به من گفت: «پانصدتومان به من قرض بدهید»، گفتم: چشم بعد خودش هزار و پانصدتومان به من داد و گفت: «این پول را به صاحب گوسفند بده تا این بنده خدا را آزاد کند» من گفتم: بگویم آقای بخشدار داده گفت: «نه اگر بخواهید بگوئید بی حسنه ام کرده اید».
ما به عنوان اعضاء شورا به اتفاق آقای بخشدار به مکانی رفتیم که بین دو گروه زد و خوردی پیش آمده بود و ۴۰۰تومان خسارت وارد شده بود، آقا بخشدار هر کار کرد آنها رضایت ندادند و به آنها گفتند؛ فردا به بخشداری بیائید چون با خودشان پول نداشتند فردا صبح به من گفتند ۴۰۰هزار تومان را بگیرید و به صاحب ملکی که به او خسارت وارد شده بدهید تا رضایت دهد، من گفتم: بگویم آقا بخشدار داده گفت: نه اگر بگویی بخشدار داده آنها چنین چیزی را از تو قبول نمی کنند، خدا می داند گاهی وقتها پول نداشت و قرض می گرفت و می گفت: حقوقم را گرفتم، قرضم را اداء می کنم...
در جریان یک عروسی بین پدر زن و داماد اختلاف افتاده بود و داماد حاضر نبود مبلغی به عنوان شیر بها بپردازد و پدرزن هم می گفت: «تا این مبلغ را ندهد من زن او را نمی دهم» و هیچ یک هم در این بین راضی نمی شدند اما فردا شهید والامقام خود، آن مبلغ را به من داد و گفت: «این پول را به پدر عروس بده، تا کار عروسی این بندۀ خدا، انجام گیرد».
آقای محمد امانی عضو شورای محمدآباد مسکون: مهمانی با پیاز .......
در این برخورد اولیه که در مسجد با ایشان آشنا شدم. حس کردم عشق و علاقه ای در قلبم نسبت به این شهید بزرگوار دارم.بعداً متوجه شدم که ایشان نیز همین حالت را نسبت به من پیدا کرده بودند و من این لطف را مدیون عنایت الهی بودم. در بخشداری اولین جلسه ای که خدمتشان رسیدم به من گفتند«فلانی من از لحظه اول که شما را دیدم احساس کردم که سالهای سال است شما را می شناسم» من گفتم: «من هم همین احساس را نسبت به شما دارم» به من گفتند؛ «قول می دهید با من همکاری نمائید»
من پرسیدم در چه زمینه ای؟ گفتند: «خدمت به اسلام» گفتم: «از دل و جان در خدمت شما هستم»
یادم می آید در یک بعدازظهر پنج شنبه در روستایی، در شرق محمدآباد، آبگرمی وجود داشت که ما قدم زنان به اتفاق هم آنجا رفتیم و برگشتیم من از ایشان خواهش کردم آن شب را به خانه ی ما بیاید و با ما باشد ولی ایشان نپذیرفتند، من خیلی اصرار کردم و پیش خودم فکر کردم چرا قبول نمی کنند و بالاخره ایشان گفتند: «امشب وعده با دوست دیگری دارم» گفتم: «خوب دوستتان را هم با خود بیاورید»، خلاصه وقتی اصرار مرا دید گفت: من شبهای جمعه نمی خواهم منزل کسی باشم چون ملائک شبهای جمعه از عرش به زمین می آیند، و کارهای خیر بندگان را ثبت می کنند و حوائج آنان را برآورده می کنند. به ناصر آقا گفتم: «می شود ما را هم شریک کنید» گفتند: «خیر فتوکپی پذیرفته نمی شود اصل شناسنامه لازم است»
روزی از ایشان پرسیدم آقا شما ازدواج نمی کنید و یا اصلاً خیال ازدواج ندارید، ایشان فرمودند؛ من فقط عقد بسته ام اما هنوز همسرم را به خانه نیاورده ام، گفتم چرا؟ گفت: «تا زمانی که وضعیت اسلام مشخص نشود و تثبیت نشود من هم وضعیت خانوادگی خود را تثبیت نمی کنم»
من که با ایشان مأنوس بودم گفتم: «چرا اگر شهید شدید حداقل فرزندی از شما به یادگار بماند»
ایشان گفت: «من دوست دارم بچه هایم با اخلاق خودم بزرگ شوند نمی خواهم مزاحم همسرم شوم»
سردار شهید ناصر فولادی یک شب وقتی خدمتشان رسیدم از من تقاضا کردند که شام را با هم صرف کنیم من هم دعوتشان را در بخشداری پذیرفتم وقتی موقع شام فرا رسید، مقداری ماست و پیاز و آبلیمو آوردند من به شوخی گفتم:«این طوری می خواهید از مهمانتان پذیرایی کنید» ایشان گفتند: «مگر ما از حضرت علی (ع) عزیزتر هستیم» ایشان با توجه به امکاناتی که در دسترس داشتند، زندگی بسیار ساده و بی آلایشی برای خود در نظر گرفته بودند.
یکی روز پیرزنی که به خاطر زمین با همسایگانش دعوا کرده بود، با عصبانیت وارد بخشداری شد و با تندی رو به بخشدار کرد و گفت: تو اینجا چکاره هستی؟ آیا می دانی در اینجا به سر ما چه می آید...
ایشان با متانت خاصی گفتند: «لطفاً بفرمائید، بنشینید تا به شکایت شما رسیدگی کنم» و فردی را برای رسیدگی به کار پیر زن، مأمور کرد وقتی پیرزن از درب بیرون می رفت من دنبالش رفتم و به او گفتم:
شما چطور به خودتان اجازه دادید با ایشان اینطوری صحبت کنید؟ اگر کسی دیگر جای او بود حتماً عصبانی می شد.
پیرزن گفت: «بخدا قسم اگر مشکلات من حل نشود و حتی زمین مرا طرف مقابل بگیرد من دیگر خیالم راحت است وقتی با آقای بخشدار روبرو شدم و اخلاق او را دیدم، مشکلات من برطرف شد»
آقای سیدی خادم مسجد به من گفت؛ «هر وقت آقای فولادی رامی بینم دوست دارم صورتش را ببوسم به خاطر این که همیشه به مسجد می آیند، اول آن را آب و جاروب می کنند و نماز را اول وقت به جا می آورند»
شهید فولادی توصیه های عبادی زیادی به من می کردند، مخصوصاً در مورد نماز شب و ثواب آن صحبت های زیادی می کردند و چون به ایشان خیلی نزدیک بودم یک بار مطلبی را گفتند که به افراد دیگر مطرح نکنم و آن این بود که وقتی نماز شب می خوانم مسائلی به من الهام می شود که روز بعد با آن مواجه می شوم
یکی دیگر از روزهای خدا در حال سپری شدن بود، ایشان رو به من کردند و گفتند: «در جیرفت درگیری شده و من به آنجا می روم»، به شوخی گفتم: «سرتان به تن سنگینی می کند»
او گفت: «من بر خودم واجب می دانم که هر کجا مشکلی ایجاد شد که خلاف اسلام است، به کمک بشتابم و هرکاری از دستم برمی آید انجام دهم.» بالاخره به اتفاق برادران سپاهی به منطقه مراجعت کردند و با اشرار درگیر شدند بعد از پایان کار برگشتند، بعد افتادن آب از آسیاب و خوابیدن ماجرا مرا صدا زدند و گفتند مردم از این قضیه چه برداشتی داشتند من گفتم: «کار اگر خیر است صحبتی هم اگر باشد ذکر خیر است...»
روزی هم که می خواستند منطقه را ترک کنند به من گفتند: «بیا ساعتی با هم بنشینیم و صحبت بکنیم.از من خواست تا او را نصیحت کنم من هم که با اخلاق ایشان آشنایی داشتم رو به ایشان کردم گفتم: «کوچکتر از آنم که بخواهم شما را پندی دهم»..
بعد از رفتن ایشان در کرمان آخرین دیدار را در زیر یک درخت، واقع در فلکه مشتاقیه داشتیم، زیرا هرچه تعارف کردند به منزلشان بروم نتوانستم بپذیرم چون به دیگری قول داده بودم، اما برای همیشه هر وقت آنجا می روم آن خاطره تداعی می شود و یاد شهید را در ذهن من زنده می کند امیدوارم ما را در آخرت شفاعت کنند.
آقای جواد رزم حسینی: خوابیدن در ماشین ....
حدود دو هفته به اتفاق شهید فولادی در محل بخشداری با ایشان بودم، در این دو هفته شاهد بودم که ناصر در سخت ترین مسیرها پیاده می رفت تا امکانات را به دست مردم برساند.
با این که بخشدار منطقه بودند اما هرشب داخل ماشین می خوابیدند و در آخر من به ایشان گفتم: «تو چه جور بخشداری هستی، دفتر و تشکیلات تو کجاست، ما نمی توانیم یک شب را توی خانه بخشدار بخوابیم»
این مسئله کم نظیر است که فردی امکاناتی داشته باشد اما این طور زندگی کند.
آقای علی اصغر یزدانپناه: توسل به خدا، برای مسافران....
یکی از اهالی منطقه جبال بارز نقل می کرد؛ در فصل زمستان که در جاده رفت و آمد می کردیم. به جایی رسیدیم که رودخانه طغیان کرده بود و رفت و آمد امکان پذیر نبود در همین هنگام اطلاع پیدا کردیم که یک مینی بوس در رودخانه گیر کرده است طغیان رودخانه لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر می شد و امکان این می رفت که سرنشینان مینی بوس همه غرق شوند، شهید فولادی ابتدا شخصاً به کمک می شتابد اما جریان آب به حدی است که کاری از عهدۀ او برنمی آید. بنابراین متوسل به خدا می شود، وضو می گیرد و به نماز می ایستد. آن چنان مخلصانه و ملتمسانه از ایزد منان کمک می طلبد که بحمدالله مسافران در آن حادثه نجات پیدا می کنند...
خانم حکیمه جعفری طلبه: استفاده نکردن از بیت المال مسلمین...
وقتی که ایشان بخشدار بودند، هیچ کس حق استفادۀ شخصی از ماشین بخشداری را نداشت حتی یک بار مادر من از ایشان خواسته بود که او را به جایی برسانند اما ناصر آقا گفته بود حق استفادۀ خصوصی از این ماشین را ندارم، این وسیله متعلق به بیت المال است.
آقای مهندس علیزاده: ورود بخشدار با لباس کار و پوتین....
من خودم شاهدم یک شب که با دو نفر از دوستان به اتفاق برای دیدن شهید فولادی در بخشداری رفتیم وقتی پرسیدیم کجا هستند گفته شد؛ با قاطر به یکی از مناطق دوردست رفته اند، زیرا کسی حاضر نبوده در آن وضعیت آب و هوایی و صعب العبور بودن منطقه قند را به دست روستائیان برساند. بعد از گذشت یکی دو ساعت دیدیم آقای بخشدار در حالی که لباس کار و پوتین را دربرگرفته بود وارد بخشداری شدند.
مسئولیتهای دیگر
سردار بنی اسد: او از ابوذرهای سپاه کرمان بود..
از زمان شکل گیری سپاه، بچه هایی که ستون سپاه را تشکیل می دادند و مجموعه ای بودند که واقعاً مثمرثمر واقع می شدند، افرادی مثل شهید فولادی ـ شهید اخلاقی ـ شهید حاج مهدی کازرونی، شهید سلیمی کیا و شهید حسین مختارآبادی را می توان نام برد آن روزها همۀ این بچه ها با هم بودند و یک مجموعه را تشکیل می دادند من بیشتر با ایشان رابطه کاری داشتم، این تیمی که با هم بودند و تقریباً یک هسته را تشکیل داده بودند و همگی به رحمت خدا پیوسته اند، خصوصیات همگانی داشتند و بغض عجیب نسبت به دشمنان انقلاب داشتند که باعث شده بود آخرین راه را انتخاب کنند و با آنها برخورد مسلحانه کنند، اصلاً طاقت نداشتند می دانستند که این ضد انقلابها چه موجودات خبیثی هستند و چه ضربات سنگینی با تبر خصم و دشمنی به درخت انقلاب زده اند.
به هر صورت این حرکت جوهری در وجودشان موج می زد و این سرمنشأءِ همه خودسازیها و اعتماد به نفس و تزکیه نفسی بود که آنها داشتند. اینها واقعاً افرادی بودند که در مسائل اخلاقی ـ اعتمادی ـ تزکیه نفس داشتند و دارای روح پاکی بودند و در حقیقت «ابوذرهای سپاه کرمان» به شمار می رفتند و ابوذر وار به شدت با انحرافات برخورد می کردند.
سردار مجید بهرامی: مسئولیت تربیت بدنی ستاد منطقه 6 به عهدۀ ایشان بود ...
در ستاد منطقه۶افتخار همکاری با ناصر را داشتم من در قسمت آموزش بودم و او مسئول تربیت بدنی منطقه بودند، او بخاطر این که جوانی خوب و مخلص بود و روحیات ورزش دوستی برای این مسئولیت برگزیده شد. اما پس از مدت کوتاهی عزمش را جزم کرد و بر آن شد که به جبهه برود و چون ابتدای راه اندازی مناطق و هم چنین ابتدای راه اندازی سیستم بود برای همین مجبور بودیم مجموعۀ مهره های ستادی را تشکیل دهیم تا بهتر بتوانیم در جهت انجام مأموریتها، مجموعه را ساماندهی کنیم.به این لحاظ از رفتن برادران به صورت انفرادی به جبهه مخالفت می شد. ما اصرار داشتیم ناصر بماند اما او اصرار داشت که در عملیات جبهه ها شرکت کند و به سربازان گمنام اسلام در سنگرهای خون و خمپاره بپیوندد و عاقبت به آرزوی خودش و با خون خودش دالانی روشن تا خدا را ایجاد کرد و سبکبال و رها تا معشوق در آبی آسمان عشق پر کشید قول داده بود که بعد از پانزده روز برگردد. اما به فیض شهادت نائل آمد.
آقای مهندس مصطفی مؤذن زاده: مسئول تبلیغاتی را با اصرار پذیرفت..
من رئیس ستاد تیپ ثارالله بودم که جبهه با طنین گام های ناصر حال و هوای دیگری به خودش گرفت به گلی دیگر معطر شد او تازه ازدواج کرده بود روحیات عجیبی داشت و برای شهادت آمده بود و هیچ کس جلودارش نبود.
برای این که سرش را گرم کنم و نگذارم وارد معرکه شود به او گفتم«باید مسئول تبلیغات شوی» او ابتدا در مقابل خواسته ی من مقاومت کرد من گفتم: «به هر حال این هم وظیفه است»، خیلی توضیح دادم تا بالاخره قبول کرد و خیلی اصرار داشت که به خط مقدم برود تعبیرش این بود که اگر وارد تبلیغات شوم نمی توانم بروم بجنگم... ولی به علت دوستی و لطفی که داشت قبول کرد و عهده دار مسئولیت تبلیغات شد.
آقای مهدی فولادی: او در کردستان قضاوت بین مردم را بر عهده داشت..
وقتی بنیاد مسکن انقلاب اسلامی به فرمان امام خمینی بنا نهاده شد ناصر جزو اولین کسانی بود که در این بنیاد فعالیت خود را آغاز کرد و به اتفاق یکی از دوستان ساعتهای متمادی در آفتاب سوزان، آن هم در ماه مبارک رمضان به تقسیم اراضی مشغول بود. وقتی یکی از برادرانم درخواست کرد قطعه ای از زمینها به من هم بده او گفت: ((تو مجرد هستی و فعلاً از تو مستحق تر وجود دارد))
ناصر در اولین هسته مرکزی جهاد کرمان نیز فعالیت می نمود و جهت کمک رسانی به روستاهای اطراف کرمان می رفت و دیگران را نیز به این کار ترغیب می نمود... چند ماهی که در کردستان نیز فعالیت می نمود، غیر از حضور در عملیاتهای مختلف از ارشاد مردم نیز دریغ نمی ورزید، در یکی از نامه ها عنوان کرده بود که آنجا قضاوت بین افراد را نیز انجام می دهد و توانسته بود در آن جا با تشکیل کلاسهای اعتقادی تعدادی از فریب خوردگان را به اسلام جذب کند.
مهندس سیداکبر علوی: مسئولیت بازجویی گروهکهای ضدانقلابی را عهده دار بودند..
مسئولیت بازجویی افراد گروهکهای فریب خورده در کردستان با ناصر بود و علی ماهانی هم به او کمک می کرد.در این مدت من یقین دارم تعداد زیادی از افراد، خصوصاً خواهران شیعه و سنی که آنها را مسلح می گرفتند، دست ازشرارتشان برداشتند و از حزب دمکرات جدا شدند کلاسهای عقیدتی هم تأثیر زیادی در این امر داشت. و بعداً این بازگشتگان به اسلام، از طریق نامه از ناصر آقا کتاب می خواستند و او نیز در ضمن نامه شرح می داد که آن کتاب ها را چگونه مطالعه کنند تا به نتیجه برسند.
مهندس احمد آب بر: تحقیق برای توزیع پیکان را با دقت انجام می داد..
در جریان توزیع پیکان به من و شهید فولادی گفته شد که تحقیق کنید که آیا مثلاً شخص ماشین دارد یا خیر؟ ایشان تحقیقات را بسیار موشکافانه انجام می داد و بسیار دقت می کرد اصلاً به دنبال منافع شخصی نبود و علاقه داشت مخلصانه خدمتی را انجام دهد...