محمود واقعاً طالب شهادت بود، در سخنرانی هایش بارها می گفت:« تنها فاصلۀ عاشق و معشوق یعنی آدم و خدا فقط مرگ است هر چه زودتر این فاصله باید برداشته شود، چرا آدم هفتاد سال زندگی کند، حیف نیست آدم ۷۰ سال از معشوقش دور باشد باید هر چه زودتر به معشوق برسد،


شهید ناصر فولادی










شهیدناصرفولادیشهیدناصرفولادی و شهیدعلی اکبرمحمدحسینی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 10:40  توسط   | 


قسمتی از سخنان سردار شهید مهندس ناصر فولادی

 

« دربارۀ اولین شهید جنگ تحمیلی( سردار شهید محمود اخلاقی)»

«بسم الله الرحمن الرحیم»

« الذین امنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عند الله و اولئک هم الفائزون»« قرآن کریم آیه۲۰ سوره توبه»

 

حدود سه ماه پیش با محمود حرکت کردیم به طرف کامیاران، حدود چهل نفر بودیم، در آنجا با یکی از بچه های ستاد عملیات صحبت کردیم، بچه ها خیلی آرزو داشتند به مرز بروند. مخصوصاً محمود که بیش از همه آرزو داشت. مسئول آن جا موافقت کرد که ما را بفرستد ۱۴ نفر از چهل نفر جدا شدند و رفتند به طرف سومار و از ۱۴ نفر،پنج تا از بچه ها خسته شدند و در کل ۹ نفر باقی ماندند، دو تا تپه درمنطقه بود که اگر به دست سپاه کرد می افتاد مزدوران عراقی می بایست منطقه را ترک می کردند. صبح تاسوعا، ارتش حمله اش را شروع کرد، صبح بعد که عاشورا بود نمی توانستیم کار بکنیم زیرا عراقیها با توپ و تانکهایشان در پایین تپه مستقر شده بودند، صبح عاشورا بچه ها حرکت کردند، اتفاقاً تصمیم داشتند اگر شهید شوند روز عاشورا حتماً روزه بگیرند روی همین اصل به اصطلاح خودشان روزه گرفتند امّا چون روز عاشورا، روزه صحیح نیست ولی سحری مانندی خوردند و حرکت کردند قدم به قدم تمام سنگرها را جلو رفتند تا رسیدند به محلّی که توپ  و تانکهای ارتش همه آنجا بود، هیچ کس جرأت نداشت به جلو رود، بیست نفر از برادران ارتش می خواستند تسلیم شوند محمود آمد آنجا و گفت: امروز روزی است که ما باید خونمان را در راه اسلام بدهیم و این دو تپه را بگیریم، ما نباید زنده بمانیم.

صبح که حرکت کردیم، هرکس از محمود سؤال می کرد کجا می روید، محمود درجواب می گفت: پیش خدا یا پیش امام حسین(ع) می رویم ... قبل از عملیات آن هم ۹ نفر جهت گرفتن تپه، محمود شروع کرد به صحبت کردن. آیه ای از قرآن خواند گفت: « ان ینصرکم الله فلا غالب لکم»( آیه ۱۶۰ سوره آل عمران )اگر شما خدا را یاری کنید هیچ کس نمی تواند بر شما غلبه کند نمونه عینیش همین بود که ۹ نفر از تپه ها بالا رفتند، یکی از برادران همان دفعۀ اول تیر به فکش خورد و شهید شد قرار گذاشته بودیم اگر کسی تیر خورد هیچ کس حق ندارد پهلوی تیر خورده باقی بماند باید برود تپه را بگیرد. و بعد بیاید به مجروح برسد. به هر ترتیب که بود دو تا سنگر که گرفتیم محمود عین شیر می غرید، الله اکبرهای محمود ترسی در دل دشمن انداخته بود که از ترس جانشان را گذاشتند و فرار کردند. خود محمود به تنهایی ۳۰ تا ۴۰ تا از مزدوران را کشت به هر شکل، تپه تصرف شد و محمود با یکی از برادران محمود یوسفیان بالای تپه ۳ تا تانک زدند و قبل از این جریان، ظهر عاشورا بچه ها زیر رگبار کلاشینکف ایستاده و نماز جماعت خوانده، آن هم نماز جماعت، باور نمی کردیم»

ولی حالا فهمیدیم که محمود واقعاً حسین وار بود، ایستادند نماز جماعت خواندند و حمله را شروع کردند، نمی دانستند بالای تپه چند نفر است یک لشکر، ده نفر، ... هیچی نمی دانستند فقط می دانستند خدا در قرآن فرموده اگر یک نفر از شما مومن باشد حریف صدنفر است. همه به این اصل معتقد بودند وخوب الحمدالله عملی شد. مزدوران از ترس فرار کردند و اسلحه ها را به جا گذاشتند، بچه ها از فرصت استفاده کرده، خط را باز کردند بالای تپه ۳ تانک را زدند. ۲ تانک عقب نشینی کرد، یکی از آنها شروع کرد به طرف محمود گلوله انداختن، محمود بلند شد تا تانک را بزند که سعادت شهادت نصیبشان شد. به هر حال شهادت محمود روی بچه ها اثر گذاشت یک کم روحیه آنها ضعیف کرد ولی یادشان آمد که محمود آرزویش این بود، آدم ناراحت نمی شود از این که کسی به آرزویش برسد، ...

محمود واقعاً طالب شهادت بود، در سخنرانی هایش بارها می گفت:« تنها فاصلۀ عاشق و معشوق یعنی آدم و خدا فقط مرگ است هر چه زودتر این فاصله باید برداشته شود، چرا آدم هفتاد سال زندگی کند، حیف نیست آدم ۷۰ سال از معشوقش دور باشد باید هر چه زودتر به معشوق برسد، بهرحال محمود صفات حسنه اش خیلی زیاد بود، نمی شود در یک جلسه بگوئیم امّا یک سری از آنها را مطرح می کنم. محمود کسی بود که خود سازیش را از۶ سال قبل آغاز کرد زمانی که آیت الله ربانی شیرازی جیرفت بود، پیش آقا رفت و او با سخنرانی که برای محمود کرد امام را به او شناساند و خط و مشی محمود را مشخص کرد. همۀ خواهران و برادران بدانند که محمود قبل از انقلاب در گروههای مسلحانه چقدر فعالیت کرد امّا هیچ کس خبر نداشت. مهمترین چیزی که واقعاً در محمود بود اخلاص بود،

هر کاری می کرد نمی گذاشت کسی بفهمد. راجع به اخلاص او خاطره ای را ذکر کنم، یک رودخانه ای پشت جبهه بود روی این پل یک سیم کشیده بودند برای تمرین تکاوران نیروی زمینی، محمود روز حاضر نشد این کار را بلند می گفت:« نمی توانم» ولی در شب ساعت هشت مرا صدا کرد و گفت:«میخواهم از روی آن رد شوم فقط برای این که اگر در رودخانه افتادم تو بدانی، او چون قصد داشت خودش را بسازد، با نیروی ایمانش حرکت کرد و رفت به سلامتی رفتنی که هیچ کس نمی توانست برود، امّا محمود با این جثه ضعیف ولی روح قوی انجام داد نماز شب محمود ترک نمی شد، درجبهه که بودیم، یک شب خیلی باران می بارید، بچه ها لباس خشک نداشتند، هرکس در آن موقعیت فقط به فکر این است که لباس گرمی بپوشد ولی محمود در آن موقعیت اوّل نماز شبش را خواند، انسان نمی تواند راجع به محمود صحبت کند... پشت جبهه آبی بود که خیلی سرد بود در اولین فرصتی که محمود بدست می آورد، آبی می آورد آن را گرم می کرد و برای بچه ها، چایی دم می کرد امّا خودش نمی خورد چایی به برادران ارتشی می داد تا روحیه آنها را قوی تر کند. نهار و شام آنجا خیلی ارزش داشت، محمود خودش دو تا پرس غذا در دست داشت ولی   نمی خورد.

فاجعه است در این جا مردم می آیند درصف نفت و ... می ایستند سر غذا، آب، گاز با هم دعوا داریم محمود از همۀ اینها رنج می برد، همین الان در قبر نیز رنج می برد... اگر دو روز نان به ما نرسد شروع می کنیم به هزار داد و بیداد کردن، ولی محمود گرسنگی را تحمل می کرد و اکثر مواقع او روزه بوده، ... یک روز درکامیاران بچه ها صحبت می کردند که اگر اسیر شدند حق دارند که به خود تیر خلاصی بزنند و خود را بکشند، محمود از جا بلند شد و گفت: برادران شهید شدن با یک گلوله برای مسلمان ننگ است، باید انسان را بگیرند، زجر دهند، با قیچی تکه تکه کنند، آن موقع ثواب دارد و انسان اجر می برد، محمود دعایی را می خواند« اللهم ارزقنا قتلاً فی سبیلک تحت رایت نبیک مع اولیائک» خدایا کشته شدن در راه خودت را در زیر پرچم پیامبرت با اولیائت روزی ما بفرما...

 

شهیدناصرفولادی از شهیدمحموداخلاقی میگوید فایل صوتی با حجم     ۳Mb رااز اینجا دانلود نمائید. 

این سخنرانی توسط سردار شهید فولادی در شب هفتم سردار شهید اخلاقی در منزل ایشان ایراد شده است.

 


 

 

قسمتی از سخنرانی سردار شهید  ناصر فولادی در جلسات دوره ای سپاه

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

لازم می دانم قبل از صحبت اشاره ای به شناخت نفس انسان کنم که موضوع بسیار مهمّی است، ما بشناسیم در نفسمان چیست، در همین رابطه یکی از برادران صحبت می کرد، می گفت،« اگر بتوانیم تعریف جامعی از خودمان داشته باشیم یعنی بتوانیم بگوییم چه خصوصیات مثبتی دارم و چه خصلتهای منفی، این آغاز است در تکامل انسان.

لذا من پیشنهاد می کنم کمی به نفس خودمان مراجعه کنیم چقدر توانستیم جهاد اکبری را که پیامبر اکرم(ص) فرموده اند انجام دهیم. پیامبر حدیثی دارند که می فرمایند:« من عرف نفسه فقد عرفه ربه» دقیقاً اشاره می کند به این که تا نفس را نشناختیم خدای خودمان را نمی توانیم بشناسیم، یکی از اصول اولیه شناخت خدا که هدف خلقت است شناخت نفس می باشد. باز مولانا شعری دارد که« تو که در علم خود زبون باشی عارض کردگار چون باشی» تا که خود را نشناسیم، دنیای خودمان را نشناسیم، چطور می توانیم خدای خود را بشناسیم آیه ای داریم « و فضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا» آیه ۷۰ سوره بنی اسرائیل ما انسان را آفریدیم و او را برتری داریم بر تمامی چیزهایی که آفریدیم باید علتش مشخص شود که چرا ما بر تمام موجودات برتری داریم؟ زیرا با خیلی از صفات حیوانات مشترکیم.

هم می خوریم، هم می آشامیم و...در اولین حرکت باید توجه کنیم به این مطلب که در قیامت«واذا الصحف نشرت» آیه۱۰ سوره تکویر چیزی که قابل ذکر است و بر همه مشخص می شود و کاملاً اشاره دارد به نفسی که در وجود ماست چیزی که می دانیم و هر روز انجام می دهیم ولی هیچ موقع روی آن فکر نمی کنیم، در هیچ کدام یا حداقل در خود من این طور نیست همۀ ما عمل زده شده ایم به اصطلاح برای خدا کار می شود ولی خدای ناکرده به خاطر یک سری چیزهایی دیگر عمل می شود لذا پیشنهاد می کنم جداً به خودمانم برسیم واقعاً از شامی که امشب به خوردمان دادند اعتراض می کنیم، یک سری آیات قرآنی می خوانیم، یک سری شعارها را می دهیم، شکم هایمان را پر می کنیم و می رویم، برای ما فقط مسئله شعار دادن شده، زمانی که مطرح می شود، وفای به عهد یکی از صفات نمونه است دوازده نفر قول می دهند صبح به کوه بیایند.

فردا می بینیم شش نفر می آیند، یعنی شش نفر دیگر بزرگترین لطمه را به دیگران وارد می کنند. چرا باید این طوری باشد؟ این فقط شعار دادن است واقعیت این است که  ما به نفس خود مراجعه نمی کنیم، خدواند در یکی از سوره هایش اشاره می کند« والعادیات ضبحاً، فالموریات قدحاً، فالمغیرات صبحاً، فاثرن به نقعاً فوسطن به جمعاً ان الانسان لربه لکنود» «یک چیزهای کلی مطرح می شود، به مسائل عظیمی خداوند قسم می خورد به جهادهایی که حضرت علی(ع) انجام دادند و یک سری چیزهای دیگر، بعد می گوید انسان به پروردگارش سرکشی می کند و در آیه بعد اشاره می کند «و انه علی ذلک لشهید» انسان خود دقیقاً می داند ومی بیند که به پروردگارش سرکشی می کند» ولی ما روی آن حساب نمی کنیم، همۀ ما می دانیم در نفسمان خیلی ضعف داریم، شاید یکی از بزرگترین ثمراتی که جنگ داشت، همین بود که ما ضعفمان را شناختیم همه بچه ها، مخصوصاً آنهایی که جبهه رفته اند می دانیم چقدر ضعف در وجودمان داریم ولی هیچ موقع برطرفشان نمی کنیم، امیدورام محور این جامعه تزکیه و رسیدن به خدا باشد« والسلام»

 

 سخنراني شهيدناصرفولادي را از اینجا دانلود نمائيد. حجم ۲Mb

ازکتاب همیشه بمان.... ص۱۶۸-۱۶۱

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 22:38  توسط   | 


.

سردار بنی اسدی : آخرین همراهی سردار شهید...

 

در آخرین سفر در خدمت شهید فولادی بودم که قبل از عملیات       بیت المقدس انجام شود. به اتفاق شهید ماهانی با ماشین به طرف اهواز حرکت کردیم. در ماشین ناصر خیلی آرام کنار من نشسته بود و در فکر فرورفته بود. بعد از چند لحظه ای گفت: «این آخرین سفر من است.» من هم به شوخی گفتم:«اگر این آخرین سفرت باشد من کنار تو نیستم و با تو نمی آیم» شهید ماهانی هم شروع کردند راجع به شهادت صحبت کردن و ناصر همچنان در فکر بود و به حرفهای شهید ماهانی گوش می داد تا این که به اهواز رسیدیم و در نزدیک شلمچه مستقر شدیم که ایشان در مرحله دوم عملیات هم شرکت کردند. دقیقاً روز فتح خرمشهر بود که عده ای از بچه ها علیرغم این که حاج قاسم سلیمانی اعلام کرده بود که باید خط خودمان را حفظ کنیم طاقت نیاورده بودند و به طرف خرمشهر حرکت کرده که شهید فولادی نیز همراه شان بود، البته ما در ابتدا خبر نداشتیم که او هم به خرمشهر رفته است. یادم هست شهید شیخ بیگ آمد و گفت:«به ستاد معراج رفته ام و ناصر را دیده ام»، ما تعجب کردیم و اصلاً باورنمی کردیم زیرا آن روز تیپ ما عملیاتی نداشت و نقش ما بیشتر پدافند بود تا آفند، به هر حال در مرحله سوم عملیات بیت المقدس ناصر هم در کنار دیگر کبوتران خونین بال به فیض شهادت نائل آمد.

 

 


سردار بهرامی:

 

ناصر به ما قول داده بود که پشت خط بماند و همان کاری که از دستشان بر می آید انجام دهد، زیرا اصرار داشتیم که پشت جبهه تقویت شود و بعضی از برادران که در آموزش مؤثر بودند از جبهه رفتن آنها مخالفت می شد و حتی بخشنامه ای در این زمینه، مطرح شده بود. اما بالاخره با اصرار ناصر موافقت شد، بعد از این که ایشان به خط رفت یکی از برادران گفت: «فهمیدی که چه مسئله ای را گفتند»، گفتم :«نه» ایشان گفت: من می روم یا جنگ تمام شود و یا شهید شوم...

از خصوصیات بارز ایشان، برخلاف این که در هدفشان پویایی خاصی داشتند، آرامش و سکوت عجیبی بود که بر رفتارش حاکم بود. در برپایی نماز اول وقت سعی خاصی داشتند، من در شب آخری که خدمت ایشان بودم کاملاً این مسئله را احساس نمودم.


مهندس مصطفی مؤذن زاده

ناصر در عملیاتی که دو ماه بعد از آغاز جنگ علیه بعثی ها در سومار سازمان دهی شده بود با رشادت شرکت کرد و در آن عملیات به صورت جنگ تن به تن در مقابل دشمن ایستاده بود و آنها مجبور شده بودند عقب نشینی کنند. در درگیریهای مهاباد نیز حضور داشت و زمانی به آنجا آمد که کار سخت شده بود و امکان کار کردن از بچه ها گرفته شده بود. در همان زمان دموکراتها مانند سیل رخنه کرده بودند و درگیریهای زیادی به وجود آمده بود ما هم امکانات زیادی نداشتیم، زیرا فرماندهی کل قوا با بنی صدر بود و از طرفی تلفات زیادی در شهر روی دستمان مانده بود و با این حال امکانات در اختیار سپاه نمی گذاشتند، واقعاً احساس می شد که کاری نمی توان از پیش ببریم بنابراین بایستی با ستون نظامی از درون شهر بیرون می رفتیم، نیروها را به خط کردیم تا از شهر بیرون بزنیم. در آن روز چند تن از برادران شهید و اسیر شدند. از شهر که بیرون آمدیم توی راه نیز درگیر شدیم تا به ارومیه رسیدیم و بعد تصمیم گرفتیم به تهران بیاییم با ناصر همراه بودیم. شب از تبریز با ماشین پژو بیرون آمدیم، ماشین در بین راه پنچر شد هوا به قدری سرد بود که هر نفر می بایست یک دور آچار چرخ را بچرخاند و بعد در ماشین قرار گیرد، اما به هر صورت که بود آن اتفاقات خاتمه یافت.

و همچنان با او در ارتباط بودم تا مسائل جبهه پیش آمد که در آن زمان من رئیس ستاد تیپ ثارالله بودم. ناصر تازه ازدواج کرده بود و دارای روحیه عجیبی بود. او برای شهادت آمده بود و هیچ کس جلو دارش نبود، برای این که سرش را گرم کنم، و نگذارم خیلی وارد معرکه شود به او گفتم: «باید مسئول تبیلغات بشوی، او راضی نمی شد و مقاومت می کرد» گفتم:«به هر حال این هم وظیفه است.» خیلی توضیح دادم تا بالاخره قبول کرد خیلی اصرار داشت که حتماً به او اجازه داده شود به خط مقدم برود، تعبیرش این بود که اگر وارد تبیلغات شوم نمی توانم بروم بجنگم ولی به علت دوستی و لطفی که داشت پذیرفت و مسئولیت تبلیغات را قبول کرد. در شب آزاد سازی خرمشهر قرار بود که نیروها در خرمشهر عمل کنند، ما هم قرار بود که عملیات تک فریب بر علیه عراقیها انجام بدهیم و این تک فریب در منطقه کوشک انجام می شد برای انجام این مهم تیپ ثارالله و ۵۸ذوالفقار با هم ادغام شدند. قرارگاه ما در ضلع غربی جادۀ اهواز- خرمشهر بود. قبل از ظهر حوالی ساعت ۱۱-۱۰ بود که ناصر با یک چهره ای بر افروخته پیش من آمد و گفت: قرارگاه گفته است: «بیائید بروید خرمشهر تبلیغ کنید تا عراقیها اسیر شوند» به او گفتم: «ناصر پس فقط اگر می روی باید کارت را انجام دهی و از او اصرار و از من انکار» گفتم: «تیراندازی نکنی فقط کاری که قرارگاه گفته انجام دهی».

گفت :«باشد فراموش نمی کنم»، لب سنگر ایستاده بود، ملتهم و برافروخته و حاضر نبود بایستد و تحمل کند با این شرط قبول کرد و رفت و در روز تولد امام حسین (ع) خرمشهر آزاد گشت. در آن موقع وضعیت عجیب و غریبی بود. فردا صبح به اهواز برگشتم بایستی به مسائل رسیدگی می کردم، برادرمان بنی اسدی لیست شهدا را آورد دیدم بالای لیست اسم ناصر فولادی خودنمایی می کند فکر کردم اسیر شده است، ولی دیدم نوشته شده است شهید ناصر فولادی، اصلاً فکرش را نمی کردم به ایشان خیلی تذکر داده بودم ولی او کارش را انجام داده بود، او روحیه شهادت طلبی داشت، دنیا جای خوبی برایش نبود. با این که تازه ازدواج کرده بود، به هر حال همه انتظار داشتند جوانی که در دانشگاه صنعتی شریف تحصیل کرده، بهترین بچه های این کشور به این دانشگاه راه می یافتند. یک انتخاب خوبی بکند، او یک عنصر خیلی انقلابی، خیلی فعال در مسائل سیاسی بود، بهرۀ هوشی بالایی داشت، روحیه عرفانی، روحیه ضد ظلم در او به خوبی قابل مشاهده بود. می گفت: « هنوز آن ها مردم را چوب می زنند» وقتی می خواستم به بندرعباس بروم به محل کارش در جبال بارز رفتم، ناصر از کارش راضی نبود، خیلی کارها برای مردم انجام داده بود، روحیه ضد خانی داشت و مردم همه به ایشان علاقمند بودند.

 


حجت الاسلام اسدی: او بر دیگران«سابق الی مغفره من ربکم» بود

 

سردار شهید ناصر فولادی به اتفاق سردار علی ماهانی، بعضی از شبهای جمعه، در جبهه دعای کمیل را در حال سجده می خواندند و یک شمیم بهشتی را در آن هوای مقدس می پراکندند.

ایشان حضور پررنگی در مساجد و نمازهای جماعت داشتند و در بهترین دوران زندگی یعنی جوانی در مسیر خودسازی و تزکیه نفس گام برداشتند شهید فولادی همیشه تبسم بر لب داشتند و این نحوه برخورد تأثیر زیادی در روحیه دیگران می گذاشت.

در کار نیک بر دیگران سبقت می گرفتند بر دیگران «سابق الی مغفره من ربکم» بود. تمام برخوردهای او سازنده و دوست داشتنی بود اما سکوتش بیش از هر چیز دیگری من را شیفته کرده بود و این طور بگویم در سکوت محضش حرفها نهفته داشت.

 


مهندس  اکبر علوی: ناصر آقا همیشه در حال ذکر و تسبیح بود.

سال ۱۳۵۹ خودش را به تاریخ رسانده بود و روزهایش یکی پس از دیگری ورق می خورد. به اتفاق ناصر آقا و تعدادی از بچه های کرمان (حدود ۹ نفر) و تعدادی از بچه های رفسنجان آموزش نظامی می دیدیم، سردار حاج قاسم سلیمانی نیز در روزها دوره آموزشی می دیدند، جمعی برای پاسدرای و عده ای جهت عزیمت به کردستان همزمان دوره های آموزشی را پشت سر می گذاشتند. من این توفیق نصیبم شد که فقط سه شب آخر دوره را در خدمت آنها باشم چرا که به خاطر متأهل بودن فقط روزها در پادگان بودم در حالیکه پشیمان بودم که چرا شبهای قبل به خانه رفتم، نیمه های شب از خواب بیدار شدم، دیدم صدایی می آید، بلند شدم ببینم که چه خبر است؟ فکر کردم می خواهند ما را خلع سلاح کنند؟ در همین فکر بودم که دیدم شهید محمود اخلاقی وضو گرفت و به طرف مسجد رفت، از هر گوشه پادگان قدس صدای ناله می آمد.. ناصر آقا یک گوشه نماز شب می خواند، شهید علی آقا ماهانی، اکبر آقامحمدحسینی... مجلس خاصی بود من در عبادتشان محو شده بودم.

در کامیاران یکی از شهرهای کردستان، مأموریتی به ما محول شد و از قبل گفته بودند که آنجا محیط ناامنی است و بر روی تپه ای که نیروهای ارتشی حضور داشتند، مستقر شدیم، چند تا از کسانی که شبها عموماً به راز و نیاز می پرداختند از همه بارزتر علی آقا ماهانی، ناصر آقا فولادی، آقا محمود اخلاقی و اکبر آقا محمد حسینی بودند.

در شهر کامیاران نیز مسئله ای که برای ناصر آقا و محمود آقا باعث ناراحتی می شد، این بود که یک شب مأمور شدیم ببینیم با زندانی ها در آنجا چه طور برخورد می شود و وقتی تحقیق کردیم و از نحوۀ نامطلوب برخورد با زندانیان آگاه شدیم، آن شب تا صبح خواب به چشم ناصر آقا نیامد، دائماً گریه و زاری می کرد و بعد نامه ای نگاشت تا به سردار شهید بروجردی که آن زمان فرمانده سپاه کرمانشاه بود، تقدیم شود.

بعد از اینکه به این مسئله رسیدگی شد، آنجا را ترک کردیم. در تمام ایام، ناصر آقا در حال ذکر و تسبیح بود و به مناجات شعبانیه بسیار علاقه داشت، آن را حفظ کرده بود و سرلوحۀ کارش قرار داده بود، تمام برنامۀ خودسازی امام را عمل می کرد. دوشنبه ها و پنجشنبه ها را روزه می گرفت، ارادت خاصی به مولا حضرت علی (ع) داشت، خطبۀ شقشقیه حضرت را   می خواند در حالی که قطرات اشک پهنای صورتش را در می نوردید، دعای کمیل ناصر آقا اصلاً قطع نمی شد، دعای کمیل را به همراه شهید ماهانی با حال می خواندند، دعای سمات را هر بعد از ظهر جمعه زمزمه می کردند.

ناصر آقا عجیب با آن دعا عجین شده بود. او روح بسیار بلندی داشت و از غیبت به شدت پرهیز می کرد. به یاد دارم در یکی از روزها در برابر عناصری که رفتار ناشایست در برابر زن و بچۀ مردم داشتند علی آقا نارنجک را از ضامن خارج و ناصر آقا هم اسلحه اش را به طرف آنان گرفته و تهدید کرده بودند اگر عمل خطایی انجام دهید کشته خواهید شد و بحمدالله آنها تسلیم شده بودند و غائله ختم شده بود.

و سرانجام ناصرآقا مسئولیت بازجویی گروهکهای فریب خورده را بر عهده گرفت و علی آقا هم در این زمینه او را یاری می داد و در این حین افراد مختلفی که در کردستان دستگیر می شدند، بسیاری از آنها با ارشادات این بزرگواران کاملاً عوض می شدند، و به راه راست بر می گشتند، در کامیاران در شب کسی جرأت نمی کرد بیرون باشد ولی بچه های ما در خانه های آنها رفت و آمد می کردند. ناصر آقا ارتباط معنوی با افراد به وجود آورده بود که زبان از گفتن آن درمانده است، ناصر آقا انسان سبک نفسی بود که بر نفس خود حاکم بود به جرأت می توانم بگویم که بعد از جریانات کردستان شیطان حتی یک لحظه برایشان پیروز نشده بود.

 


آقای علیرضا رزم حسینی:

 

در اولین مسافرت که به اتفاق ایشان به تهران عزیمت کردیم، سه خصلت ذاتی در ایشان یافتم، او فردی بسیار مهربان و رئوف و دلگرم بود و همواره سعی می کرد با دیگران ارتباط صمیمی برقرار کند، از خود گذشتگی و ایثاری نشان می داد واین روحیه را نیز به دیگران منتقل می نمود و مسئولیت پذیری او همواره در همۀ امور پیشتاز بود.

در مبارزات علیه رژیم ستم شاهی بسیار فعال و دارای نقشی مهم و سازنده بود، در جلسات قرآن و نهج البلاغه که از سال ۱۳۵۶ شروع شده بود و تعداد زیادی از شهیدان دفاع مقدس، عضو این جلسات بودند حضور داشت که مدتی آقای باهنر و زمانی هم آقای مؤذن زاده و خود آقای ناصر فولادی این جلسه ها را اداره می کردند. در هر حال اولین جلسات اختلافات سیاسی هم بود و با توجه به این که اتهامات زیادی علیه دکتر بهشتی وارد می شد ایشان با جرأت می گفت: دکتربهشتی از ابرار است....

در اسفند سال ۱۳۵۹ من در سوسنگرد بودم که شهید محمد علی ایرانمنش با بیسیم به من اطلاع داد که می خواهند مرا ببینند چون در اهواز کار داشتم به طرف آنجا حرکت کردم، با چند نفر از دوستان صحبت کردیم و قرار شد که آنها در اولین عملیات منظم سپاه شرکت کنند. شهید فولادی با یک دسته از نیروها، شهید محمد علی ایرانمنش با خود من، شهید فتحعلیشاهی و برادر ارجمندی هم با یک دستۀ دیگر برای عملیات آماده شدند. روحیه این عزیزان بسیار عالی بود و عملیات با موفقیت چشمگیری انجام شد و با حداقل تلفات و ضایعات به پایان رسید، اولین کسی که به ذهنم می آمد با توجه به روحیاتی که در او سراغ داشتم، شهید شود ناصر بود. اما در این عملیات برادرمان آقای فتحعلیشاهی شهید شد، وقتی به داخل سنگر برگشتم، دوستان متوجه این قضیه شدند و در سنگر گریه و عزاداری بر پا شده بود در اینجا شهید فولادی جلودار شد و به دوستان گفت: «آقای فتحعلیشاهی خود عاشق شهادت بود و حال تکلیف ما که به این سعادت نرسیده ایم این است که مراسمی در خور شأن ایشان برگزار نمائیم.» من فکر می کنم رشد تکامل روحی ناصر در مرحله پیروزی انقلاب اسلامی، مرحلۀ دوم در سومار وشهادت شهید اخلاقی و مرحله سوم در این عملیات بود. مورد بعدی که مصداق خوش قلبی و رئوفی ناصر است. به یاد دارم یک بار که از جبهه برگشتم خیلی مریض بودم، به طوری که در منزل بستری شدم. آن روزی که ناصر پیش من آمد چهل درجه تب داشتم، ناصر روزه داشت و چون من تب زیاد داشتم متوجه صحبتهای او نمی شدم، کم کم خواب مرا با خود برد و ناصر نیز در کنار من خوابیده بود. ساعت 10 الی 11 شب بیدار شد، مادرم دلش نیامده بود که او را بیدار کند. بنابراین در آخر شب افطار کرد. او در دوستی و رفاقت چیزی کم نمی آورد واقعاً انسانی بود که می توانست ارتباط خوبی برقرار کند. اهل غیبت نبود و از غیبت کردن جلوگیری می کرد و سعی می کرد تا آنجا که امکان دارد روزۀ مستحبی بگیرد و همواره کارهای سخت را پذیرا باشد. همواره به دوستان تأکید      می کرد که صراط مستقیم، ولایت فقیه خط امام و حاکمیت روحانیت مبارز است.

به ساده زیستی اهمیت می داد و سعی می کرد با محرومان دمخور باشد و اگر در جلسات پذیرایی مفصل می شد خیلی محترمانه و با رعایت اخلاق اسلامی معترض می شد و می گفت: «محرومینی هستند که به شام شب محتاجند پس ما نباید این چنین تشریفات و سفرهایی داشته باشیم.»


آقای عبدالحسین ساوه

در سال ۱۳۶۰ من استاندار کرمان بودم و با توجه به آشنایی و شناختی که از شهید فولادی از دورۀ راهنمایی داشتم، پیشنهاد کردم که بخشدار جبال بارز شود.

اما با توجه به این که مسئله جبهه های جنگ مطرح بود، ایشان پس از هفت ماه، استعفای خود را تقدیم نمود و مطرح کرد که کار بخشداری و کار اداری و اجرایی فرار از مسئولیت است و مسئولیت جبهه بیشتر برگردن ما سنگینی می کند در حالی که قبول استعفای ایشان برایم مشکل بود، بالاخره موافقت کردم زیرا او به این نتیجه رسیده بود که تنها راه اداء دینش، رفتن به جبهه و نفس کشیدن در هوای دیگر دوستان همرزمش است...

در آن زمان عده ای تلاش می کردند تا برای مسئولین پاپوش درست کنند از جمله برای خود من که بعد از استانداری به جبهه رفتم یکی از آقایان پرسید: «جبهه را چه طور دیدی؟» گفتم :«خوبی جبهه این است که شخص می داند لولۀ تفنگ را به کدام طرف بگیرد ولی در شهر انسان نمی داند لولۀ تفنگش را به کدام سو بگیرد و تشخیص دوست و دشمن مشکل است» شهید فولادی را زمانی که با عده ای از دوستان به جبهه رفتم او را دیدار می کردم با هم صحبتهایی داشتیم، احساس کردم که در جبهه راحت تر است. سرانجام نیز به فیض شهادت نائل آمدند و این درست وقتی بود که جهت پاکسازی به خرمشهر عزیمت کردند و دشمن هنوز آنجا حضور داشت و در همین مرحله به سعادت رسیدند.


مهندس جلال رضوانی

ناصر وقتی از عملیات سومار برگشت علیرغم این که قبل از رفتن بسیار متدین بود ولی بعد از آمدن از همه لحاظ نمونه شده بود، حرفهایش رنگ و بوی معنوی به خود گرفته بودند در حقیقت هر کدام از صحبت هایش یک درس بود، در انجام واجبات و مستحبات و ترک محرمات بسیار مقید بود در آخرین دیدار ناصر را صبح زود در محور کوشک دیدم او روحیه ای شاد داشت بطوریکه احساس نمی کرد در جبهه است، در سنگر یا خاکریز بود که پاتک عراق داشت خودش را شروع می کرد اما در روحیه مصمم او هیچ دگرگونی احساس نمی شد. بعد از آن به خرمشهر رفت و ۲روز بعد به دیدار معشوقش شتافت و شهادت روزیش شد.

ناصر در هر شرایطی به شخصیتهای مذهبی رجوع می کرد و اطلاعات دینی و مذهبی خود را افزایش می داد، او همواره مشغول امر به معروف و نهی از منکر بود و رفتارشان طوری بود که باعث می شد همه در عملکردشان تجدید نظر کنند....


 

آقای محمدرضا سخی: او می گفت خوشا به حال کسانی که شهید شدند،

ما روسیاهیم...

اعمال و رفتار ناصر طوری بود که همیشه از او درس می گرفتیم، به شدت از غیبت پرهیز می کرد، اصلاً دروغ نمی گفت و به کسی اجازه دروغ گویی نمی داد؛ چندین بار به دوستان می گفت: «دروغ نگوئید چون به ضررتان تمام می شود» در اوایل انقلاب طرفدار حزب جمهوری اسلامی بود و با گروهکهای الحادی و منافقین برخورد می کرد، موضع سیاسی اش هیچگاه زیکزاکی نبود که تغییر کند.

بعد از عملیات سومار که رفتار و خصوصیات اخلاقی اش تغییر زیادی صورت گرفته بود، همیشه غمی را در صورت او می دیدم که موج می زد زیرا او ناراحت بود که چرا به فیض شهادت نرسیده است. بعضی وقتها می گفت: کاش شهید می شدم، خوشا به حال کسانی که شهید شدند، ما روسیاهیم...

روزهای آخر که صحبت می کرد ناراحتی در لابه لای گفته هایش احساس می شد، می دیدیم که این که کسی را در قفس زندانی کرده باشند، با جبهه رفتن او مسئولین موافقت نمی کردند اما آنقدر مسئله را پیگیری کرد و بر  حرف خودش ایستاد تا پذیرفتند، جامعه ای را که ایشان دوست داشتند جامعه ای بود که در رأس آن ولی فقیه قرار داشته باشد، او خواهان حکومت اسلامی بود. همۀ کسانی که ناصر را می شناختند او را دوست داشتند، او همواره به خانواده های محرومین سر می زد و از کمک کردن به آنها خودداری نمی کرد. خیلی دلسوز و مهربان بود اما در مقابل دشمنان اسلام بسیار قاطع نشان می داد جداً او مصداق آیه شریفه (اشداءُ علی الکفار رحماءُ بینهم) بود.

 

 


مهندس محمد رسا: او به مراحل عرفان نظری و عملی دست پیدا کرده بود.

یکی از خصوصیات بارز شهید فولادی صدق و صداقت بود، زمانی که یکی از دوستان نزدیکش (شهید اخلاقی) به شهادت رسید او خیلی غبطه می خورد این بود که او هم به خیل عظیم شهداء پیوست و مضمون حدیث شریف (موتوا قبل ان تموتو) را در موردش صادق یافتم، وقتی در گلزار شهدا برای آخرین بار صورت ناصر را قبل از دفن در کفن دیدم. صفا و نورانیتی خاص داشت من او را بوسیدم و برایم خیلی عجیب بود آن لحظه را هیچ وقت به دست فراموشی نمی سپارم، آن قسمت از صورتم که به صورت او رسید احساس کردم جسم نیست، مال خودم نیست واقعیت هم همین بود اگر آنها می ماندند باعث تعجب بود چرا که جسمشان با ما بود ولی روحشان در این دنیا نبود...

در دوران مدرسه به خاطر اینکه باصفا و جوانمرد بودند همه او را می شناختند، در دانشگاه هم در یک خوابگاه بودیم، شهید فولادی برای انجام کارها، برنامۀ منظمی را تنظیم کرده بود و به رعایت نظم اصرار داشت در مورد کارهای سیاسی، هر هفته به اتفاق هم اطلاعیه هایی که چپی ها نصب می کردند پاکسازی می کردیم.

او به مراحل عرفان نظری و عملی دست پیدا کرده بود و به مفهوم عرفان یعنی عشق به خدا، اولیاء و اهل بیت رسیده بود و به همین علت عبادت او را معنی دار می کرد و این عشق در وجود ناصر روشن بود و در اعمالشان معنی پیدا می کرد.


مهندس احمد مرادعلیزاده: ناصر در جمع دوستان از همه برتر بود.

 

ناصر، چهره ای پرتحرک، مصمم، جذاب و خیلی فعال داشت، او از بچه های باهوش و با استعداد استان کرمان بود، خاطره ای که یاد ناصر را همیشه در ذهنم زنده می کند، این است که در جریان عملیات فتح المبین، زخمی شدم، به علت جراحت در قسمت شُش، مدتی در بیمارستان زمان زیادی هم در خانه بستری شدم، و در همین گیرو دار بود که مراسم عقد ناصر برگزار می شد. آن شب او به اتفاق شهید ایرانمنش به منزل ما آمدند و مرا به آنجا بردند، در آنجا دو تا از مسئولین استان هم تشریف داشتند و مراسم ازدواج انجام شد. بعد از مدتی ناصر به عیادتم آمد و گفت من به جبهه می روم... و من دیگر ایشان را ندیدم تا شبی که پیکر پاک او را به کرمان آوردند، شب قبل از این که از شهادت ناصر اطلاع پیدا کنم خوابی دیدم، قبل از اذان بیدار شدم و چند دقیقه ای نشستم و بعد بلند شدم. نماز صبح را به جا آوردم، مشغول تعریف کردن خواب برای مادرم بودم که متوجه زنگ در خانه شدم، دیدم شهید ایرانمنش است گفتم: چه خبر، گفت: ناصر شهید شده است...

در عالم خواب می دیدم که در جایی مثل یک حسینیه بزرگ هستیم، بچه هایی که در جلسات قرآن حضور داشتند و به فیض شهادت نائل آمده بودند، به ترتیبی که شهید شده بودند از جلو ایستاده اند و همه منتظر بودندکسی بیاید تا نماز را به جا آورد، دقیقاً یادم هست محمود اخلاقی جلو بود، اکبر محمد حسینی بعد از او ایستاده بود، جاهای مختلف شهید طایی، منصور همایونفر و ... رفتم ته ایستادم، من همیشه با بچه ها شوخی می کردم و می گفتم نماز را بخوانیم و به دنبال کارمان برویم یکی از بچه ها گفت: «منتظر روحانی هستیم» من گفتم: «این بچه ها که شهید شدند از صد تا روحانی هم پاکترند. یکی از بچه ها بلند شود و نماز بخواند، چه فرق می کند، روحانی یا غیرروحانی حالا که همه همدیگر را می شناسیم و به هم اطمینان داریم...» هر چه اصرار کردم نماز جماعت تشکیل شود. شهید منصور همایونفر عبای مشکی خیلی نازکی روی دوشش بود به یکی از ستونها تکیه داده و می خواست برای همه صحبت کند، خودم را به منصور رساندم و گفتم: «آقا منصور چه می خواهی بگویی؟» منصور گفت: «حواستان باشد آن دنیا مو را از ماست می کشند.» در همین حال متوجه شدم آقای محبوب القلوب از در وارد شد و در حالیکه کارتنی در دستش خودنمایی می کرد گفت: «بچه ها ناصر برایمان هدیه ای فرستاده است، من باز کردم دیدم یک دوربین است و عکس ناصر روی آن قرار دارد.»

و همان عکسی بود که الان با لباس پاسداری در سرخاکش وجوددارد. وقتی صبح خبر شهادت ناصر را از زبان شهید ایرانمنش شنیدم گفتم به خانوادۀ آنها بگویید آن عکس که با لباس سپاه است بر بالای قبرش قرار دهید.

شهید فولادی در بحرانهای مختلف از خود حساسیت نشان می داد و از مشکلات براحتی استقبال می کرد، محیط شغلی او در منطقه جیرفت، مواضع او در قبال جنگ خصوصاً درگیریهای غرب این قضیه را اثبات می کند ناصر در جمع دوستان، از همه برتر بود، به مسائل خوب فکر می کرد، خوب توجیه می شد و خوب عمل می کرد.

واقعاً اخلاق بسیار خوبی داشت، آدم متواضع و فروتنی بود اگر این خصوصیات را نداشت به این درجه از کمال نمی رسید و من به ایشان لقب «شهید مظلوم» دادم چون در اوج مظلومیت در جبهه شهید شدند....

 



«مهندس نوبهاری»: او بسیار متواضع و خاکی بود...

 

ایشان فردی بسیار مؤمن و ساده بود، دستورات دینی اش را به موقع انجام می داد یادم هست یک روز یکی از همکلاسهای دوران مدرسه، برای دیدن ایشان به خوابگاه دانشگاه آمد، او اهل سیگار بود حقیقتاً بچه خوبی به نظر نمی آمد برخورد ناصر با او خیلی جالب بود. او برخوردی بسیار دوستانه با آن فرد انجام داد، با چنان شیوۀ زیبایی، او را از عمل پشیمان کرد وقتی می خواست برود، سه چهار روز پیش ناصر ماند و بعد تحولات اخلاقی زیادی در زندگی او به وجود آمد...

انگار ناصر، روانشناسی خوانده باشد می دانست با هر تیپی چه برخوردی داشته باشد و با همان شیوة مردانگی توانست آن فرد را اصلاح کند و هیچگاه ما ادعایی را در ناصر ندیدیم. او بسیار متواضع و خاکی بود، خودش را بسیار کوچک نشان می داد در حالی که روح بزرگی داشت. حیف که با او در جبهه نبودم تا یکی از سربازان و شاگردانش محسوب شوم. او در بسیاری از مسائل پیش قدم بود، خطر و سختی را اول برای خودش هموار می کرد و پشت سرش می خواست که دیگران راحت باشند.

ناصر روی ارزشهای اسلامی خیلی حساس بود مثلاً اگر کسی آقا را فقط خمینی خطاب می کرد ناراحت و برافروخته می شد.

اما هیچ گاه پرخاش نمی کرد و سعی می کرد مسائل با خونسردی حل شوند یکی از ویژگیهای بارز شهید فولادی این بود که تک بعدی نبود، ناصر در جنبه های مختلف حالتهای گوناگون داشت و این حالات برای همه زیبا بود...

 


 

آقای اسماعیل زاده: او مسئولیت فرماندهی را نپذیرفت...

 

من در کامیاران با شهید فولادی آشنا شدم، وقتی اطلاع حاصل کردم که ایشان از فاتحان لانه جاسوسی آمریکا است و با توجه به این که مهر و محبتی از این دانشجویان در دل مردم مسلمان بود شعاری که آنها خطاب به این عزیزان می دادند این بود: دانشجوی خط امام بر تو درود بر تو سلام...

شهید فولادی با شوخی می گفت: ((حیف سلام، حیف درود، گاهی اوقات این شعار را با او تکرار می کردیم.»

یادم هست در عملیاتی که در سومار انجام شد وقتی که به خط رسیدیم گفتیم باید فرمانده انتخاب کنیم، رأی گیری شد و همه تصمیم گرفتند شهید ناصر فولادی، فرماندهی را بر عهده بگیرد چرا که او درس خوانده بود و محبوبیت خاصی در بین گروه داشت، اما ایشان نپذیرفت و این مسئولیت را به شهید علی ماهانی واگذار کرد...

جیره ما در ۲۴ساعت یک قمقمه 1 لیتری آب بود و تازه با همان آب به علت احتیاج به چای، مقداری از آن را داخل یک قوطی چهارکیلویی روغن که زنگ هم زده بود می ریختیم و چای درست می کردیم و شاید این خوش طعم ترین چایی بود که در طول عمر خود صرف می کردیم. یادم هست که یک روز شهید علی ماهانی گفت: بچه ها بیائید، می خواهیم عملیات انجام دهیم، گفتیم: چطور با 9 نفر عملیات انجام می شود)) شهید فولادی گفت: ((چرا نمی شود، مگر دانشجویان پیرو خط امام چطور توانستند لانه جاسوسی را بگیرند)) گفته شد: ما مهمات نداریم وقتی بچه ها پیش   ارتشی ها برای گرفتن مهمات رفتند چون آنها تحت نفوذ بنی صدر بودند، از دادن مهمات خودداری کردند. بچه ها با ناراحتی برگشتند، قرار شد پستهای نگهبانی آنها را زیر نظر بگیریم و شناسایی کنیم تا ساعت ۱ بعد از نیمه شب با سینه خیز، یک جعبه از مهمات آنها را برداریم و بیاوریم، شهید نگارستانی و شهید هاشمی این مأموریت را با موفقیت انجام رساندند.

با مهماتی که به این طریق بدست آوردیم، عملیات علیه عراقیها را آغاز کردیم. شهید فولادی آر پی جی زن بود. او عملیات را آغاز کرد با زدن اولین گلوله و بعد هم شهید ماهانی با نارنجکی که در دست داشت از سمت راست جلو رفت و آن را به سمت عراقی ها پرتاب کرد که عراقیها او را هدف قرار داده و تیر به فک او اصابت کرد و دست من هم از میهمانی آن تیرها بی نصیب نماند و تیری بر دستم نشست که به دستور شهید فولادی قرار شد من و شهید ماهانی را شهید نگارستانی به عقب ببرد، پس از عملیات ناصر آقا خیلی ناراحت بود و می گفت: ((ای کاش ما هم مثل اخلاقی و یوسفیان شهید شده بودیم.))

ایشان فردی خود ساخته بود و از لحاظ برخورد، متین و خوشرو، به حدی که بچه ها به گفته هایش عمل می کردند و از او اطاعت پذیری داشتند. هنگام برگشت به پشت خط مقدم، شهید فولادی اسلحه کلاشینکف غنیمتی از عراقیها دستش بود.و هیچ کس حق خروج اسلحه از منطقه را نداشت  اما ناصر آقا با مجوزی که احتمالاً از طرف شهید چمران صادر شده بود نه تنها اسلحه خودش بلکه سلاح شهید هاشمی را بدون هیچ مشکلی به پشت جبهه انتقال داد. 

 


مهندس احمد آب بر: او خیلی مخلص بود...

 

ناصر خیلی متواضع و فروتن بود، زمانی که بخشدار بود اصلاً فکر      نمی کردی که او دارای این مقام است، هیچ برتری و وجه تمایز برای خودش قائل نمی شد، برای مشورت اهمیت خاصی قائل بود... در جلسات در مورد افرادی که سنی از آنها گذشته بود و هنوز ازدواج نکرده بودند، حساسیت زیادی از خود نشان می داد و می گفت: به هر صورت باید ازدواج کرد و این سنت پیامبر است، او خیلی مخلص بود و به همین خاطر حرفش به دل می نشست، فکر می کنم شهادت تنها چیزی بود که ناصر به آن علاقه داشت، دیدن امام یکی از آرزوهایش بود که در جریان تسخیر لانه جاسوسی در قم به دیدن امام رفتیم. او از دنیا چیز زیادی نمی خواست. آخرین دفعه ای که ناصر را دیدم که اجازه رفتن به جبهه را بگیرد و بالاخره رضایت مسئولین را کسب کرد. برای رفتن شوق خاصی داشت، می گفت: حتماً باید بروم، فکر می کنم به او الهام شده بود که شهید می شود، در چشمهایش برق خاصی می درخشید التماسش یک التماس عادی نبود، خیلی ها برای رفتن اصرار داشتند چون می خواستند که با رفتنشان مخالفت می شود، اما ناصر واقعاً می خواست برود و می خواست که مسئولین حتماً راضی باشند. هنگام رفتن، در چشمهای او دیدم که دیگر او را نمی بینم، حتی خود من هم مانع رفتن او می شدم، اما در مقابل اصرارش کاری نتوانستیم انجام دهیم. و وقتی که خبر شهادتش را به من دادند حال خاصی به من دست داد که ناراحتی آن قابل وصف و بیان نیست.


آقای اکبر رشیدی: ناصر در تمام حالات با خدا بود...

 

شهید فولادی، جزو افرادی بود که قبل از انقلاب در جلسات مسجد جامع حضور داشت او نیز مانند دیگران کارهای فرهنگی و تبلیغاتی می کرد افراد این گروه به مشروب فروشی ها و سینماها ضرباتی وارد می آوردند و هم چنین یک سری حرکتهای غیرمحسوسی انجام می شد که در مورد از صحنه خارج کردن افراد ساواکی و عوامل وابسته به آنها اهمیت خاصی  داشتند و در این راستا، حرکتهای خنثی کننده ای نیز شکل می گرفت.

پس از پیروزی انقلاب و دمیدن آفتاب فجر و شکست تاریکی ها نیز افراد این جلسه جذب کارهای اساسی انقلاب شده و در کاخ جوانان سابق مستقر شده بودند و عوامل ضد انقلاب را که در جنبه های مختلف مثل آتش زدن مسجد جامع و ... تحرکاتی از خود نشان می دادند، شناسایی و پیگیر مسائل مربوط به آنها می شدند. در زمینه مواد مخدر اولین درگیری که با اشرار و کاروان قاچاق مواد مخدر بوجود آمد توسط همین بچه ها بود و حدود 45 کیلو تریاک از دست اشرار بدر آوردند و تحویل مسئولین دادند بعد از مدتی از کاخ جوانان به ساختمان کنونی سپاه نقل مکان کردند و یک سری ساواکی و بازداشتی را به آنجا منتقل کردند و تابلو ((رزمندگان انقلاب)) را آنجا نصب کردند. بعد از تشکیل سپاه پاسداران، آن تابلو تبدیل به سپاه شد. تعداد زیادی از افراد این گروه بعدها جرعه نوش می شهادت شدند مثل شهید ناصر فولادی، شهید محمدعلی ایرانمنش، شهید محمدعلی فتحعلیشاهی، شهید رضا میرزایی و شهید محمدمهدی سخی. ناصر آقا همیشه در همه زمینه ها پیشقدم و منشأ اثر و حرکت بود، حتی در برنامه های ورزشی نیز جلودار بود. او انسان خودساخته ای بود. در مجموع، حالات بسیار خوبی که ناصر داشت عبارتند از؛ اهل حرف و پرگویی نبود و کم صحبت می کرد و تصویر روحی روشنی داشت، با تمام وجود علاقه شدیدی به ائمه اطهار داشت، با ذره ذره وجودش به اسلام عشق می ورزید و امام گوشه قلب ناصر بود. دعای ((انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم)) در مورد این شهید عینیت داشت، در همۀ زمینه ها آیه شریفه (اشداء علی الکفار و رحماء بینهم) نمونه بارز رفتارش بود، ناصر کنار فقیر می نشست و گریه می کرد و به کار آنها رسیدگی می کرد. و برای درماندگان در جیرفت کیسه سیمان بر پشت می گذاشت و مثل یک کارگر در حالی که بخشدار آن منطقه بود کار می کرد.

فردی که میانه خوبی با انقلاب نداشت می گفت: ناصر قلبش خدا، نورش خدا و حرکتش خدا بود، ناصر دورو نبود. همان حرفی را می زد که در دلش بود، اگر کسی می خواست از جزئیات کاری سر در بیاورد، می گفت، شیطان نشوید، شیطنت و خیانت را نهی می کرد، نسبت به اسلام و انقلاب حساس بود. هنگامی که از منافقین سخنی به میان می آمد، تحمل نمی کرد موضع گیری های تند و روشن او خود نشان می داد عصبانی مزاج نبود، اگر برخوردی پیش می آمد تنها برای اصلاح کار بود. او خصوصیات برجسته زیادی داشت: در شجاعت، رسیدگی به امور مردم، و صبر ایشان برای همه الگو بودند.

 



مهندس فتحعلیشاهی: او امام جماعت ما بود...

 

شهید فولادی مردی متین، عاقل و محبوب بود یک نورانیت خاصی در چهره اش پیدا بود بعد از شهادت برادرم در خانه ی ما جلساتی شکل می گرفت قرار شد نماز جماعت هم برگزار گردد. به همین مناسبت همۀ دوستان، ناصر را به عنوان ((امام جماعت)) انتخاب کردند همیشه در سجده این ذکر را نیز تکرار می کردند: ((بسم رب الشهداء و الصدیقین، بسم رب الصالحین))، تواضع، فروتنی و صمیمیت ایشان در حد بالایی بود بطوری که در اولین برخورد هرکس جذب او می شد. واقعاً او مصداق ((شیر روز زاهد شب)) بود. در نماز حالت خاصی پیدا می کرد. من خودم شخصاً نتوانستم او را بشناسم چرا که عقل ما عاجز از درک روح این بزرگواران است. خاطره ای که از او در آخرین دیدار بیاد دارم؛ پس از پشت سر گذاشتن  یکی از مراحل عملیات بیت المقدس بود، بعد از عملیات وقتی صبح، صبحانه پخش شد، ایشان با این که شب گذشته شام نخورده بودند، صبحانه را جمع کرده و در کوله پشتی گذاشتند و فرمودند: صبر می کنیم تا همه نفرات برگردند.

شهید در این عملیات نقش هدایتی خوبی داشت.

دشمن در این منطقه خاکریزهای چندانی نداشت و تنها یک سری خاکریز برای تانکها ایجاد کرده بود و ناصر بچه ها را خیلی خوب به سمت آن سنگرها هدایت می کرد...

آن شب که عملیات ایذایی انجام شد، فردای آن روز خرمشهر از چنگال دشمن آزاد شد. در آن زمان ناصر از طرف قرارگاه به آنجا رفته بود و چون هنوز داخل شهر درگیری بود، او هم به کمک شتافته بود چرا که اصلاً آرام و قرار نداشت و همیشه منتظر فرصت بود و تا می شنید که فلان جا عملیات است شرکت می کرد. و سرانجام نیز در خرمشهر به شهادت رسید که عصر همان روز، جنازه ایشان را به ستاد معراج شهدا انتقال دادیم.


مهندس علی ارجمندی: هیچ وقت ندیدم که به طور غیرمنطقی حرف بزند.

 

ناصر جزو معدود افرادی بود که احترام خاصی برای او قائل بودم، در جلسات هم او را به عنوان ((مسئول یا رهبر)) قبول داشتیم به همین دلیل نقطه اتکای دوستان محسوب می شد. او با علم به مسائل، کارها را انجام    می داد، از توصیه های اخلاقی ایشان این بود که اسراف نکنید، به سادگی بسیار اهمیت می داد، به نظم اهمیت بسیاری قائل بود و در بین دوستان، تنها کسی که به طور منظم و دقیق کارش را ارائه می داد ... ناصر بود.

شهید فولادی جزو دانشجویان پیرو خط امام بود و طبیعتاً از همۀ ما جلوتر بود. اهل نماز شب، توسل به اهل بیت (ع) و خواندن قرآن بود. به مستحبات اهمیت داده خصوصاً دوشنبه ها و پنجشنبه ها روزه را از یاد    نمی بردند. سعی می کرد حرف بیهوده نزند و بحثی را پیش می گرفت تا براساس آن به نتیجه ای برسد، به انقلاب اسلامی و امام خمینی علاقه زیادی داشت و همیشه از روحانیت مبارز طرفداری می کرد، از ابتدا جزو طرفداران شهید مظلوم بهشتی بوده و گاهی که به طور شوخی از بنی صدر تعریف می کردیم، ایشان با یک لبخند اعتراضشان را ابراز می کردند و بعد هم بحث می کردیم، هیچ وقت ندیدم که به طور غیر منطقی حرفی را بزند.

 


مهندس شیرازی: ساده زیستی، تواضع، مهربانی، قلب رئوفی داشتند...

 

وقتی در منطقه جبال بارز خبر شهادت ایشان پخش شد و مردم اطلاع یافتند همه برایش گریه می کردند و تأسف می خوردند که جامعه از وجود چنین افراد شایسته ای محروم می شود. مردم به پاس خدمات ایشان، مراسم گرامیداشتی برگزار کردند، خود من هم توجه به تأثر خاطر شدید، وقتی به فکر فرو رفتم و روحیات ایشان را قبل از جبهه رفتن سنجیدم. خودم را قانع کردم که دنیای مادی برای روح بلند شهید فولادی بسیار تنگ و تاریک بود چرا که بطور قطع او به دنیا آمده بود نه برای ماندن بلکه برای شهادت، سعی می کردم از شهادت ایشان درس بگیرم. نه تنها من بلکه همۀ کسانی که خصوصیات اخلاقی او را می دانستند از ایشان تعریف می کردند. ساده زیستی، تواضع، مهربانی، و قلب رئوفی داشتند همه را شیفته خود کرده بود بطوری که هرکس اگر یک ساعت با شهید فولادی روبه رو بود عاشق رفتارش می شد.


دکتر مهدی شفازند.: برای کسانی مثل من، دوستی با ایشان آرزو بود

 

صحبت کردن دربارۀ شهیدی چون ناصر فولادی بسی مشکل است، چرا که ایشان فردی چند بعدی بودند که شناخت چنین فردی نیاز به یک درک و شعور بالایی دارد که متأسفانه در ما نیست.

در سال های ۵۸و ۵۹ که با سپاه همکاری داشتم و ایشان را دورادور   می دیدم برای کسانی مثل من دوستی با ایشان یک آرزو بود. این شهید بزرگوار با محمود اخلاقی فعالیتهایی انجام می دادند، من جمله: کمک به محرومین، رسیدگی به خانواده های فقیر کارهای فرهنگی، در سال ۱۳۵۹ درگیریهای کردستان به اوج خودش رسیده بودند و شعله های جنگ و درگیری بیشتر و بیشتر زبانه می کشیدند گروهی عازم کردستان (مهاباد) شدند که این شهید هم همراهشان بود. به یاد می آورم ما در پادگانی در ارومیه منتظر نشسته بودیم تا راهی مهاباد شویم چون جاده ناامن بود و اگر نیرویی از سپاه در جاده تنها و بدون پشتیبانی نظامی می رفت، مورد حمله دموکراتها و یا کومله ها قرار می گرفت بنابراین هر دو ماه یا سه ماهی که می خواستند نیروها را تعویض کنند ستونی متشکل از تانکهای متعدد، هلیکوپتر، جیپهای ۱۰۶ و تیر بار می بایست تشکیل شود تا بتوان با پشتیبانی آنها نیروها را سالم به مقصد رساند، در این مدتی که ما در ارومیه منتظر ستون بودیم در دامنه ی کوههای پربرف آموزشهای کوهنوردی و رزم شبانه داشتیم. در یکی از راهپیماییهای طولانی که این شهید بزرگوار، ناصر فولادی حضور داشتند، بعد از گذشت چند ساعت از حرکتمان دیگر رمقی در میان بچه ها وجود نداشت و من هم خیلی خسته شده بودم. تقریباً از صف عقب مانده بودم که دیدم تنها کسی که به فکر من بود، ناصرآقا بود. او از حالم جویا می شد، کنارم می نشست و با حرفهای زیبا و شیرین دلداریم می داد. پا به پای من پیش می آمد تا به بالای ارتفاع رسیدیم.

سر ستون (شهید مهدی کازرونی) خیلی سختگیر بودند ولی با وساطت ناصر مرا خیلی اذیت نکردند.

در آن زمان سالهای زیادی از سن من نمی گذشت و سعی می کردم با الگو قرار دادن رفتار این عزیز (ناصر آقا) خود را به او نزدیک کنم، هرچند که بزرگواری ایشان و دیگر شهدای جنگ به حدی زیاد بود که همیشه امثال من را تحویل می گرفتند تا دلسرد نشویم و دل به جنگ و کارهای جبهه ببندیم.

خاطره بعدی هم مربوط می شود به روزی که ستون می خواست به طرف مهاباد حرکت کند شهید فولادی روی اولین تانک، در جلو ستون با حالت متانت و وقار خاصی که مخصوص شهید بود، نشسته بود، هر انسانی که او را می دید، خدا آگاه است آرامشی پیدا می کرد که اصلاً از یادش  می رفت، که امکان دارد در این جاده مرگش فرا رسد و یا این که چند ساعت دیگر با دشمن روبرو می شود. خدا می داند که اغراق نمی کنم. ما در کرمان شهدای انگشت شمار داریم که سخن گفتن در مورد آنها بسیار مشکل است. یکی از آنها سردار شهید فولادی است. در نزدیکی مهاباد درگیری پیش آمد و ایشان با یک حالت چریکی خاص و ورزیدگی زیاد از تانک خودش را پائین کشید و به طرف مهاباد حرکت کرد چون ما با منطقه آشنایی نداشتیم، به دنبال این شهید راه افتادیم و با درگیری سخت سرانجام توانستیم وارد سپاه شویم در حالی که فقط چند زخمی بیشتر ندادیم.

آخرین خاطرۀ من در زمان شهادت ایشان بود؛ به واحد اطلاعات و عملیات مأموریت داده شد تا از منطقه خبر بیاورند به این منظور من، برادرم و شهید راجی با یک لندکروز وارد خرمشهر شدیم.

ورودی شهر به حدی شلوغ بود که وقتی به نزدیک مسجد جامع رسیدیم، دیگر ماشین نتوانست فاصله ای را طی کند و جلوتر برود.

اسرای زیادی در حال تخلیه بودند، اصلاً حالت عجیبی بر فضای آنجا حاکم بود. از ماشین پیاده شده و به طرف گمرک حرکت کردیم. در این هنگام متوجه لندکروزی شدیم که انبوه از هندوانه ها در آن خودنمایی می کردند و یک شخصی تند تند هندوانه را می برید و به رزمندگان و اسراء   می داد، خوب که دقت کردم، متوجه شدم شهید بزرگوار، ناصر فولادی است، مرا که دید به من هندوانه تعارف کرد، چون کار داشتم، امتناع کردم و بعد از احوالپرسی مختصر از او خداحافظی کردم، ولی خدا می داند، همان احوالپرسی و خداحافظی مختصر آنقدر در من اثر گذاشت و به من روحیه داد که انگار جانی دوباره پیدا کردم و تمام فشارها و سختیهایی که از قبل با خود حمل می کردم به یک باره از بین رفت، نگاه آن روزش، نگاه خاصی بود و چهره اش شفافیت و روشنی خاصی پیدا کرده بود و چون برای ما که اهل جبهه بودیم اما فقط لاشه خودمان را جابجا می کردیم، این حالات   بچه ها را قبل از شهادتشان فهمیده بودیم، برای همین بعد از این که چند قدم از ماشین دور شدم به برادرم و شهید راجی گفتم: ناصر را دیدید با چه شور و نشاطی کار می کرد خدا کند شهید نشود.

حالاتش، حالت خاصی بود من در همان عملیات زخمی شدم و بعداً فهمیدم که ایشان در خرمشهر با انفجار خمپاره شهید شده است و به دیگر دوستانش شهید هندوزاده، شهید سلیمی کیا، شهید محمود اخلاقی در نزد خدا پیوسته است.


جناب سرهنگ رضا عبداللهی: او قبل از عملیات غسل شهادت می داد ..

 

در عملیات بیت المقدس و در جبهه کوشک با برادر عزیز و بزرگوار شهید علی ماهانی از بسیجیان مخلص و با ایمان بودم. چند روزی از همنشینی با علی آقا نمی گذشت که یکی از دوستان صمیمی و مخلص ایشان، شهید ناصر فولادی هم در جبهه حضور پیدا کردند. آن دو با هم دوست بودند، با هم قرآن، نماز و دعا می خواندند و همراه هم در میدان رزم حاضر می شدند.

در همین مدت کوتاه، درسهای بزرگی از این دو بزرگوار یاد گرفتم، وقتی برای اقامۀ نماز بیدار می شدم ملاحظه می کردم در تاریکی شب قبل از نماز صبح، برای نماز شب مهیا شده اند. در نماز شب گریه می کردند، بعد از نمازهای یومیه قرآن تلاوت می کردند، یک روز عصر که قرار بود با استفاده از تاریکی و در میان شب عملیات انجام شود تا دشمن را در جبهه کوشک به عقب برانیم و به این وسیله جاده اهواز ـ خرمشهر از تیررس آنها محفوظ بماند، شهید ماهانی به من گفت: «من و ناصر می خواهیم برویم لباسهایمان را بشوئیم شما هم می آئید؟» گفتم: «بله» چون می دانستم هدفش لباس شستن نیست بلکه غسل شهادت است. بالاخره رفتیم و همانطور که فکر  می کردم، هم لباسهایمان را شستیم و بعد غسل شهادت انجام شد. وقتی به چادر برگشتیم شهید فولادی گفت: «اگر یک پیراهن بسیجی داشتم خوب بود» زیرا یک شلوار بسیجی داشتند و نمی خواستند مجدداً لباس بگیرند، خلاصه یک بلوز دست دوم و رنگ و رو رفته پیدا کردیم و ناصر فولادی آن را پوشید و اتفاقاً اندازه اش بود، بعد من تصمیم گرفتم که مشخصات ایشان را روی لباس بنویسم و بدین منظور با ماژیک نوشتم؛ ناصر فولادی اعزامی از کرمان بعد گفتم: «اگر شهید شدید بتوانند شما را شناسایی کنند»، بعد از نوشتن در جلوی لباس تمام شد گفتم: بگذار پشت سر شما هم بنویسم اگر آنجا خوانده نشد این طرف خوانده شود...

چند روز گذشت و روزهای فتح خرمشهر یکی یکی فرا می رسیدند. شهید فولادی، شهید ماهانی و من اصرار داشتیم که به خرمشهر برویم و در درگیری که آن طرف رودخانه با عراقیها صورت گرفته بود شرکت کنیم. در همان گیرودار برادر بسیجی، شهید رضا مهدوی از راه رسید و گفت: من    می خواهم به خرمشهر بروم و ما هم از خدا می خواستیم به اتفاق شهید مهدوی ـ شهید آتشی، شهید فولادی، شهید ماهانی حرکت کردیم و به موقع خودمان را به درگیری که در کوچه های خرمشهر در جریان بود رساندیم. در خیابانها تانکهای عراقی، جنازه ها ادوات سبک و سنگین روی هم خرمن شده بودند و شهر در آتش و دود می سوخت  در داخل شهر از هر طرف گلوله مثل نقل و نبات می باریدند در مقابل مسجد جامع عدۀ زیادی از بسیجیان، رزمندگان لشکرها و تیپ های مختلف جمع شده بودند و جشن باشکوهی برپا شده بود، در همین موقع برادر عزیز شهید مهدوی پارچه ای را که مضمون آزادی خرمشهر را به امام و رزمندگان تبریک می گوئیم بر آن نقش بسته بود را بر بالای در مسجد نصب کرد. و پس از این کار به طرف رودخانه حرکت کردیم، متوجه شدیم آنجا هنوز درگیری ادامه دارد بچه های بسیجی به ما گفتند: جلو نروید که شما را می زنند

از ماشین پیاده شدیم و هرکدام به طرفی رفتیم و یکدیگر را گم کردیم، شهید فولادی، شهید مهدوی و آتشی با هم بودند.

ناصر آقا یک آرپی جی که مربوط به یکی از رزمندگان بود را در دست داشت، او به طرف ضلع غربی رودخانه رفته بود و در درگیری با عراقیها به آرزویش رسیده و شهادت را مستانه به آغوش کشیده بود ما از این جریان خبر نداشتیم وقتی به اتفاق برادران ماهانی و مهدوی به اردوگاه کوشک برگشتیم، قبل از هر کار دیگر سراغ برادران فولادی و آتشی را گرفتیم، سه روز بعد متوجه شدیم که این برادران به فیض شهادت رسیده اند و با آن مشخصه هایی که بر روی لباس ناصر آقا نوشته بودم لشکر امام حسین (ع) او را شناسایی کرده تحویل تیپ 41ثارالله داده بودند. برادر ماهانی وقتی خبر شهادت ناصر را شنید خیلی ناراحت شد و دیگر آرام و قرار نداشت و در خود نمی گنجید می گفت: من باید به کرمان بروم، ایشان به گردن من خیلی حق دارد، باید کارهای او را انجام دهم، بعد به طرف کرمان حرکت کردند...

 

                                     از کتاب همیشه بمان.....ص۱۵۸-۱۲۳

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 22:25  توسط   | 



 

چگونه شهید شوم...

 

یادم هست یک روز ناصر از من سؤال کرد؛ «مادر دوست داری من چگونه شهید شوم؟» گفتم: نمی دانم، تو چه طور دوست داری شهید شوی گفت: «مادر من دوست دارم فوری شهید نشوم، چند ساعت در خون و درد بغلتم و ناراحتی و سختی جانبازان را نیز درک کنم» اتفاقاً به این آرزو و مراد خود دست یافت و با حدود یازده ترکش خمپاره مجروح شد که او را برای درمان به یکی از بیمارستان های صحرایی منتقل کردند و به گفته شهید بزرگوار سیدرضا مهدوی قبل از شهادت ذکر یا حجه بن الحسن العسکری بر لب داشته است.



روی زمین می خوابید

 

بعد از شعله ور شدن آتش جنگ تحمیلی، ناصر همیشه بدون زیرانداز و تشک روی زمین  می خوابید هنگامی که از او می پرسیدیم؛ چرا این کار را انجام می دهی پاسخ می داد: «زمانی که جوانان ما در جبهه ها با اشرار و کفار می جنگند و در سخت ترین شرایط هیچ خواب و استراحتی ندارند چگونه راضی شویم در جای گرم و نرم و با خیال راحت استراحت کنیم.»

 


 

گریه و استغفار

 

ناصر در دل یکی از شبها مشغول خواندن نماز شب بود و با اشک و ناله از درگاه خداوند طلب مغفرت می کرد.

پدرش از صدای او بیدار می شوند و از او می پرسند: ناصر چرا این قدر گریه و زاری می کنی، مگر تو چه کار کرده ای؟ مگر چقدر از عمر تو گذشته است؟ ناصر پاسخ می دهد: «سراسر عمر ما انسانها، سرشار از گناهان کبیره و صغیره است. شاید من از گناهانم بی خبر باشم و اگر من استغاثه می کنم و پیامبران را واسطه قرار می دهم به خاطر این است که خداوند از گناهان ما بگذرد و ما را به درجات تکامل و عرفان برساند



نارنجک

 

یک بار بین من و ناصر صحبت گل انداخته بود او برایم تعریف کرد، در کردستان یک شب افراد ضد انقلاب مثل سایه دنبالم افتاده بودند، من نارنجکی که در دست داشتم ضامن آن را کشیدم که آنها با دیدن نارنجک میان دستم فرار را برقرار ترجیح دادند. تا صبح با این وضعیت در هوای سرد که برف هم باریده بود و سرما تا عمق جان آدمی رسوخ می کرد، صبر کردم تا صبح توانستم خودم را نجات دهم.

 



خانم حکیمه جعفری (طلبه):

 

قنوتش واقعاً قنوت عادی نبود .....

زمانی که شعله های جنگ برافروخته شد، از همان اوایل، ایشان سنگرهای خون و خاطره و آن فضای روحانی در کردستان مرتب حضور پیدا می کرد. ناصر از وقتی که با سردار محمود اخلاقی آشنا شده بود، همنشینی با او عجیب در درون او تحول ایجاد کرده بود، طوری بود که کلامش با عملش یکی شده بود، وقتی هم از جبهه های کردستان برگشت که سردار اخلاقی جرعه نوش شهادت شده بود، یادم هست که ایشان حالت خاصی پیدا کرده بود، یک حالت فرورفتگی در خودش، در چهره و حرکاتش مشهود بود. مثلاً وقتی ناصر آقا را می دیدی احساس می کردی که در این دنیا سیر نمی کند. وقتی می پرسیدیم از روحیات شهید اخلاقی بگویند مرتب می گفت: «کسی بود که نماز شبش ترک نمی شد، زیارت عاشورایش ترک نمی شد، کسی جرأت نداشت در حضورش کوچکترین غیبتی بکند»، او هم طوری شده بود که نکات اخلاقی محمود اخلاقی که واقعاً فامیل او هم زیبنده اش هست در درون این عزیز ما هم جای گرفته بود از او آدم خود ساخته ای درست کرده بود و از آن زمان که با محمود آشنایی پیدا کرد واقعاً خدایی شده بود. من یادم هست وقتی برگشت چون ارتباط خانوادگی داشتیم می دیدیم نمازهایی که ناصر می خواند، خیلی طولانی شده بودند. حالتی شده بود، انسان احساس می کرد در نماز پرواز می کند قنوتش واقعاً قنوت عادی نبود. با تمام وجودش از خدا طلب مغفرت می کرد، وقتی به کلمات مبارکۀ سوره حمد می رسید، وقتی به آیاتی چون «ایاک نعبد و ایاک نستعین» می رسید با تمام وجود از آن آیات پربرکت یاری می خواست.

مسائل عرفانی را خیلی خوب درک می کردند. در آن دانشگاه، در آن سرزمینی که همه پاک بودند، همه بریده بودند و به خدا پیوسته بودند وقتی همرزمان و هم مسلکهای خود را می دیدند احساس سبکبالی و پرواز بیشتری می کردند. ناصر آقا با نامحرم که می خواست صحبت کند، بسیار تقوای چشم داشت و مسائل شرعی و دینی را در حد بسیار بالایی رعایت  می کرد. یادم می آید در سفری که از جبهه برگشته بود، پدرشان به او گفته بود: «ناصر جان من دیگر پیر شده ام، از من سنی گذشته است تو الان باید اینجا به من کمک کنی.» ناصر آقا در جواب گفته بود: «آقا جان یک عمری زندگی کردید، صبح زود از خواب بلند شدید رختخوابتان را جمع کردید و شب دوباره آن را پهن کردید.» با این حرفش می خواست بگوید که خداوند در قرآن فرموده است: «ما شما را بیهوده نیافریدیم، ما هدفی از خلقت شما داشتیم...» من یادم هست که پدر ناصر آقا می گفتند: «من نمی دانم چرا این ناصر این قدر نیمه های شب بیدار می شوند و گریه می کند- مگر این جوان چه گناهی کرده است»، ایشان به مادر من هم توصیه می کردند که همسایه ها را صدا بزنید و اول وقت نماز را در مسجد به جا آورند. به نماز خیلی اهمیت می دادند، همیشه منتظر اذان بودند.

مادر ناصر علاقه ی زیادی به او داشت. وقتی از جبهه بر می گشت، برایش گوسفند می کشت.

یک بار بیادم هست؛ مادر نگذاشت او اول وارد خانه شود دو سه دور دورش چرخید و با حالت خاصی به او نگاه می کرد ناصر آقا گفت: «مادر من فهمیدم چرا من شهید نمی شوم شما این کارها را می کنید، گوسفند نذر می کنید» و روزی هم که جنازه شهید اخلاقی را از جبهه آورده بودند رو به مادرش کرد و گفت: «مادر آنقدر دعا کردی که من شهید نشوم.»



آقای مهدی فولادی (برادر شهید):

 

ای کاش هزار جان داشتم تا در راه امام خمینی نثار کنم....

ناصر در یکی از نامه هایش از کردستان به من نوشت که قاضی شده و در کنار مبارزه با گروهکهای ضد انقلاب، کلاسهای ارشادی دائر کرده است. با این کلاسها تعداد زیادی از افراد گمراه را به اسلام دعوت کرده بود بعد از شهادت شهید اخلاقی، یادم نمی رود به  من گفت: «مهدی خوش به حال محمود که در روز عاشورا با غسل شهادت بعد از نماز ظهر و عصر هم چون ابی عبدالله الحسین (ع) به شهادت رسید و ما هنوز به آن درجه نرسیده ایم» او واقعاً آرزوی شهادت داشت همیشه می گفت: «امام تنهاست، ای کاش هزار جان داشتم تا در راه امام خمینی نثار می کردم.» و در عین حال از مقدس مآبهای متعصب رنج می برد و بیان می کرد که آنها هرگز خط حقیقی امام را درک نکرده اند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 22:7  توسط   | 


 

رؤیا دیوان بیگی در گفته خود پیرامون پیوند با ناصر این گونه بیان می کند:

 

من در دبیرستان ملاصدرا مشغول به تحصیل بودم، در انجمن اسلامی مدرسه با گروهی از دوستانم به اتفاق دو خواهر شهید فولادی فعالیت می کردیم مسئولیت انجمن اولیاء مدرسه نیز، به عهدۀ ناصر بود.

با توجه به ارتباطی که انجمن اسلامی با نهادها خصوصاً سپاه داشت، قرار بر این شد که کلاس آشنایی با مفاهیم قرآن تشکیل گردد تا اعضا شناخت نسبی به مسائل اسلامی پیدا نمایند. این کلاسها توسط آقایان مصطفی مؤذن زاده و ناصر فولادی برگزار شد شناخت اولیه من از شهید والامقام در همین جلسات بود.

در اواسط این کلاسها، یک روز خواهر ایشان، مسئله ازدواج را مطرح کرد و گفت برادرم، یکی از دانشجویان پیرو خط امام بوده که مدت یک سال در سفارت آمریکا فعالیت کرده و الان هم بخشدار جبال بارز می باشد.

و قرار بر این شد که روی قضیه فکر کنم و بعد جواب بدهم، با مشورتی که در منزل با اعضا خانواده داشتم با توجه به شرایط خوب ایشان پس از جلسات متعدد، با این وصلت موافقت شد.

در همین حین خوابی دیدم که برایم روشن ساخت این پیوند می تواند سعادتی را برایم به دنبال داشته باشد.

در عالم خواب دیدم که مراسم صبحگاه در مدرسه است! و همۀ  دانش آموزان مثل همیشه در صف ها جای خودشان قرار گرفته اند. در جلو صف مدیر دوست داشتنی و با محبت مدرسه خانم مریم خزعلی (فرزند حضرت آیت الله خزعلی) که ارادت خاصی به ایشان داشتم، و هم چنین حضرت آیت الله خامنه ای که آن موقع رئیس جمهور بودند، قرار گرفته اند، از دیدن این چنین مهمانی در مدرسه بسیار خوشحال بودم، در همین هنگام خانم خزعلی مرا صدا زد، انگار باید از دست مبارک آقا هدیه ای دریافت کنم و ایشان با دستان مبارکشان یک گردبند که از پوکه های جنگی درست شده بود بر گردنم انداختند و یک اسلحه به دستم دادند.

شور و شعف عجیبی در قلبم افتاده بود، جالب این که شهید فولادی نیز در همین ایام خواب دیده بود که به باغی رفته است.

در وسط این باغ نهر آبی در جریان بوده است، دوستان شهیدش آن طرف نهر قرار گرفته بودند و سرانجام او نیز خود را به آن طرف آب  می رساند و به همرزمانش ملحق می شود ـ بنابراین از همان ابتدا فهمیدم که ایشان در این دنیا، مدت کوتاهی هستند و به جمع شهدا خواهند پیوست. در اولین جلسه ای که پیرامون نقطه نظرات و دیدگاهها تشکیل شد اولین صحبتی که مطرح کردند این بود که «آیا شما حنظله عسیل الملائکه را می شناسید؟» و در ادامه فرمودند: «احتمال دارد من هم مثل ایشان بعد از ازدواج به سوی جبهه بشتابم، و تنها تقاضایی که دارم این است مانع جبهه رفتن من نباشید...» در آن  جلسه به عظمت روحش پی بردم. در جلسه خواستگاری نیز ایمان، تقوا و صداقت خود را اثبات نمود. وقتی از خودش و شرایطی که دارد صحبت کرد بدون این که از تحصیلات دانشگاهی یا بخشداربودن صحبت کند، مطرح کرد که قصد دارد در سپاه خدمت کند و باید با حقوق کم گذران زندگی کنیم.

در حالی که در همان موقع، به خاطر لیاقت و کاردانی، فرمانداری یکی از شهرستانها را نیز به او پیشنهاد کردند، نپذیرفت. سرانجام در روز 12فروردین 1361 سالگرد استقرار نظام جمهوری اسلامی، مراسم عقد در سادگی کامل برگزار گردید، مراسم نماز جماعت، همراه با قرائت دعای روحبخش کمیل و حضور بعضی رزمندگان، جانبازان، بر معنویت جلسه افزوده بود. وقتی وارد اتاق عقد شدم نوشته هایی نظرم را به خود جلب کرد و مرا به تأمل وا داشت همۀ مطالب دربارۀ جهاد و شهادت بود.

و همچنین آیۀ ۲۳ سوره توبه که صریحاً خداوند در قرآن کریم می فرماید:  بگو ای رسول، امت را اگر شما پدرانتان و فرزندانتان، برادرانتان و همسرانتان و بستگانتان و ثروتی که گرد آورده اید و تجارتی که از آن بیمناکید و خانه هایی که به آنها خشنود می شوید از خدا و پیامبرش و جهاد در راه خدا برای شما گرامی تر است پس منتظر باشید تا امر نافذ خدا جاری گردد و خداوند فاسقین و تبهکاران را راهنمایی نخواهد کرد.

آیه شهادت «ولا تقولو لمن یقبل فی سبیل الله اموات بل احیاء و لکن لاتشعرون»[ نظرها را به خود جلب می نمود.

این شهید والامقام بعد از مراسم عقد برای تجدید عهد با شهیدان به مزار شهدا رفتند و در آنجا به راز و نیاز با خالق هستی پرداختند. در مدت کوتاه قبل از جبهه رفتن چند مأموریت نیز به ایشان محول شد و بالاخره در تاریخ 23 اردیبهشت عازم رفتن به سوی دیار عاشقان شدند. شب جلسه ای با حضور بعضی از برادران صورت گرفت و همه مخصوصاً مسئول ستاد، با رفتن ناصر مخالف بودند، شهید بزرگوار شیخ بیگ به شوخی گفته بود: ناصر آقا می روی، بعد زیر دست خودم می افتی، شکلات پیچیت می کنم... (اصطلاح آن روز در مورد شهدا، منظور کفن کردن بود)

در آخرین روز تمامی وصایا را مطرح کردند، در حالی که از ناراحتی گریه امانم را بریده بود به صحبتهایش توجه می کردم، از شهدا صحبت می کرد و این که مطمئن باش که اگر خدا توفیق شهادت دهد، روز قیامت تو را شفاعت خواهم کرد...

از من خواستند تا در مراسم تشییع جنازه، صحبت کنم و ابراز خوشبختی از این که او به آرزوی همیشگی اش دست یافته است. در این مدت کوتاه، فقط چند دفعه به اتفاق یکدیگر به مزار شهدا رفته بودیم.

در آخرین پنجشنبه وداع ساعت ۳۰/۸ شب به اتفاق یکدیگر به گلزار شهدا رفتیم، در مسیر حرکت وقتی وارد خیابان منتهی به مسجد صاحب الزمان شدیم در نزدیکیهای جنگل قائم، زیر لب زمزمه «اللهم ارزقنی توفیق شهاده فی سبیلک» را آغاز کردند و تا رسیدن به مقصد ادامه دادند.

در آن لحظات، با توجه به روحیات معنوی و اخلاص احساس می کردم که این همراهی آخر ماست لذا پرسیدم: آیا دوست دارید با شهیدان باشید ایشان گفتند: «منتهای آرزوی من است، من کجا و شهیدان کجا» به جایی رسیدیم که سنگ قبر، شهید ناصر مظفری را قبل از نصب فعلاً آنجا گذاشته بودند. دقایقی کنار آن ایستادم و به کلمه ناصر... خیره شده بودم و با خودم می گفتم: «اگر ناصر شهید شود...».

ناصر به اتفاق یکی از دوستان که تازه او از راه رسیده بود، از من جدا شد، از دور او را از زیرنظر می گذراندم لباس مقدس سپاه تنش را در آغوش گرفته و به او قداست خاصی بخشیده بود. نظری به او می کردم و نگاهی به سنگ قبر می انداختم عجیب هر لحظه، شهادت او برایم یقین تر می شد. قبل از ترک گلزار شهدا، حدیث «من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشتقی و من عشقتی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته دنیه و من علی دین فانا دینه»[2] را برای من تفسیر کردند و با آرامش خاصی صحبت می کردند که عاشقان خدا، کشته خواهند شد و خونبهایشان با خداست...

در آن لحظه که سکوتی ملکوتی در آن فضا حاکم بود، کلمات و جملات را آن قدر زیبا و با خلوص اداء می کردند که یقیناً درک می شد که همۀ آن مراحل را طی نموده است و به آخرین مرحله یعنی (قتلته) کشته شدن در راه خدا نزدیک شده اند.

سرانجام روز جمعه فرا رسید، در آخرین لحظات وداع، همه در منزل مادر ایشان جمع شده بودیم از من قول گرفتند که خودم را کنترل کنم و اشک نریزم، اما همه گریه می کردند نورانیت خاصی در چهره ایشان پدیدار شده بود، به یاد می آورم که بعضی از خانواده های شهدا مطرح می کردند که شهدا در آخرین سفر در چهره هایشان شهادت موج می زد و واقعاً این حالت در ناصر بوجود آمده بود..

وقتی دیدم همه گریه می کنند ناخودآگاه از دیدگانم اشک جاری شده بود به ذهنم آمد که اولین و آخرین نامه را به ایشان بنویسم.



«طلب حلالیت و شفاعت .....»

 

تمام مکنونات قلبی خود را به سرعت بر روی کاغذ جاری ساختم و نامه را آغشته به عطر نمودم

«همسر مهربان و با ایمانم ناصر جان»

گرچه ممکن است که این نوشته را در حالی بخوانی که صدها کیلومتر از من دور باشی ولی بدان چنان قلبم به تو نزدیک است که تو را در همین جا احساس می کنم ـ ناصر جان بر تو ثابت گشته که محیط اینجا نه تنها در تکاملت نقش نداشته بلکه در کنار فرد بی ایمانی چون من باعث رکودت شده، مرا ببخش زیرا لیاقت تو را نداشتم و همین عامل سبب شد که دل از اینجا برداشته و به محیط عاشقان الله و جایگاه بندگان صالح خدا بروی پاسدار عزیز اسلام، ای سرباز لایق امام زمان مهدی موعود (عج) روشنی بخش دلها، آیه اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولی الامر منکم را فراموش ننما و در این زمان از فرامین ولی فقیه ابراهیم بت شکن، امام خمینی اطاعت کن، مبادا به جز اهداف الهی و رضایت حق تعالی، رضای دیگری را در نظر بگیری، در این مدت کوتاه و زودگذر، تا حدودی شما را شناختم و روح ایمان، صداقت، تقوا و زهد را در وجود شما یافتم و از این جهت در خود احساس حقارت نمودم، به خداوند سوگند می خورم که پروندۀ اعمالم سیاه و حاکی از گناهان نابخشودنی است، شما که در پیشگاه خدا، عزت و احترام دارید، برای من هم دعا کنید اگر به مقام والای شهادت نایل شدید، شفاعت را فراموش نکنید که سخت محتاج هستم ... ۲۳/۱/۶۱به من گفتند: کجا آن را باز کنم گفتم: هرجا دوست داشتید سردار شهید ماهانی نقل می کرد در طول مسیر چندین دفعه نامه را خواند... قبل از رفتن ناگهان این صحبت امام در ذهنم آمد، من دست و بازوی شما رزمندگان را می بوسم و بر این بوسه افتخار می کنم بنابراین خود را بر روی دست او انداختم و دست او را بوسیدم و او نیز همین کار را تکرار کرد و من را شرمنده کرد.

مرتب از او طلب حلالیت می کردم... در آخرین صحبت، به من گفتند: پشت سر من صاف است... و به همه گفتند: کاملاً تام الاختیار هستم که هرطور صلاح می دانم عمل کنم...



دو رؤیای صادقه دیگر...  از زبان همسر

 

در آخرین پنجشنبه، خواب دیدم که جشن باشکوهی است و من مشغول پذیرایی با نقل و شیرینی هستم ... قبل از رفتن جریان خواب را به ایشان گفتم.

ناصر به سردار شهید علی ماهانی گفته بودند: «این خواب بیشتر مرا امیدوار کرده است، حتماً خداوند این دفعه به من مزدی می دهد و این آخرین سفر من است»

در شب بعد از رفتن ایشان به جبهه، مراسم دعای توسل همراه با عقیقه کردن (جهت طولانی شدن عمر) انجام شد. غافل از این که ظهر همان روز در خرمشهر ناصر با شهادت، زمین خاکی را به سمت نورالنوار ترک گفته است.

در عالم رؤیا دیدم که ناصر از جبهه برگشته و روی دستش هدیه ای قرار دارد که با خود برایم آورده است در همان حال قلبشان درد گرفت. صحنه عجیبی در خواب بود دستشان روی قلب بود و درد احساس می کردند در حالی که دورا دور ایشان جمعیت کثیری از افراد حضور داشتند.

با خودم می گفتم: «مگر ایشان ناراحتی قلبی داشته که به من نگفته است» بعد حالشان خوب شد و دیدم مجدداً با لباس رزم آماده حرکت به سوی جبهه هستند، موقع وداع به ایشان گفتم: «راستی دو برادر با شما بودند چه شدند» با حالتی خاص و با آرامش فرمودند: «هر دو شهید شدند»

جالب این که ترکش خمپاره ای که شهادت را برای او به ارمغان آورده بود در قلب اصابت کرده بود و نکته دیگر این که مرحوم حاج آقا ضیاءعزیزی از خدمتگزاران در ستاد معراج شهدا، طی سفری که به خرمشهر داشتند عنوان کردند که دو برادر هم همراه ایشان شهید شده بودند که به دنبال جنازه آنها بوده اند...

سرانجام روز پنجشنبه 6خرداد 1361 خواهرم از زبان یکی از پاسداران شنیده بود که ناصر شهیده شده است. با شنیدن این خبر که قطعی نبود با سرعت زیاد و حالتی که از بیان آن عاجزم به طرف مزار شهدا حرکت کردم. در طول مسیر صدای ناصر در گوشم پیچید اللهم ارزقنی توفیق شهاده فی سبیلک...

در گلزار شهدا وقتی این خبر را با تنی چند از دوستان او در میان گذاشتم، انکار کردند وقتی با چهره رنگ پریده شهید شیخ بیگ روبه رو و جویای مسئله شدم او نیز گفت: «نه این خبر صحت ندارد ولی اگر حقیقت داشته باشد منتهای آرزوی ناصر شهادت است» در حالی که گلزار شهدا را ترک می کردم چشمم به ماشین تیپ ثارالله افتاد، سردار حاج قاسم سلیمانی تنها در ماشین بودند. با گامهای لرزان به طرف ماشین حرکت کردم، وقتی از ایشان پرسیدم آیا ناصر فولادی شهید شده است به من گفتند: «از تعاون سپاه سئوال کنید» بعد از این که از ایشان چند قدمی دور شدم، مرا صدا زدند، و بعد گفتند: بله ایشان شهید شده اند و فردا مراسم تشییع جنازه است...

فقط خدا می داند که دچار چه حالتی شدم. در حالی که اشک می ریختم، در مسیر جنگل قائم به راه افتادم و هم چنان اشک می ریختم و با خود می گفتم: «چه زود به آرزویت رسیدی...»

در مراسم تشییع، به وعده خود عمل کردم و در پایان مراسم در جوار جنازۀ مطهرش، از شهادت و صفات اخلاقی اش صحبت کردم.


«خاطراتی دیگر از زبان همسر شهید»

 

 «دومین جنازه»

 

احساس می کردم که ایشان به فیض شهادت نائل می شود، چون تا آن سن با هیچ جنازه ای روبرو نشده بودم، تصمیم گرفتم برای اولین مرتبه از جسد یکی از شهدا دیدن کنم بنابراین شهید عباس قطبی نژاد را در سردخانه بیمارستان آیت الله کاشانی ملاحظه نمودم در حالی که قبل از دیدن بشدت وحشت عجیبی در قلبم افتاده بود ولی با دیدن او آرامش جایگزین شد و ناصر دوّمین شهیدی بود که زیارت کردم


 هدیه قرآن

در شب عقد قرار بر این شده بود که ناصر یک قاب قرآن طلا به همراه یک زنجیر طلا به من هدیه دهد.

اما در آخرین دقایق نظرش تغییر یافته بود و گفته بود: من خود قرآن را هدیه می دهم اما آن شب فراموش می کند که این کار را انجام دهد. بعد از شهادت آن قرآن را در جیب اورکت ایشان پیدا کردیم، جملاتی که در صفحۀ اول آن نوشته بود همه را متأثر کرد.

اولاً لفظ شهیدپرور را به من منتسب کرده بودند و این که «شاید مدت این ازدواج طولانی نباشد...» آری او می دانست که در این دنیا ماندنی نیست.



 بیشترین هدیه «کتاب»

 

در این مدت کوتاه، با توجه به اهمیتی که به کتاب قائل بودند، کتابهای زیادی به من هدیه نمودند منجمله 7جلد کتاب «راه تکامل» و در ابتدای کتاب از خداوند خواسته بودند که اوج تکامل مرا لقاءالله قرار دهد و یا کتاب قلب سلیم که در ابتدای آن نوشته بودند:

امیدوارم رسالت پاسداری از خون شهدا را هم چون زینب کبری(س) بخوبی اداء نمایم و قلب سلیم راه گشای من در امر تزکیه و خودسازی انقلابی ام واقع گردد.

 


 مجازات

 

شهید فولادی، به محاسبه نفس بسیار اهمیت می داد. در یکی از نوشته هائی که بعد از شهادتش پیدا شد، برای صفات رذیله اخلاقی مجازات تعیین نموده بود (مثلاً برای غیبت معذرت از شخصی که از او غیبت شده بود، واریز مبلغی پول به حساب ۱۰۰ امام و اقامه نماز صبح در مسجد جامع.)

 


 «آماده شدن برای اقامه نماز»

 

شهید فولادی به نماز اول وقت بسیار اهمیت قائل بودند در این مدت کوتاه بیاد ندارم حتی یک دفعه نماز را با تأخیر بجا بیاورد. در یکی از جلساتی که بچه های انجمن اسلامی مدرسه حضور داشتند، اواسط جلسه، شهید فولادی جهت اقامه نماز بلند شدند. پس از بازگشت یکی از خواهران عنوان کردند:

پاسداران اسلام قبل از وقت، نماز می خوانند شهید فولادی فرمودند: شماها در خسرانید وقت نماز است شما غافل هستید.

 


 

 «دیدار با خدا»

 

شهید فولادی اغلب اوقات لباس مقدس سپاه را به تن می کردند و خود را چنان می آراستند که در بعضی مواقع افراد فکر می کردند که ایشان آماده رفتن به بیرون هستند...

واقعاً احساس می کردند که با خدا ملاقات دارند. در هنگام نماز سر را به حالت تواضع خم می کردند و سیاهی و سفیدی چشم کاملاً در هم         می آمیخت. در نماز حضور قلب عجیبی داشتند و ذکرهایی می خواندند که متأسفانه در این مدت کوتاه فرصت نشد که این اذکار را از ایشان بپرسم و همیشه بر این کوتاهی غبطه می خورم.

 


«دعای شهادت»

 

 

شهید فولادی، آرزوی شهادت داشت، در همۀ قنوت نمازها، بلا استثنا دعای «اللهم ارزقنی التوفیق الشهاده فی سبیلک» را تکرار می کرد و در همۀ نامه ها که از جبهه می فرستاد این دعا «اللهم ارزقنا قتلاً فی سبیلک تحت رایت نبیک مع اولیائک» تکرار شده است.

 


 «لطف کنید غیبت نکنید....

 

امر به معروف و نهی ازمنکر

به این اصل از فروع دین بسیار اهمیت می دادند مثلاً در جلسه ای که غیبت می شد تذکر محترمانه می دادند. یادم می آید در جلسه ای یکی از اقوام شروع به غیبت درمورد یکی از افراد نمود ناصر با حالتی متین فرمودند: لطف کنید غیبت نکنید... با روحیه ای که من در طرف مقابل سراغ داشتم شاید هرکس دیگری با او اینگونه برخورد می کرد ناراحت می شد یا جوابگویی می نمود اما طریق صحیح برخورد آن شهید بزرگوار باعث شد که در او نه تنها دلخوری به وجود نیاید بلکه ارادتش به شهید فولادی مضاعف شود.



با بچه ها

 

در همین مدت کوتاه تأثیر زیادی در روحیه و افکار خواهران و برادرانم داشتند با این که آنها در سنین نوجوانی و کودکی بودند، شاید بعضی وقتها ساعتها با تک تک آن ها صحبت می کرد و به حرفهای آنها گوش می داد و در رابطه با بعضی مسائل حتّی با آنها مشورت می کرد. یکی از برادرانم که در دورۀ راهنمایی درس می خواند به او کتاب توضیح المسائل داده بود و از او مسائل احکام را می پرسید، بچه ها هم واقعاً او را دوست داشتند و به حرفهایش عمل می کردند...

 


 

تسبیح یادگاری

 

در آخرین وداع هر کدام هدیه ای را تقدیمش کردند، مادرم نیز تسبیح خود را که شباهت زیادی به تسبیح ایشان داشت جابه جا کرده بود و تقدیمش کرد. جالب این که تسبیح از سردار شهید فتحعلیشاهی بود که به سردار شهید اکبر محمدحسینی رسیده بود و سپس از ناصر به دست مادرم رسید.



«لباس سپاه»

 

قبل از یکی از مأموریتها، مسیر نسبتاً کمی را تاکسی گرفتیم. رانندۀ تاکسی ابتدا ما را سوار کرد. اما وقتی مقداری از مسافت را طی کرد پشیمان شد و گفت: نمی توانم شما را به آنجا برسانم. از این برخورد غیرصحیح بسیار ناراحت شدم اما شهید فولادی از او تشکر کرد و پیاده شد از ایشان پرسیدم: «چرا اعتراض نکردید؟» در پاسخ فرمودند:

«لباس مقدس سپاه را بر تن داشتم. در برابر این لباس مسئول هستیم. هرگونه برخورد ناشایستی مردم را از نیروهای سپاه متنفر می سازد.» برای ساختن کلید نیز به یک مغازه مراجعه کردند. صاحب آن مغازه پس از اتمام کار رو به ایشان کرد و گفت:

چون شما پاسدار هستید این مبلغ را تخفیف می دهم ولی شهید فولادی فرمود: پس اگر به این خاطر کمتر حساب می کنید کل پول را پرداخت   می کنم و همین کار را نیز کرد...



«ریا  می شود...»

 

قبل از عزیمت ایشان به جبهه تصمیم گرفتیم حلقه و پشت حلقه ازدواجمان را به مسجد تقدیم کنیم وقتی به اتفاق هم جلو مسجد جامع رسیدیم، صندوق وجود داشت ولی فردی در کنار آن نبود، شهید فولادی با عجله آن را کنار صندوق گذاشت و قبل از آن که مسئول آن سر برسد حرکت کرد. وقتی پرسیدم: «چرا تحویل آن شخص ندادید»

شروع کرد در مورد ریا صحبت کردن، آن قدر جذابیت کلام داشت و عامل به مسائل اسلامی که در این مدت کوتاه هر حرکت و عملش دربرگیرنده ی درس های بزرگی برای من بود.

 


«ارادت به خانواده شهدا و رسیدگی به مستضعفین»

 

در همان مدت کوتاه مسئولیت ایشان را در قبال خون شهدا درک      می کردم. با اخلاص خاصی به دیدار خانوادۀ آنها می رفت. ارادت خاصی به مادر سردار شهید محمود اخلاقی داشت و متواضعانه در مقابل او می نشست و به دردها و رنجهای درونی او التیام می بخشید، برای فقرا اهمیت خاصی قائل بود و به منزل آنها رفت و آمد می کرد و به من نیز توصیه می کرد باید به دیدن چنین خانواده هایی رفت و به مشکلات آنها رسیدگی کرد.

 


 

 

«حجب و حیا»

 

در شب عقد تصمیم گرفتیم ایشان جامۀ سبز را بر تن کند، شهید فولادی از این که بایستی در جمع خانمها حضور پیدا کند ناراحت بود و بلوز سفیدی را نیز پوشیده بودند که قسمت گردن ایشان را بپوشاند و بر این مسئله تأکید داشتند که مرد نیز باید مانند زن حجب و حیا داشته باشد...

 


«ازدواج نردبانی ساخت...»

 

سردار شهید علی ماهانی یکی از صحبتهای شهید فولادی در مورد ازدواج را این گونه بیان کرد:

«این ازدواج نردبانی ساخت که توانست مرا به اوج تکامل صعود دهد...»

چون من در نامه خطاب به ایشان نوشتم: این ازدواج باعث رکودت گشت...

 


«از صحبتهای دنیایی خبری نبود»

 

در اولین دیداری که به اتفاق شهید فولادی در منزل سردار شهید محمد ایرانمنش حضور یافتیم، در تمام مدت آن 2 ساعت همۀ صحبتها پیرامون حضور سبز امام زمان در جبهه و خاطرات شیرین در این زمینه ها بود و از صحبتهای معمولی دنیایی هیچ خبری نبود.

 

 


 

«ناصر آقا به دست خودش افتاد»

 

در جلسه ای که به طور شوخی شهید شیخ بیگ از بچه های تعاون سپاه به ناصر گفته بود: «می روی خودم شکلات پیچت می کنم»، مدت زمان زیادی از این جلسه نگذشته بود که ناصر شهید راه دوست شد وقتی روز تشییع جنازه در پادگان قدس او را از آمبولانس پایین آوردند، چهره اشکبار شهید شیخ بیگ فراموشم نمی شد و براستی او خود، ناصر را کفن کرد و   می گفت: ناصر یک عارف بود و چون علاقه عجیبی به این شهید والامقام داشت عکسی از او در جیب گذاشته بود.

 


«صحنه عجیب»

 

در شب اول قبر شهید فولادی همگی در مزار شهدا حضور یافتیم. یک شب ابری، نور و صدای رعد و برق، همراه با گریه بلند یکی از دوستان که در تمام مدت صورت خود را از ما مخفی کرد و صحنۀ عجیب فضای معنوی فراموش نشدنی را ایجاد کرده بود...



«خاطرات ازدواج»

 

مادر شهید: «او خدا را دارد...»

ناصر برای خانمش احترام خاصی قائل بود و ایشان را حاج خانم صدا  می زد و طوری با همسرش برخورد می کرد که حتی یک کلام مطرح نکرد که ناصر جبهه نرو... و خانمش همان فردی بود که ناصر می خواست، وقتی ظهر از نماز جمعه برگشت و قصد عزیمت به جبهه را داشت به ناصر گفتم: مادر اگر می خواستی جبهه بروی چرا دیگر ازدواج کردی؟ من با همسرت چه کنم؟

او گفت: «او خدا را دارد و من همان ابتدا گفته بودم که به جبهه می روم.»

و وقتی ناراحتی بیش از حد مرا دید گفت: «مادر تو چه قدر طمع داری» گفتم: «منظورت چیه؟» گفت: «۶بچه داری، یکی را هم حاضر نیستی در راه انقلاب بدهی، در مقابل مادران شهدا آیا خجالت نمی کشی اصلاً هیچ وقت این حرف را به زبان نیاور که من به جبهه نروم...» طوری مرا راضی کرد که من هم قبول کردم و خاطره ای که هرگز فراموش نمی کنم نامه ای است که در آخرین لحظات همسرش به دست او داد و بعد از شهادت نامه را که آوردند قطرۀ خون ناصر روی آن نقش بسته بود. و دیگر بوسیدن دست یکدیگر که ابتدا همسر ناصر این کار را انجام داد و این خداحافظی یک تازه داماد یک ماهه هرگز فراموشم نمی شود.

 


" من برای زیبایی لباس سپاه نپوشیده ام....."

 

خواهر شهید خانم نرگس فولادی:

 

بعد از مراسم عقد ایشان تصمیم گرفتند که به جبهه بروند. وقتی شب این مسئله را در خانه مطرح کردند و قصد داشتند همان شب به منزل همسرشان بروند، همۀ ما با این قضیه مخالفت کردیم چون ساعت حدود یازده شب بود، ایشان با ناراحتی زیاد در حالی که لباس سپاه بر تن داشتند به همۀ ما گفتند: «در مقابل این لباسی که من پوشیدم تعهد من زیاد است تنها برای زیبایی این لباس را نپوشیده ام» خلاصه از منزل خارج شدند که به منزل همسرشان بروند و مسئله را عنوان کنند اما چون پاسی از شب گذشته و ماه صفحات زیادی از شب را ورق زده بود، موفق نشده بودند، شب به خانه برگشتند و فردا این مسئله را مطرح کردند و در مدت کوتاهی به جبهه عزیمت نمودند.



«اهمیت به مقام زن»

 

خواهر شهید: نرگس فولادی

 

یک شب که همگی در منزل مادر همسرشان میهمان بودیم وقت خداحافظی مادرم به همسر ناصر گفت: «اگر شما فردا تنها هستید تا پیش من بیائید»... ناصر رو به مادر کرد و گفتند: «این دعوت شما از ایشان  می کنید ممکن است در معذوریت قرار بگیرند شاید ایشان دوست داشته باشند جای دیگر بروند» واقعاً برای زن اهمیت قائل بودند و به همۀ نزدیکان می گفتند: «اگر ازدواج کردم طریقۀ صحیح رفتار با همسر را به شما نشان خواهم داد...»

 


«ایشان همان است...

خواهر شهید: نسرین فولادی

 

در جلسات قرآنی که با حضور ناصر و مهندس مؤذن زاده تشکیل می شد. ناصر در همان جلسات با همسرش آشنا شد و چون خواهر بزرگتر از من نیز در همان مدرسه درس می خواند. ما کاملاً با همسرشان از همه جهت آشنایی داشتیم و مورد تأیید همۀ ما بودند. ناصر در همان جلسه از دور ایشان را ملاقات کردند بعد که پرسیدم: «آیا پسندیدید؟» گفتند: «بله» من به شوخی گفتم: چه طور با یک برخورد ایشان را انتخاب کردید؟ گفتند: «ایشان همانی است که من می خواهم و من ایشان را تأیید می کنم...»


از کتاب همیشه بمان .......... ص۱۰۹-۸۹

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 20:14  توسط   | 


خاطراتی از نقش شهید در لانه جاسوسی

مهندس پیدایش استاد دانشگاه صنعتی شریف:

به خاطر تحریم اقتصادی آمریکا ۵۰ روز
من و ناصر در یک دانشگاه درس می خواندیم. من ابتدا ارتباط مستقیمی با او نداشتم تا این که در جریان تسخیر لانه جاسوسی که بین چهار دانشگاه تقسیم شده بود و دانشگاه صنعتی شریف که ما در آن مشغول تحصیل بودیم، مسئولیت تسخیر اسناد را برعهده داشت و همچنین حفاظت از گروگانهای دستگیر شده به عهدۀ ما بود و ما از آن زمان به بعد یک جمع ۱۰۰نفری را تشکیل داده بودیم که با هم بیشتر آشنا شدیم و او جزو این جمع بود و تحت این شرایط بود که با هم رابطه پیدا کردیم.

از جمله خصوصیات بارز این بزرگوار این بود که در زمان نگهداری و حفاظت از گروگانها، عده ای از دانشجویان که عادت به نگهبانی نداشتند و یا مشکل داشتند پستشان را بر عهدۀ این شهید می گذاشتند و او با جان و دل بدون اینکه خم به ابرو بیاورد قبول می کرد و با آن که کار نگهبانی آن هم در شب بسیار خسته کننده بود. عشق امام که در دلها جا شده بود همۀ این عزیزان را به طرف حضرت امام(قدس سره) سوق می داد که خصلت های خوب را از رهبر و باغبان باغ انقلاب یاد بگیرند.اخلاص و پاکی افرادی همچون سردار شهید ناصر فولادی و عشق این افراد باعث شد که این حرکت موفق و پیروز گردد و مخلص بودن آنها باعث شد که گلچین شوند ایمان و تواضع این شهید والا مقام هیچ وقت از خاطرم بیرون نمی رود. در دعای کمیل ناصر حضوری فعال داشت و از همه مهمتر او همراه با دانشجویان دیگر برای طرفداری و حمایت از گفته رهبر کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی که فرموده بودند:اگر آمریکا ما را تحریم اقتصادی کند روزه میگیریم، پنج روز روزه گرفتند. در برپایی نماز جماعت حضور دائمی داشتند و در کلاسهای اصول عقاید که توسط آیت الله حائری شیرازی و همچنین کلاسهای آشنایی با قرآن که تشکیل می شد شرکت مستمر و حضور پررنگی داشتند

من تا مدتی از شهادت این سردار شهید اطلاع نداشتم و عکس ایشان را در روزنامه دیدم که به عنوان معلم اخلاق معرفی شده بود.برهه ای بود که شهیدان ما بهترین را انتخاب کردند و درحالی که هیچ بهرۀ مادی از این دنیا نبردند.



مهندس قره ای مسئول موسسه فرهنگی دانشگاه صنعتی شریف:

12 الی 15 ساعت
آشنایی من با سردار شهید، از زمان تسخیر لانه جاسوسی شروع شد البته با وجود این که در یک دانشگاه تحصیل می کردیم ولی وجود یکدیگر را احساس نکرده بودیم. ما در حین درگیری در لانه جاسوسی چند ساعتی مجبور بودیم در هوای بارانی اطراف آن ساختمان که در آن را قفل کرده بودند تا فردی وارد نشود، در حال گشت بودیم که بتوانیم راه نفوذی پیدا کنیم که این نقطه آغاز رابطه ی بین من با شهید فولادی و آشنایی ما بوده. شهید فولادی یکی از خصوصیاتی که داشت این بود که خیلی زودجوش بود و در واقع اهل جوشیدن و وصال شدن بود. افراد زیادی دوست داشتند که با او رابطه ایجاد کنند چون که حالت بسیار شیوایی درگفتار داشتند و با محبت بودند به طوری که انسان از صحبت کردن با چنین شخصی لذت فراوان می برد.او مسائل عرفانی و معنوی را بسیار مراعات می کرد، همیشه نمازش را اول وقت به جا می آورد روزهای دوشنبه و پنجشنبه که برای روزه مستحب است روزه می گرفت همیشه شاد و بشاش و با قیافه گشاده برخورد می کرد در ایام سرد و زمستان، با ماست یخ زده که در محوطه لانه، توزیع می شد سحری می خورد. امّا تا پایان روز حالت بشاش و شاد بودن خود را حفظ می کرد و در عین حال شوخیهای معمولی خود را فراموش نمی کرد.

مثلاً اگر در سلف غذا خوری می رفت و غذا را دیر می دادند شعارمی داد: «معده را از طعام خالی دار تا در آن قرقر شکم بینی» این طور نبود که در قید و بند غذایی باشد این هم به خاطر شوخی می گفت.

ناصر مسئولیت پذیری خوبی داشت و از نظر تشکیلاتی در رده بالایی بود و مطالب آموزشی را بسیار سریع یاد می گرفت و در جمع می درخشید یک بار اردویی که رفتیم، جزو کسانی بود که فرماندهی را به عهده داشت و می توانست نیروها را در مانورهایی که انجام می شد جمع آوری کند.هر وقت هر فردی کاری داشت به او مراجعه می کرد. کار آنها را راه می انداخت مثلاً خود من چندین بار کار داشتم و می خواستم بیرون بروم گفتم آقا فولادی این دو ساعت جای من نگهبانی میدهید؟ ایشان با وجود این که قبلاً به جای افراد دیگر نگهبانی داده بود، بدون صحبتی می پذیرفت، مثلاً شاید ۱۲ الی ۱۵ ساعت مداوم در پست می ایستاد من می گفتم: « آقای فولادی خوابم می آید، می شود به جای من شما بایستی» می گفت: «برو بخواب، من به جای تو قرار می گیرم»، اینها از جمله کمک و مساعدتی بود که به افراد می کرد. هیچ وقت از لحاظ اخلاقی، توصیه زبانی نمی کرد یعنی نمی گفت این کار را بکن، آن کار را نکن، بلکه با عمل خودش کار می کرد که ما متوجه می شدیم چکار بکنیم. نحوۀ برخوردش بهترین توصیه ای بود که می کرد.

او به خوبی مسائل سیاسی را تجزیه می کرد، پیامدهای مسائل سیاسی بداخل لانه را دقیقاً دنبال می کرد در کلاسهای فوق العاده که تشکیل می شد حضور دائمی داشت در جلساتی که داخل لانه تشکیل می شد، مقید بود حضور داشته باشد خصوصاً در جلساتی که مرحوم حاج سید احمد خمینی بود.

 


مهندس اصغر رحمتیان:

در زمان حمله به سفارت آمریکا، شبانه روز با ایشان بودم، سردار شهید فولادی، علاقۀ زیادی به عملیات نظامی داشتند و پیشنهاد این مسئله را که لازم است دانشجویان جهت امنیت نظامی، یک سری آموزشها را ببینند از طرف ایشان مطرح شد که مسئولین هم پذیرفتند بچه ها را دو گروه برای آموزش و نظامی تقسیم کردند و من به اتفاق این شهید بزرگوار زیر نظر نیروهای ویژه آموزش دیدیم و او از جمله کسانی بود که در عملیاتها فعالانه شرکت می کرد و موفق شد.

لانه جاسوسی از پنج یا شش ساختمان تشکیل شده بود.که دو ساختمان از ارزش ویژه ای برخوردار بودند یکی ساختمانی که محل نگهداری اسراء لانه جاسوسی بود که خود سفیر آمریکا و بقیه اعضای سفارت اسرار محرمانه در آنجا نگهداری می کردند و اولین جایی که دانشجویان پیرو خط امام وارد شدند همین محل بود که از بین بردن مدارک جلوگیری نمایند وقتی ما به آنجا رسیدیم دستگاهی بود که بسیاری از مدارک را پودر کرده و از بین برده بودند و یک سری از مدارک که باقیمانده بود، به صورت رشته های باریک در آمده بود حال با چنین وضعیتی می بایست آنها را به هم وصل می کردیم، تا مطلب خوانده شود. این کار بسیار مشکلی بود و کسانی می توانستند این کار را انجام دهند که از اعصاب قوی برخوردار باشند. شهید فولادی به این کار بسیار علاقه داشت و واقعاً به جان و دل    می نشست و این کار را انجام می داد و شاید ۷ الی ۸ساعت در روز، مدارک را به هم وصل می کرد اطلاعات را که بدست می آورد آنها را با هم   می خواندیم. ساختمان دیگر که مهم بود ساختمان سفید نام داشت و محل خود سفیر بود زمانی که لانه جاسوسی به تسخیر در آمد از این محل برای نگهداری افراد رده بالای سفارت استفاده می کردند و معمولاً از کسانی در این محل استفاده می شد که هوشیارتر و کار آزموده تر بودند ایشان از جمله کسانی بود که به داخل ساختمان سفید رفت و آمد می کرد.

یادم هست یک شب، یکی از بچه ها در حال کشیک دادن خواب او را با خود برده بود. برای همین شهید فولادی به او تذکر داده بود که الان وقت خواب نیست ممکن است هزار مسئله پیش آید. بچه هایی که خسته بودند اغلب از او می خواستند جای آنها نگهبانی دهد که شهید فولادی  می پذیرفتند. واقعاً او بی خوابی را تحمل می کرد و در حین کشیک دادن به قرائت و خواندن کتب مختلف می پرداختند در هفته۲روز روزه می گرفتند خاطرم هست روزی مرحوم حاج سید احمد خمینی به آنجا تشریف آوردند.تقریباً زمان افطار بود. ایشان گفت: من نمازم را می خوانم و بعد افطار می کنم، مرحوم حاج احمد آقا وقتی این مسئله را فهمیده بودند خطاب به ایشان گفتند: شما اینجا هم روزه می گیرید.



مهندس احمدآب بر: حرف زشت گروگان  آمریکایی ....

یکی از اتفاقاتی که در لانه جاسوسی هیچ گاه فراموش نمی کنم این است که یکی از خواهران جهت مصاحبه با یکی ازگروگانهای یهودی صهیونیست انتخاب شده بود آن گروگان گویا حرف زشتی به این خواهر گفته بود، ناصر با عصبانیت قصد داشت توی گوش او بزند امّا بچه ها مانع این کارش شده بودند



نقش شهید در زمان تصدی مسئولیت بخشداری منطقه جبال بارز جیرفت

خیام حسین زاده: کشف جبال بارز جنوبی....

بنده افتخار این را داشتم که از سال ۱۳۶۰ از زمانی که سردار شهید به عنوان بخشدار جبال بارز معرفی شد درخدمت این شهید والامقام باشم از شهید خاطرات زیادی دارم مخصوصاً در اویل خدمت ایشان برف و تگرگ سنگینی منطقه جنوب جبال بارز را چون لقمه ای به دهان گرفته بود.از طریق استانداری دستور دادند که سریعاً به منطقه اعزام شویم، این سردار با ما حرکت کردند، ما چهار اکیپ بودیم و من افتخار داشتم که در خدمت ایشان باشم، می توانم به جرأت بگویم که شهید فولادی تنها کسی بود که افتخار این را داشت که جنوب جبال بارز را کشف کند، پا در مناطقی گذاشت که پای هیچ یک از مسئولین تا زمانی که ایشان به آنجا تشریف بردند، نرسیده بود. سفر ما حدود بیست و چهار یا بیست وهشت روز طول کشید که در اکثر مناطق صعب العبوری که ما پیمودیم، توانستیم گزارشاتی به موقع، به استانداری ارسال نمائیم و کمکهایی را برای مردم منطقه جلب کنیم من در آن زمان، به عنوان نماینده بخشداری در جنوب جبال بارز کار می کردم، مقر بخشداری در شمال آن بخش واقع شده بود،  ومن از همان روزهای اوّل تشخیص دادم که ایشان می خواهند به منطقه جنوب جبال بارز بروند و با توجه به استضعاف مردم منطقه، محور کار و فعالیت های خود را آنجا قرار دهند.

در اکثر اوقات و روزهای هفته در خدمت مردم محروم جنوب جبال بارز بودند. در هیچ شرایطی شهید فولادی نماز شبشان ترک نمی شد. یادم هست در منطقه ای بنام سرتین که منطقۀ سردسیری بود، به اتفاق یکی از برادران و ایشان آتشی روشن کرده بودیم، شب خیلی سردی بود و سرما زمین را صحنه یک تازی خود قرار داده بود به طوری که ما بچه های آن منطقه هم نمی توانستیم سرما را تحمل کنیم. ایشان درآن شرایط بلند شد و نماز شب را به جا آورد، همه ما مخصوصاً بچه های اکیپ که هفت نفر بودیم راتحت تأثیر خود قرار داد.

چون بسیار آدم خاکی بود، طوری در جمع مردم آمد و شد می کرد که افراد مخصوصاً مستضعفین تا ایشان معرفی نمی کردیم، متوجه نمی شدند که ایشان آقای بخشدار  هستند.

مردم جنوب جبال بارز از میجان تا کوه شاه هنوز خاطرات این سردار شهید را به باد فراموشی نسپرده اند. یادم می آید یک شب به جایی رسیدیم که ناچاراً مجبور بودیم شب را همان جا بمانیم استراحت کنیم، یکی از اهالی آن منطقه که نزدیک صد و سی و یا صد و چهل گوسفند تمامی دارایی او بود آنها را از دست داده بود، و ظاهراً دست روزگار فقط یک گوسفند برای او باقی گذاشته بود که این را هم به احترام و به افتخار یکی از مسئولان جمهوری  اسلامی، کشت که از ما پذیرایی کنند من دیدم حالت شهید فولادی دگرگون شد واقعاً نمی خواست از این غذا بخورد و بعد صاحبخانه هم متوجه شد که ایشان حالتی دیگر دارد.

من به شهید گفتم: آقا شما باید حتماً از این غذا بخورید. درحالی که ایشان گریه می کرد گفت: « این مرد با این اوضاع، یک گوسفند خود را برای ما کشت» گفتم:« آقا اگر شما غذا نخورید او برداشت دیگری خواهد کرد»

با توجه به وضعیت بهداشتی منطقه که ما هر جا می رفتیم با گوسفندهای مرده روبرو میشدیم. در همین حال ایشان شروع به گریه کردند و گفتند:« خدا می داند که فکر من چیز دیگری است ناچاراً از آن غذا میل فرمودند و شب را هم آنجا ماندیم پسر این صاحبخانه سربازی بود، که برای مرخصی به منزل آمده بود ودر حصار برف و تگرگ گیر کرده بود، لذا شهید فولادی به اختیاراتی که داشت مرخصی او را تمدید و دوازده روز به آن اضافه کردند تا به وضع خانواده رسیدگی نمایند»

به یاد دارم روزهای دیگر از شهرستان عازم منطقه کوه شاه بودیم که یکی از مناطق محروم جبال بارز، می باشد و الان جزو منطقه عنبر آباد است و قسمتی از آن هم که بنام شهرستان کهنوج است به من خبر دادند که پیرمردی خیلی مریض است و در بستر بیماری افتاده است من به شهید فولادی پیشنهاد کردم که آقا اگر می خواهید، به این بنده خدا سری بزنیم گفت: « حتماً» وقتی که به دیدن این پیرمرد رفتیم به او گفت:« خدایا به بزرگیت شکر که من نمردم و یکی از مسئولان جمهوری اسلامی را دیدم» وقت برگشتن به ما خبردادند که آن پیرمرد دار فانی را ترک گفته است سردار شهید فولادی در مراسمی که برای این پیرمرد انجام گرفت شرکت کرد و این خاطره از جمله خاطرات فراموش نشدنی برای من است.

کارهای ماندگار زیادی از ایشان به جا مانده است مثلاً مردم حاجی آباد از آب آشامیدنی برخوردار نبودند.

آنها واقعاً مدیون این شهید گرانقدر هستند، زیرا موتور دیزلی را شبانه برای این منطقه و سه موتور دیزل برای روستاهای دیگر آوردند.

می توانم بگویم که شب و روز برای ایشان معنی و مفهوم نداشت، و همواره در خدمت خلق از هیچ کاری دریغ نمی ورزید.

 



مهندس شیرازی معاون استانداری کرمان : نماز شب...

 

من در بخش جبال بارز سال ۶۱-۶۰ مسئول جهاد سازندگی بودم در اولن برخوردی که با ایشان داشتم حوالی ظهر بودکه با یک جیپ قهوه ای رنگ که متعلق به بخشداری بود وارد جهاد شدند و ظهر نهار را با هم صرف کردیم. و اطلاعاتی در مورد منطقه جبال بارز به ایشان منتقل کردم.

 در مدتی که ایشان آنجا مشغول خدمت بودند با بعضی از خصوصیات اخلاقی ایشان آشنایی پیدا کردم شهید فولادی اکثر شبها در جهاد اقامت می کردند، و صبحهای زود قبل از اذان بیدار می شدند و از ما خداحافظی می کرد و به بهانه ی این که مأموریتی دارند و بعداً ما متوجه شدیم که قبل از اذان صبح، جهت اقامه نمازش در بخشداری حضور پیدا می کردند و احساس کردیم که نمی خواهد کسی در جریان عبادات ایشان قرار گیرد. در بُعد اخلاقی واقعاً نمونه و بسیار مردم دار و خوش رو بود. همیشه لبخندی بر لبهایشان نقش می بست. اهل دعا بود در هرکجا که صدای اذان بلند می شد برای اقامۀ نماز آماده می شد و بعد  از نماز همیشه دعا می کرد او در دوران مسئولیت آن چه در توان داشت در طبق اخلاص می گذاشت ولی احساس می کردیم که فعالیت اجرایی ایشان را قانع نمی کند بنابراین جبهه را برگزیدند. علاقه او به محرومان و مستضعفان زیاد بود آن قدر خاکی بود که در یک جمع به راحتی نمی شد تشخیص داده شود که ایشان بخشدار یا بالاترین مقام سیاسی و اجرایی منطقه هستند.یادم می آید یک روز که قرار بود با هم برای کارهای بخشداری، به استانداری کرمان برویم در بین راه به خانم و بچه ای برخورد کردیم که دستشان را برای سوار شدن بالا بردند آنها برای مداوا شدن به یکی از روستاهای دیگر رفته بودند.

برخلاف این که دیرمان شده بود، شهید فولادی رو به من کرد و گفت: اگر صلاح بدانید اوّل ایشان را برسانیم و بعد برویم.ناصر آقا آنها را نزدیک منزلشان دریکی ازروستاهای ده بکری رساندند و بعد گفتند: قسمت بود آنها را به خانه برسانیم.



آقای یوسف کردستانی معاون بخشداری منطقه جبال بارز:

پرکردن ۳۰۰ گالن نفت
سردار شهید، مردی مخلص و شجاع بود و مدتی که به این منطقه آمدند، خدمات زیادی برای مردم محروم به انجام رساندند.جادۀ روستایی آن زمان کم بود و می بایست پیاده یا با قاطر و اسب عبور و مرور کرد. مردم جنوب جبال بارز با مشکلات مادی زیادی دست و پنجه نرم می کردند و به سختی و مشقت زندگی را به سر می گذراندند که ایشان برای حل این مشکلات برنامه های زیادی را عملی کرد. از خاطرات به یادماندنی که از ایشان به یاد دارم این است که ایشان از مرکز بخش بالغ بر 300گالن بیست لیتری تهیه کرد و به همراه خود آورد. از ساعت 7شب تا نزدیکیهای صبح با پمپ دستی مشغول پرکردن گالنها شدند، و کادر بخشداری را نیز بیدار نکردند که به او کمک کنند و بعد از نماز صبح تصمیم گرفتند که حرکت کنند خودشان یک تنه گالنها را در داخل کامیون قرار دادند. به ایشان گفتم: به لحاظ این که دیشب نخوابیده اید، استراحتی کنید و بعد حرکت نمایید. اما قبول نکردند و رفتند.باز از آن روزهای پر از خاطره که در جوار ایشان بودیم به یادم هست: یک روز دو کامیون سیمان از کرمان آورده بودند و ما آن روز کارگری در دسترس نداشتیم خود شهید مشغول خالی کردن سیمانها شدند و به لحاظ این که، شجاع ورزیده و قوی بودند حتی دو کیسه سیمان را با هم حمل می نمودند.راننده از من پرسید:((ایشان چه کاره هستند؟)) گفتم:((بخشدار منطقه،)) او تعجب کرد گفت:((بخشدار مشغول خالی کردن سیمان است)) و بعد به آقای فولادی گفت:((شما تشریف ببرید)) اما ایشان نپذیرفتند و به این کار ادامه دادند در حالی که پشت ایشان بر اثر گرمای هوا و سنگینی کیسه ها، تاول زده بود.

یک بار هم یک گاو صندوق، پنجاه، شصت کیلوئی را که چند تن از دوستان نتوانستند با کمک یکدیگر آن را بالای کامیون قرار دهند ایشان با لبخندی که به لب داشت به تنهایی آن را بلند کرد و داخل کامیون گذاشت.

سردار شهید دوست نداشت به او آقای بخشدار بگویند بلکه می گفت: ((مرا به اسم صدا بزنید)) و در زمان تصدی این مقام ساختمان بخشداری را به برگزاری کلاسهای احکام واگذار نموده بودند و می فرمودند: >می شود بطور ایستاده نیز کار ارباب رجوع را انجام داد، و نیاز به میز و... نیست.<

 



آقای محمدی کمالی کارمند بخشداری: گریستن برای مردم محروم .........

ما یک وانت بار در اختیار داشتیم و اکثر اوقات به اتفاق سردار شهید، ساعتهای۹ازشهرستان جیرفت گازوئیل بار می کردیم تا ساعت 12شب در مردهک بودیم. به این وسیله سوخت می رساندیم وگرنه مشکل ایجادمی شد.شب را در مردهک می ماندیم و صبح به طرف شهرستان راه می افتادیم. یادم می آمد یک بار در بین راه، چندنفر از افراد پابرهنه و فقیر که امکاناتی نداشتند را سوار کردیم، شهید بزرگوار پشت فرمان ماشین بود.این افرادمسیرشان طوری بود که می بایست تا جادۀ اصلی می آمدند و بعد به یک روستا به نام جمال آباد قسمت بالا می رفتند. من و آقای فولادی متوجه نبودیم که این افراد کجا پیاده می شوند به همین جهت از آن مسیر که می خواستند پیاده شوند، جلوتر رفتیم، چند نفر از این زنها و مردها از بالای ماشین شروع به فحش دادن کردند که چرا ما را پیاده نکردید و فکر می کردند که ما قصد داریم سرآنها کلاه بگذاریم و بر ایشان مشکل ایجاد کنیم در حالی که ما از رفتار آنها جا خوردیم که این قدر به این ها محبت کردیم!چرا به ما بد می گویند؟ شهید فولادی متوجه قضیه شد و در حالی که پشت ماشین بودند سرشان را از شیشه بیرون آوردند و با متانت گفتند، مگر شما کجا می خواهید بروید؟حتماً ما شما را از آن محلی که می خواستید پیاده شوید جلوتر آوردیم، ببخشید!با این که آنها خیلی پرخاش و اهانت کردند، ایشان دوباره با وقار خاصی معذرت خواهی کردند.

بالاخره آنها را در همان محلی که می خواستند پیاده کردیم و راه افتادیم در قسمتی از مسیر شهید والامقام سکوت عجیبی کرده بودند و بعد از مدتی شروع به گریه کردند من از ایشان پرسیدم جناب آقای فولادی چرا شما گریه می کنید، از این که آنها فحش و ناسزا دادند ناراحت هستید، ایشان گفتند، ((آقای کمالی ناراحتی من از این است که در ایران این چنین افراد محرومی داریم که هم ضعف مالی و هم ضعف فرهنگی دارند. من فحاشی این افراد را به جان خریدم و از خدا می خواهم که به من این توفیق را بدهد تا در خدمت مردم محروم باشم و تا جایی که می توانم به آنها کمک کنم))

یک بار اتفاق با ایشان به منزل یکی از محرومان منطقه رفتیم، آنها برای ما غذا درست کرده بودند.

که سنگدان مرغ بدون آنکه دستی خورده باشد با همان وضعیت داخل مرغ بود. ایشان گفتند:((اشکال ندارد و برای آنکه ناراحت نشوند از آن مرغ خوردند)).

در اکثر اوقات که با ایشان بودم، می دیدم که نیمه های شب بیدار هستند و به راز و نیاز با عبور از عالم خاکی جدا شده اند و تمام حواسشان به سوی پروردگار است. ایشان با افراد سرمایه داری که به عناوین مختلف به مردم ظلم می کردند، مخالف بود و همیشه طرف محرومین و بیچاره ها را می گرفتند. اگر نامحرمی به بخشداری می آمد هیچ وقت ندیدیم که در این گونه مواقع سرشان بالا باشد. خیلی رعایت می کردند. خدا می داند مثل ایشان من هرگز در زندگی ام ندیده ام.

از توصیه هایی که به من می کردند این بود که هر قدمی برمی دارید بگویید:((تقبل الله)) سر وقت نمازتان را بخوانید و قرآن و نهج البلاغه را قرائت کنید.



آقای اسحاقی کارمند بخشداری: کمتر از ۵ ساعت استراحت می کرد

اولین روزی که سردار شهید فولادی وارد بخشداری جبال بارز شدند، ما نمی دانستیم ایشان چکاره هستند، چای آوردیم و پذیرایی کردیم، بعد یکی از همکاران پرسید چه کاره هستید؟ ایشان گفتند:((من برادر کوچکتر شما هستم و از استانداری معرفی شده ام تا این جا با شما همکاری کنم)) حتی خودش را به عنوان بخشدار معرفی نکردند. ایشان هیچ وقت پشت میز نمی نشست و همیشه کاغذ و خودکاری در دستش بود و احتیاجات مردم را در آن یادداشت می کرد و همیشه می گفت:((مرا بخشدار صدا نزنید من برادر کوچکتر شما هستم، مرا برادر فولادی یا ناصر خطاب کنید)). ایشان تعداد زیادی گالن نفت و فانوس آماده کرد و هر شب تا صبح آنها را نفت می زد که بعدها فهمیدیم هزینه آنها را از جیب خودش داده است.

بعضی شبها که با ایشان بودم می دیدم تا صبح با خدا راز و نیاز می کند، گریه می کند، دعا می خواند، بعضی اوقات با ایشان شوخی می کردم،  می گفتم، چقدر نماز می خوانید ما را خسته کردید، ایشان گریه اش می گرفت و می گفت: ((آقای اسحاقی کاش خبر داشتی و می دانستی در جبهه ها چه خبر است و بچه ها چگونه فعالیت می کنند، در حالی که ما اینجا راحت هستیم»، ایشان بسیار مهربان و دلسوز بودند یادم می آید، تعدادی خواهر جهت تشکیل کلاسهای احکام و قرآن آمده بودند.چند نفر از آنان در محیط بدی کار می کردند و شهید فولادی ناراحت بود که این خواهران از کرمان آمده اند و در این وضعیت بد زندگی می کنند، ناراحت این قضیه بود. و سرانجام اتاقی را در بخشداری در اختیار آنها قرار دادند و خود ایشان شب را در منزل ما می خوابیدند. و وقتی برای صبح برای ایشان صبحانه می آوردم ایشان تنها شیر می خوردند وقتی می گفتم: ((آقای فولادی چرا تخم مرغ نمی خورید.)) می گفت: شما چند تا بچه دارید و این تخم مرغ ها سهم بچه هاست. او در 24ساعت کمتر از ۵ ساعت استراحت می کرد و بقیه اوقات را جهت رسیدگی به مشکلات در بین مردم بسر می برد.



آقای حاج مالک سعیدی خدمتگزار بخشداری: او دست مرا می بوسید...

از نظر مظلومیت شهید فولادی برای من یقین است که شبیه مظلومیت آقا امام حسین(ع)، از نظر سن و سال شبیه علی اکبر و از نظر شجاعت شبیه ابوالفضل العباس بود.

اولین برخوردی که من با شهید بزرگوار داشتم این بود که جایی مشغول درو بودم ایشان به من رسید و سلام کرد، دست من را گرفت و به طرف خودش کشید من گفتم، دست بوسیدن من حرام است گفت؛ دستت را باید زیارت کنم، روی چشمهایم بگذارم، دستی که به فرمایش پیامبر سوخته نمی شود دست زحمتکش است.

او به خواسته های مردم و کمبودهای آنان رسیدگی می کرد. گاهی افراد روی بعضی مسائل اعتراض می کردند و ایشان مسئله را بررسی می کرد و بعد روی آن نظر می داد. او هیچ گاه خواسته خودش را بر مردم تحمیل  نمی کرد.

و مردم هم به این نتیجه رسیده بودند که او خلاف عمل نمی کند، حرفشان را می پذیرفتند. او سعی می کرد مردم را راضی نماید. گاهی اوقات برای سرکشی به خانه افراد می رفت. یک روز به اتفاق او در راه صعب العبوری که تقریباً 10کیلومتر بود حرکت کردیم بدون اینکه وسیله ای در اختیار داشته باشیم. من گفتم؛ جناب آقای بخشدار راه دور است آیا توانش را دارید گفت:«بلی باید به مردم برسم خداوند مسئولیتی بر گردن من نهاده است، باید آن را ادا کنم» وقتی به محل رسیدیم یکی از اهالی خواسته ای داشت که برآوردن آن در توان شهید والامقام نبود دیدم در گوشه ای نشست و گریه می کند گفتم؛ «آیا دچار ناراحتی شده اید؟» گفتند:«خواسته این فرد از توان من خارج است گریه من برای این است که در برابر خواسته این بندۀ خدا، ناتوانم»

یک روز نیز یک نفر به بخشداری آمد و گفت:«مشکل دارم بیائید و از نزدیک ببینید.» وقتی شهید فولادی تصمیم گرفتند به آنجا بروند من گفتم:«30کیلومتر، باید پیاده برویم» گفت:«اشکالی ندارد» وقتی آنجا رفتیم دیدیم مشکل مادی دارد ایشان مشکلات او را حل کرد.

خاطره دیگر در موقع درو گندم بود، که خود به اتفاق بعضی دانش آموزان و دانشجویان کمر همت را می بستند و در این امر شرکت می کرد.

ایشان در مورد ارجحیت درو کردن محصولات برادر من و مرحوم سعیدی که توان مالی اش کم بود نظرخواهی کرد که کدامیک مستحق تر است؟ من گفتم:«خدا آگاه است که برادر من، یک کم توان مالی اش بهتر است» گفت: پس اول اینجا واجب نیست. ساعت 11ظهر از اینجا رفتیم اولین کسی که داس را دست گرفت شهید فولادی بود. تا ساعت 5/2بعدازظهر ماه تیر آن هم در محلی بدون آب، زمین را درو کردیم.

روزی دیگر را به یاد دارم؛ گروهی شکایت کردند که آب شان تأمین نیست ایشان ساعت ۷شب جلسه ای تشکیل دادند و قرار شد کسی را مسئول آب انتخاب نمایند سردار شهید مردی را انتخاب کرد که از همه فقیرتر بود مردم زیر خنده زدند آقای بخشدار گفت:«آقایان حکومت، حکومت مستضعفین است، برای همین مردم انقلاب کرده اند.» در زمانی هم که اجناس بسیار کم و کوپنی شده بود فردی آمد و گفت: من وضع اقتصادی بدی دارم، چیزی ندارم و نمی توانم کاری بکنم، بعداً آقای بخشدار پیش من آمد و گفت:«این چهارهزار تومان را بگیرید و به آن بندۀ خدا بدهید نگویی که من داده ام، اگر بگویی رابطۀ دوستی ام را با تو قطع می کنم.»

یک نفر به نام محمد کور که بسیار مستضعف بود. یک شب آقا، مقدار 6کیلو قند و یک بستۀ چای خرید و با هم به سمت خانه ی او به راه افتادیم به پانصد متری منزل او رسیدیم. شهید فولادی به من گفت: «برو به آن بندۀ خدا بده» گفتم: «بگویم از بخشدار است» گفت: «نه». یک نفر از روستایی آمده بود و آرد می خواست که به او نداده بودند. آقا خودشان برای او آرد خریدند و بالای ماشین گذاشتند وقتی به خانه آن شخص رسیدیم، آقای بخشدار خود آنها را پیاده کرد و گفت: «من می روم تا من نرفتم در خانه را نزن، وقتی رفتم آرد را به این آقا بده».

من هیچ وقت در طول این مدت عصبانیت را در چهرۀ ایشان ندیدم. بعضی مردم نق می زدند، بعضی در را محکم به هم می زدند یکی می گفت: «نفت ما چه شد، فلان مسئله چه شد» که او هم به هر زبانی بود آنها را قانع می کرد.مردم گاهی از خوانین شکایت داشتند که آقا ناصر در مقابل خوانین می ایستاد و مقداری زمین از آنها می گرفت و به مردم می داد.همیشه در مقابل حق محرومان ایستادگی می کرد و حقشان را می گرفت! آن روزها، در منطقه روحانی وجود نداشت. بنابراین فعالیت زیادی در مسجد داشتند و در همۀ مراسم ها، مردم را به مسجد دعوت می کردند. مردم تراکتور نداشتند فقط یک تراکتور وجود داشت که متعلق به بخشداری بود.آقا، تراکتور را به نوبت به مردم می داد که از آن استفاده کنند. در زمانی که در منطقه بود توانست راههای روستایی را نیز توسعه دهد.

شهید فولادی چون ۲۱سال بیشتر از عمر گرانمایه اش را پشت سر گذاشته بود یک روز یک نفر که مسئله ای بر وفق مرادش انجام نشده بود، شروع کرد به اهانت که حالا بچه ای آمده بر ما حکومت کند بعضی ها می گفتند که فلانی چنین اهانتی به شما کرده است اما ایشان به روی خود نمی آورد. بعد من گفتم: «چرا جواب فلانی را ندادی» گفت: من اگر بخواهم برای اینها خرده گیری کنم نه می توانم جوابگوی شان باشم نه جوابگوی خدا و براستی او آدم مصلح و دل رحمی بود.

یک روز به اتفاق ایشان از جاده ای عبور می کردیم متوجه شدیم که یک ماشین به گوسفندی زده است. من متوجه شدم که رانندۀ ماشین و صاحب گوسفند با هم درگیر هستند صاحب گوسفند می گفت قیمت گوسفند دوهزار تومان است و راننده با گریه و زاری می گفت؛ به خدا قسم هیچی ندارم که بدهم، آقای فولادی از آنها سئوال کردند که جریان چه بوده است؟ صاحب گوسفند گفت: «آقا من همین چند گوسفند را دارم، هیچی ندارم.»

راننده نیز به سخن در آمد و گفت:من رانندۀ روزمزدی هستم و با روزی پنجاه تومان کار می کنم ما سوار ماشین شدیم شهید بزرگوار ماشین را آن طرف تر خاموش کرد و به من گفت: «پانصدتومان به من قرض بدهید»، گفتم: چشم بعد خودش هزار و پانصدتومان به من داد و گفت: «این پول را به صاحب گوسفند بده تا این بنده خدا را آزاد کند» من گفتم: بگویم آقای بخشدار داده گفت: «نه اگر بخواهید بگوئید بی حسنه ام کرده اید».

ما به عنوان اعضاء شورا به اتفاق آقای بخشدار به مکانی رفتیم که بین دو گروه زد و خوردی پیش آمده بود و ۴۰۰تومان خسارت وارد شده بود، آقا بخشدار هر کار کرد آنها رضایت ندادند و به آنها گفتند؛ فردا به بخشداری بیائید چون با خودشان پول نداشتند فردا صبح به من گفتند ۴۰۰هزار تومان را بگیرید و به صاحب ملکی که به او خسارت وارد شده بدهید تا رضایت دهد، من گفتم: بگویم آقا بخشدار داده گفت: نه اگر بگویی بخشدار داده آنها چنین چیزی را از تو قبول نمی کنند، خدا می داند گاهی وقتها پول نداشت و قرض می گرفت و می گفت: حقوقم را گرفتم، قرضم را اداء می کنم...

در جریان یک عروسی بین پدر زن و داماد اختلاف افتاده بود و داماد حاضر نبود مبلغی به عنوان شیر بها بپردازد و پدرزن هم می گفت: «تا این مبلغ را ندهد من زن او را نمی دهم» و هیچ یک هم در این بین راضی نمی شدند اما فردا شهید والامقام خود، آن مبلغ را به من داد و گفت: «این پول را به پدر عروس بده، تا کار عروسی این بندۀ خدا، انجام گیرد».



آقای محمد امانی عضو شورای محمدآباد مسکون: مهمانی با پیاز .......

در این برخورد اولیه که در مسجد با ایشان آشنا شدم. حس کردم عشق و علاقه ای در قلبم نسبت به این شهید بزرگوار دارم.بعداً متوجه شدم که ایشان نیز همین حالت را نسبت به من پیدا کرده بودند و من این لطف را مدیون عنایت الهی بودم. در بخشداری اولین جلسه ای که خدمتشان رسیدم به من گفتند«فلانی من از لحظه اول که شما را دیدم احساس کردم که سالهای سال است شما را می شناسم» من گفتم: «من هم همین احساس را نسبت به شما دارم» به من گفتند؛ «قول می دهید با من همکاری نمائید»

من پرسیدم در چه زمینه ای؟ گفتند: «خدمت به اسلام» گفتم: «از دل و جان در خدمت شما هستم»

یادم می آید در یک بعدازظهر پنج شنبه در روستایی، در شرق محمدآباد، آبگرمی وجود داشت که ما قدم زنان به اتفاق هم آنجا رفتیم و برگشتیم من از ایشان خواهش کردم آن شب را به خانه ی ما بیاید و با ما باشد ولی ایشان نپذیرفتند، من خیلی اصرار کردم و پیش خودم فکر کردم چرا قبول نمی کنند و بالاخره ایشان گفتند: «امشب وعده با دوست دیگری دارم» گفتم: «خوب دوستتان را هم با خود بیاورید»، خلاصه وقتی اصرار مرا دید گفت: من شبهای جمعه نمی خواهم منزل کسی باشم چون ملائک شبهای جمعه از عرش به زمین می آیند، و کارهای خیر بندگان را ثبت   می کنند و حوائج آنان را برآورده می کنند. به ناصر آقا گفتم: «می شود ما را هم شریک کنید» گفتند: «خیر فتوکپی پذیرفته نمی شود اصل شناسنامه لازم است»

روزی از ایشان پرسیدم آقا شما ازدواج نمی کنید و یا اصلاً خیال ازدواج ندارید، ایشان فرمودند؛ من فقط عقد بسته ام اما هنوز همسرم را به خانه نیاورده ام، گفتم چرا؟ گفت: «تا زمانی که وضعیت اسلام مشخص نشود و تثبیت نشود من هم وضعیت خانوادگی خود را تثبیت نمی کنم»

من که با ایشان مأنوس بودم گفتم: «چرا اگر شهید شدید حداقل فرزندی از شما به یادگار بماند»

ایشان گفت: «من دوست دارم بچه هایم با اخلاق خودم بزرگ شوند   نمی خواهم مزاحم همسرم شوم»

سردار شهید ناصر فولادی یک شب وقتی خدمتشان رسیدم از من تقاضا کردند که شام را با هم صرف کنیم من هم دعوتشان را در بخشداری پذیرفتم وقتی موقع شام فرا رسید، مقداری ماست و پیاز و آبلیمو آوردند من به شوخی گفتم:«این طوری می خواهید از مهمانتان پذیرایی کنید» ایشان گفتند: «مگر ما از حضرت علی (ع) عزیزتر هستیم» ایشان با توجه به امکاناتی که در دسترس داشتند، زندگی بسیار ساده و بی آلایشی برای خود در نظر گرفته بودند.

یکی روز پیرزنی که به خاطر زمین با همسایگانش دعوا کرده بود، با عصبانیت وارد بخشداری شد و با تندی رو به بخشدار کرد و گفت: تو اینجا چکاره هستی؟ آیا می دانی در اینجا به سر ما چه می آید...

ایشان با متانت خاصی گفتند: «لطفاً بفرمائید، بنشینید تا به شکایت شما رسیدگی کنم» و فردی را برای رسیدگی به کار پیر زن، مأمور کرد وقتی پیرزن از درب بیرون می رفت من دنبالش رفتم و به او گفتم:

شما چطور به خودتان اجازه دادید با ایشان اینطوری صحبت کنید؟ اگر کسی دیگر جای او بود حتماً عصبانی می شد.

پیرزن گفت: «بخدا قسم اگر مشکلات من حل نشود و حتی زمین مرا طرف مقابل بگیرد من دیگر خیالم راحت است وقتی با آقای بخشدار روبرو شدم و اخلاق او را دیدم، مشکلات من برطرف شد»

آقای سیدی خادم مسجد به من گفت؛ «هر وقت آقای فولادی رامی بینم دوست دارم صورتش را ببوسم به خاطر این که همیشه به مسجد می آیند، اول آن را آب و جاروب می کنند و نماز را اول وقت به جا می آورند»

شهید فولادی توصیه های عبادی زیادی به من می کردند، مخصوصاً در مورد نماز شب و ثواب آن صحبت های زیادی می کردند و چون به ایشان خیلی نزدیک بودم یک بار مطلبی را گفتند که به افراد دیگر مطرح نکنم و آن این بود که وقتی نماز شب می خوانم مسائلی به من الهام می شود که روز بعد با آن مواجه می شوم

یکی دیگر از روزهای خدا در حال سپری شدن بود، ایشان رو به من کردند و گفتند: «در جیرفت درگیری شده و من به آنجا می روم»، به شوخی گفتم: «سرتان به تن سنگینی می کند»

او گفت: «من بر خودم واجب می دانم که هر کجا مشکلی ایجاد شد که خلاف اسلام است، به کمک بشتابم و هرکاری از دستم برمی آید انجام دهم.» بالاخره به اتفاق برادران سپاهی به منطقه مراجعت کردند و با اشرار درگیر شدند بعد از پایان کار برگشتند، بعد افتادن آب از آسیاب و خوابیدن ماجرا مرا صدا زدند و گفتند مردم از این قضیه چه برداشتی داشتند من گفتم: «کار اگر خیر است صحبتی هم اگر باشد ذکر خیر است...»

روزی هم که می خواستند منطقه را ترک کنند به من گفتند: «بیا ساعتی با هم بنشینیم و صحبت بکنیم.از من خواست تا او را نصیحت کنم من هم که با اخلاق ایشان آشنایی داشتم رو به ایشان کردم گفتم: «کوچکتر از آنم که بخواهم شما را پندی دهم»..

بعد از رفتن ایشان در کرمان آخرین دیدار را در زیر یک درخت، واقع در فلکه مشتاقیه داشتیم، زیرا هرچه تعارف کردند به منزلشان بروم نتوانستم بپذیرم چون به دیگری قول داده بودم، اما برای همیشه هر وقت آنجا می روم آن خاطره تداعی می شود و یاد شهید را در ذهن من زنده می کند امیدوارم ما را در آخرت شفاعت کنند.



آقای جواد رزم حسینی: خوابیدن در ماشین ....

حدود دو هفته به اتفاق شهید فولادی در محل بخشداری با ایشان بودم، در این دو هفته شاهد بودم که ناصر در سخت ترین مسیرها پیاده می رفت تا امکانات را به دست مردم برساند.

با این که بخشدار منطقه بودند اما هرشب داخل ماشین می خوابیدند و در آخر من به ایشان گفتم: «تو چه جور بخشداری هستی، دفتر و تشکیلات تو کجاست، ما نمی توانیم یک شب را توی خانه بخشدار بخوابیم»

این مسئله کم نظیر است که فردی امکاناتی داشته باشد اما این طور زندگی کند.



آقای علی اصغر یزدانپناه: توسل به خدا، برای مسافران....

یکی از اهالی منطقه جبال بارز نقل می کرد؛ در فصل زمستان که در جاده رفت و آمد می کردیم. به جایی رسیدیم که رودخانه طغیان کرده بود و رفت و آمد امکان پذیر نبود در همین هنگام اطلاع پیدا کردیم که یک مینی بوس در رودخانه گیر کرده است طغیان رودخانه لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر می شد و امکان این می رفت که سرنشینان مینی بوس همه غرق شوند، شهید فولادی ابتدا شخصاً به کمک می شتابد اما جریان آب به حدی است که کاری از عهدۀ او برنمی آید. بنابراین متوسل به خدا می شود، وضو می گیرد و به نماز می ایستد. آن چنان مخلصانه و ملتمسانه از ایزد منان کمک می طلبد که بحمدالله مسافران در آن حادثه نجات پیدا می کنند...



خانم حکیمه جعفری طلبه: استفاده نکردن از بیت المال مسلمین... 
   

وقتی که ایشان بخشدار بودند، هیچ کس حق استفادۀ شخصی از ماشین بخشداری را نداشت حتی یک بار مادر من از ایشان خواسته بود که او را به جایی برسانند اما ناصر آقا گفته بود حق استفادۀ خصوصی از این ماشین را ندارم، این وسیله متعلق به بیت المال است.



آقای مهندس علیزاده: ورود بخشدار با لباس کار و پوتین....

من خودم شاهدم یک شب که با دو نفر از دوستان به اتفاق برای دیدن شهید فولادی در بخشداری رفتیم وقتی پرسیدیم کجا هستند گفته شد؛ با قاطر به یکی از مناطق دوردست رفته اند، زیرا کسی حاضر نبوده در آن وضعیت آب و هوایی و صعب العبور بودن منطقه قند را به دست روستائیان برساند. بعد از گذشت یکی دو ساعت دیدیم آقای بخشدار در حالی که لباس کار و پوتین را دربرگرفته بود وارد بخشداری شدند.



مسئولیتهای دیگر

سردار بنی اسد: او از ابوذرهای سپاه کرمان بود.. 
    

از زمان شکل گیری سپاه، بچه هایی که ستون سپاه را تشکیل می دادند و مجموعه ای بودند که واقعاً مثمرثمر واقع می شدند، افرادی مثل شهید فولادی ـ شهید اخلاقی ـ شهید حاج مهدی کازرونی، شهید سلیمی کیا و شهید حسین مختارآبادی را می توان نام برد آن روزها همۀ این بچه ها با هم بودند و یک مجموعه را تشکیل می دادند من بیشتر با ایشان رابطه کاری داشتم، این تیمی که با هم بودند و تقریباً یک هسته را تشکیل داده بودند و همگی به رحمت خدا پیوسته اند، خصوصیات همگانی داشتند و بغض عجیب نسبت به دشمنان انقلاب داشتند که باعث شده بود آخرین راه را انتخاب کنند و با آنها برخورد مسلحانه کنند، اصلاً طاقت نداشتند   می دانستند که این ضد انقلابها چه موجودات خبیثی هستند و چه ضربات سنگینی با تبر خصم و دشمنی به درخت انقلاب زده اند.

به هر صورت این حرکت جوهری در وجودشان موج می زد و این سرمنشأءِ همه خودسازیها و اعتماد به نفس و تزکیه نفسی بود که آنها داشتند. اینها واقعاً افرادی بودند که در مسائل اخلاقی ـ اعتمادی ـ تزکیه نفس داشتند و دارای روح پاکی بودند و در حقیقت «ابوذرهای سپاه کرمان» به شمار می رفتند و ابوذر وار به شدت با انحرافات برخورد می کردند.



سردار مجید بهرامی: مسئولیت تربیت بدنی ستاد منطقه 6 به عهدۀ ایشان بود ...

در ستاد منطقه۶افتخار همکاری با ناصر را داشتم من در قسمت آموزش بودم و او مسئول تربیت بدنی منطقه بودند، او بخاطر این که جوانی خوب و مخلص بود و روحیات ورزش دوستی برای این مسئولیت برگزیده شد. اما پس از مدت کوتاهی عزمش را جزم کرد و بر آن شد که به جبهه برود و چون ابتدای راه اندازی مناطق و هم چنین ابتدای راه اندازی سیستم بود برای همین مجبور بودیم مجموعۀ مهره های ستادی را تشکیل دهیم تا بهتر بتوانیم در جهت انجام مأموریتها، مجموعه را ساماندهی کنیم.به این لحاظ از رفتن برادران به صورت انفرادی به جبهه مخالفت می شد. ما اصرار داشتیم ناصر بماند اما او اصرار داشت که در عملیات جبهه ها شرکت کند و به سربازان گمنام اسلام در سنگرهای خون و خمپاره بپیوندد و عاقبت به آرزوی خودش و با خون خودش دالانی روشن تا خدا را ایجاد کرد و سبکبال و رها تا معشوق در آبی آسمان عشق پر کشید قول داده بود که بعد از پانزده روز برگردد. اما به فیض شهادت نائل آمد.



آقای مهندس مصطفی مؤذن زاده: مسئول تبلیغاتی را با اصرار پذیرفت..

من رئیس ستاد تیپ ثارالله بودم که جبهه با طنین گام های ناصر حال و هوای دیگری به خودش گرفت به گلی دیگر معطر شد او تازه ازدواج کرده بود روحیات عجیبی داشت و برای شهادت آمده بود و هیچ کس جلودارش نبود.

برای این که سرش را گرم کنم و نگذارم وارد معرکه شود به او گفتم«باید مسئول تبلیغات شوی» او ابتدا در مقابل خواسته ی من مقاومت کرد من گفتم: «به هر حال این هم وظیفه است»، خیلی توضیح دادم تا بالاخره قبول کرد و خیلی اصرار داشت که به خط مقدم برود تعبیرش این بود که اگر وارد تبلیغات شوم نمی توانم بروم بجنگم... ولی به علت دوستی و لطفی که داشت قبول کرد و عهده دار مسئولیت تبلیغات شد.



آقای مهدی فولادی: او در کردستان قضاوت بین مردم را بر عهده داشت..

وقتی بنیاد مسکن انقلاب اسلامی به فرمان امام خمینی بنا نهاده شد ناصر جزو اولین کسانی بود که در این بنیاد فعالیت خود را آغاز کرد و به اتفاق یکی از دوستان ساعتهای متمادی در آفتاب سوزان، آن هم در ماه مبارک رمضان به تقسیم اراضی مشغول بود. وقتی یکی از برادرانم درخواست کرد قطعه ای از زمینها به من هم بده او گفت: ((تو مجرد هستی و فعلاً از تو مستحق تر وجود دارد))

ناصر در اولین هسته مرکزی جهاد کرمان نیز فعالیت می نمود و جهت کمک رسانی به روستاهای اطراف کرمان می رفت و دیگران را نیز به این کار ترغیب می نمود... چند ماهی که در کردستان نیز فعالیت می نمود، غیر از حضور در عملیاتهای مختلف از ارشاد مردم نیز دریغ نمی ورزید، در یکی از نامه ها عنوان کرده بود که آنجا قضاوت بین افراد را نیز انجام می دهد و توانسته بود در آن جا با تشکیل کلاسهای اعتقادی تعدادی از فریب خوردگان را به اسلام جذب کند.



مهندس سیداکبر علوی: مسئولیت بازجویی گروهکهای ضدانقلابی را  عهده دار بودند..

مسئولیت بازجویی افراد گروهکهای فریب خورده در کردستان با ناصر بود و علی ماهانی هم به او کمک می کرد.در این مدت من یقین دارم تعداد زیادی از افراد، خصوصاً خواهران شیعه و سنی که آنها را مسلح می گرفتند، دست ازشرارتشان برداشتند و از حزب دمکرات جدا شدند کلاسهای عقیدتی هم تأثیر زیادی در این امر داشت. و بعداً این بازگشتگان به اسلام، از طریق نامه از ناصر آقا کتاب می خواستند و او نیز در ضمن نامه شرح      می داد که آن کتاب ها را چگونه مطالعه کنند تا به نتیجه برسند.



مهندس احمد آب بر: تحقیق برای توزیع پیکان را با دقت انجام می داد..

در جریان توزیع پیکان به من و شهید فولادی گفته شد که تحقیق کنید که آیا مثلاً شخص ماشین دارد یا خیر؟ ایشان تحقیقات را بسیار موشکافانه انجام می داد و بسیار دقت می کرد اصلاً به دنبال منافع شخصی نبود و علاقه داشت مخلصانه خدمتی را انجام دهد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 19:41  توسط   | 


« سردار شهید علی ماهانی »

وقتی احوال ناصر را می پرسیدم که در جیرفت چه میکند، خیلی از زحماتی که برای مردم می کشید داشت تعریف می کردند، خیلی طرفدار مستضعفان بود درگیریهای زیادی با خوانین منطقه داشت، خیلی از مسائلی که ما فکرش را می کنیم و با خودمان می گوئیم که اگر ما جای ناصر بودیم خیلی زود پا پس می کشیدیم و جا می زدیم مسائل را نمی توانستیم تحمل کنیم، ولی ایشان تمام فحش و توهین و نسبتهایی که می شنید تحمل می کرد و خم به ابرو نمی آورد و در راه خدا تحمّل می کرد، تا بالاخره به سپاه آمد هر موقع سوال می کردیم موقعیت شما چیست؟

در حالی که مسئولیت بزرگی برعهده اش بود مسئول تربیت بدنی سپاه منطقه 6 بود اما در جواب می گفت:« من همین جوری سپاه می روم. در سپاه فردی عادی هستم.» پست و مقام برایشان ارزش نداشت در این اواخر اصرار زیادی به خرج می داد روز اوّلی که به جبهه رفتیم، اولین شبی که از راه رسیدیم، یک به یک برادران را دیدیم، برادران دعای توسل می خواندند. مسئله ای که در زندگی اش بود راستی و صادق بود کار را برای خدا می کرد مسئله ای که گفتن آن خیلی ارزش دارد این بود که وقتی به دعای توسل رسیدیم خیلی خسته بودیم، می خواستیم بلند شویم، خجالت می کشیدیم درصورتی که انسان باید کار برای خدا انجام دهد، دیدم ناصر بلند شد ما هم همراهش بلند شدیم، گفتم:« ناصر چرا بلند شدی؟»

گفت:« من هرکار می کنم حال دعا پیدا کنم، نمی شود، برای خدا بلند شدم»

این قدر قلبش پاک بود و صداقت داشت که می گفت:« درخودمان   نمی بینیم، فقط کار را برای مردم انجام میدهیم، خیلی اصرار عجیبی داشت به عملیات برود اما آقای مؤذن زاده نمی گذاشت. دو  تا عملیات انجام شد، در اولین عملیات اولین شبی که رسیدیم. نگذاشتند او در عملیات شرکت کند چون ازهمان روز اول در چهره شان میشد بخوانیم که شهید می شود قبلاً از برادران را دیده بودم که می رفتند و شهید می شدند یک سری علائمی در چهره هایشان و رفتارشان موج می زد مخصوصاً روزهای آخر، گوشه گیریهایی می کردند، راز و نیازهایی می کردند، و حالت گریه ای داشتند در ناصر هم چنین حالتی پیدا بود و معلوم می شد که او هم شهید میشود و سبکبال و رها تا خدا پرواز خواهد کرد برای همین برادران        نمی گذاشتند او عملیات برود مبادا شهید شود، حیف بود تا این که یک شبی من را صدا زد و بیرون از چادر صحبت هایی بین ما گل انداخته بود او می گفت: می خواهم وصیت کنم، من گفتم:«جداً می روی» گفت:« بله    می خواهم وصیت کنم» شروع کرد دو سه ساعت پیرامون یکی یکی شهیدان صبحت کرد و از خودش می گفت:« من گنه کارم و لیاقت ندارم» هر چه گفتم:« ناصر شما سابقه درخشان داری، در رابطه با بچه ها خیلی از جان مایه گذاشتی» میگفت:«نه این حرفها نیست، من غرق معصیت هستم و خلاصه شکسته نفسی و تواضع کرد  بعد یک سری مسائل را در ارتباط با  خانواده گفت و اشاره کرد به این که وقتی به جبهه می آمدم عیالم برایم یک خواب دیده است، من قبل از این که ایشان خواب ببیند خیلی علاقه داشتم جبهه بیایم ولی وقتی که خواب را تعریف کرد من بیشتر تشویق شدم،    می گفت: عیالم مطرح کرده که جشن بزرگی برای تو  برپا بود و من مشغول توزیع شربت و شیرینی بودم و بعد به ناصر گفته بود خوشا به حالت که چنین خوابی برایت دیدم از همین بابت بود که ناصر می گفت: « دیگر برای من شکی نیست و خداوند این دفعه به من مزدی می دهد.»

با اصراری عجیب و با قلبی آرام می گفت:«حتماً خداوند یک چیزی به من می دهد»، هر کدام از برادران را می دید می گفت: «دعا کنید سفر آخرم باشد»، حتی روحانیتی در جبهه می دید. این جملات را تکرار  می کرد.... تا این که روز آزادسازی خرمشهر کم کم فرا رسید یک عده از برادران می بایست برای تبلیغات بروند، چون عراقیها در محاصره بودند، ناصر یک متن عربی تهیه کرده بود تا پشت بلند گو بخواند تا عراقیها تسلیم شوند، صبح سوم که رفته بود با خمپاره شهید شد و به قول برادران چه آنهایی که شهید شدند و چه آنهایی که مانده بودند، ناصر یک سروگردن ازهمه بالاتر بود...

ما وقتی می خواهیم که از شهیدان صحبت کنیم خجالت می کشیم حتی از زنده بودن خودمان شرمساریم که چرا ما هنوز اینجا هستیم...ما هرگز نتوانستیم شهیدان را بشناسیم چون آنها آنقدر بزرگ بودند و در یک سطح دیگری فکر می کردند، ما وقتی فکر می کنیم که ما چه جوری در راه خدا مبارزه می کردیم و آنها چه جوری ... ما یکسری مسائل شخصی داشتیم و با آنها درگیر بودیم و آنها از مسائل شخصی گذشته بودند و مسائل اجتماعی بزرگی داشتند، ناصر در جیرفت با مسائلی مواجه بود که ما وقتی فکرش را می کردیم می گفتیم، اگر ما بودیم ده ها بار زیر بار مشکلات شکسته شده بودیم و ایمانمان را از دست داده بودیم.و ناصر با یک مسائلی درگیری داشت و یک مسئولیتهای سنگینی می پذیرفت که اصلاً در حد تصور نبود، ناصر آن شب اصرار عجیبی داشت و می گفت:کاش به عملیات می رفتم، فقط من یک جمله به ایشان گفتم:«که تجربه شده برای برادران، آنهایی که آرزو داشتند شهید شوند اگر به خدا توکل کنند لازم نیست حتماً در عملیات شرکت کنند، اگر شهادت روزی آنها باشد، به هر صورتی که باشد، خداوند می رساند و به همین صورت هم شهید شدند»

« والسلام»


سردار شهید محمد علی ایرانمنش

قبل از طلوع خورشید انقلاب، درآن دوران سیاهی ها و تباهی ها که همه جا را در چنگال خود داشتند یک سری شناختهای درونی نسبت به افراد نهضت و خصوصاً نسبت به ناصر داشتم.بعد از فتح تاریکی ها و پیروزی انقلاب، حدود سه ماه بعد، جلسه ای در سپاه تشکیل می شد که بچه ها را دور هم جمع می کرد. ماه مبارک رمضان بعد از نماز صبح بود با توجه به درگیریهای فکری که نسبت به خطهایی که در مملکت بین بچه ها بود در ناصر آشفتگی هایی مشهود بود، او که از همه امامی تر بود اما از این مسائل رنج می برد و با خود ما هم درگیر بود، زیرا یکسری چرکها و لجنهای روشنفکری و از این حرفها در مغزهای همۀ ما تقریباً وجود داشت و ناصر از این مسائل جدا بود، درست یادم می آید ناصر با ناراحتی و با چه دردی این مسائل را تحمل می کرد و مقابل همۀ ما مطرح می کرد... ما شهادت  ناصر را در سوسنگرد، انتظار داشتیم.

چون ناصر آن قدر بزرگ بود که فکر نمی کردیم این دنیا نگه داشتن این رسالت عظیم را بر شانه های خود بتواند تاب بیاورد بعد از عملیات دستهایم می لرزید از همان زمان تنها چیزی که در ذهنم بود شهادت ناصر بود.وقتی آمدم اولین کسی که دیدم ناصر بود، در سنگری نشسته بودیم، می خندیدیم، بچه ها تعریف از عملیات می کردند علی ماهانی می گفت:توی عملیات وقتی ناصر را دیدم یک ابهت خاصی در لباس سپاه داشت، در آن فضای روحی حاکم بر عملیات می گفت:« خیلی عجیب بود، ناصر قدرت و هیکل خاصی پیدا کرده بود، البته ناصر هم چهار شانه بود، هم وضع خاصی داشت میگفت: « من خودم از ایشان می ترسیدم... ناصر تعریف می کرد، هنوز عملیات شروع نشده بود با گلوله مستقیم تانک بچه ها را زدند، یکی از بچه ها جلو رفت و بعد چند لحظه مکث کردم نتوانستم جلو بروم، دست کشیدم به صورت یک شهید و به صورت خود مالیدم، قوتی گرفتم و جلو رفتم. در این عملیات فتحعلیشاهی شهید شد که قبلاً پذیرش این مسئله را نداشتیم چون سه روز بیشتر از کرمان نیامده بودیم، همگی مان شروع به گریه کردن نمودیم، ناصر بلند شد و گفت:«چه خبرتان است و در حقیقت همۀ ما را جمع و جور کرد و همان روز که جسد را برداشتیم و آوردیم، در طول راه، ناصر خیلی چیزها به ما یاد داد ذکرهایی از ائمه اطهار، موارد اخلاقی از دعاهائی که می خواند دعا « اللهم ارزقنا قتلاً فی سبیلک تحت رأیت لنبیک مع اولیائک»

دعای شعبانیه را زمزمه می کرد و عطر آن را در فضا می پراکند و با این کارها کاری کرد که برای ما و دوستان طی کردن هزار کیلومتر راه مشکل نبود بعد از رسیدن به مقصد اصلاً مشکلات نبود را حس نمی کردیم. بعد از عملیات که آمدیم، ناصر چیزی که روی آن انگشت می گذاشت و بارها به من گفت، این بود که اشتباه کردیم وقتی فتحعلیشاهی شهید شد به کرمان آمدیم، کرمان کاری نداشتیم، به خاطر خدا یک نفر شهید شده بود. بعداً ناصر در کرمان در ارتباط با ضد انقلاب داخلی کار می کرد و بارها اتفاق می افتاد ناصر شاید تا صبح روی جریانی می ایستاد و روی آن کار می کرد و اینطرف و آن طرف دنبالش می رفت، آن روزها همین طور بچه های تاکتیک می رفتند و بعضی هم شهید می شدند.تا با خون خودشان پلی نورانی تا خدا ایجاد کنند و به معشوق برسند باز جلسه ای این اواخر در چهلم شهید  اکبر محمد حسینی تشکیل دادند، چیزی که در جلسه مشهور بود، تنها کسی که جداً کار می کرد و بازدهی داشت و درجلسه به ما مایه می داد و ما از او درس می گرفتیم، ناصر بود تنها چیزی که در مغز ما باقی مانده گفته های ناصر است. خاطره ای که از رفتن کوه با ناصر به یاد داریم این است که یک روز صبح ، قرار گذاشتیم که ابتدا در مسجد جامع، نماز بخوانیم و بعد به کوه برویم یادم هست من مقداری تنبلی کردم، ناصر با موتور در آن سرما که تا استخوان آدمی نفوذ می کرد و در خانه ما ایستاد، هوا آن قدر سرد بود که دست من روی موتور یخ زده بود و باز نمی شد ناصر دستکش داشت وقتی دید من دستکش ندارم، دستهایش را از دستکش در آورد. روزهای اوّلی که ما به کوه می رفتیم من خیلی خسته می شدم، یک مقداری بالا رفتیم بعد نمی توانستم راه را ادامه دهم امّا ناصر مرا تا سرکوه بالا می کشید، وقتی به قله کوه رسیدیم گفت:« مشکلات دنیا هم همینطور است آدم وقتی نگاه می کند، می برد و نمی تواند برود ولی وقتی رفتیم، دیدیم چندان مشکل نیست.» به کل مشکلات دنیا به همین شکل نگاه می کرد و هیچوقت به عظمت کار نگاه نمی کرد، می رفت توی کار و کار را حل می کرد، زحماتی که ناصر در جیرفت کشیده بود، بسیار بود ناصر به خاطر رساندن یک کیلو قند به یکی از روستاهای دور افتادۀ منطقه جبال بارز پیاده و با حیوان 48 ساعت زحمت می کشید تا خودش به آنها می رساند و به خاطر این که یکی از کارمندانش قند را گران فروخته بود، جلو دهاتی ها با او برخورد کرده بود. در درگیریهایی که ناصر با خوانین منطقه داشت خیلی درد کشید و از عواملی که باعث شد.که دیگر در جیرفت نماند این بود که می دید، اطرافیانش حاضر نیستند که در درگیری با خوانین او را همراهی کنند.پس از استعفاء مردد بود چه کند، تا این که سپاه را انتخاب کرد.  

در اطلاعات سپاه و آموزش، خود من در مخابرات، مهندس مؤذن زاده هم دنبالش بودیم تا ایشان آنجا کار نماید.

وقتی مسئله ازدواج ناصر مطرح شد، چیزی که ناصر روی آن تأکید داشت  این بود که می گفت: ازدواج می کنم و به جبهه می روم. همیشه به همراه آقای مؤذن زاده با حساب دو دو تا چهار تا ما روی جریان بروی خب برو، بعداً اگر زنده برگشتی آن وقت ازدواج کن. هیچ وقت به عقل جور در نمی آید که آدمی پنج روز ازدواج کند و بعد به جبهه رود.»

ناصر در این اواخر از بابت بعضی مسائل زیاد ناراحت می شد و درد می کشید امّا شاید واقعاً لطف خدا بود که این مسائل ناصر را بیشتر رشد دهد و ناصر با خدا تنها تر شود و از دنیا کنده شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 19:37  توسط   | 


 

در سال۱۳۵۶ناصر تبدیل به درخت تنومندی شده بود که در جهت شاداب ساختن باغ انقلاب و اسلام می بالید او پس از اخذ مدرک دیپلم و معدل عالی با شرکت در آزمون سراسری در رشته مهندسی متالوژی دانشگاه صنعتی شریف پذیرفته شد، و جهت ادامۀ تحصیل به تهران عزیمت کرد. در این رابطه برادر بزرگ اش آقای مهدی فولادی چنین نقل می کند: «من در مقابل دانشگاه تهران، خیابان فروردین اطاقی برای ناصر اجاره کردم، او به اتفاق دوستانش آقایان رحمتیان و نظریان در آنجا ساکن شدند.
ناصر گاهی پنجشنبه ها و جمعه ها به منزل ما می آمد و ما در مورد مسائل انقلاب با هم بحث و گفتگویی داشتیم او در راهمپیماییهای تهران شرکت داشت و روزهای آخر که مزدوران شاه حملات مسلحانه داشتند، ناصر به اتفاق دوستانش مواد آتش زا و کوکتل مولوتف می ساختند و در چنین اوضاع و احوالی بود که دانشگاه به تعطیلی کشانده شد و ناصر برای ادامۀ فعالیتهایش راهی کرمان شد، او برای مبارزه با رژیم ستمشاهی، در ۳۰کیلومتری شهر کرمان روستای سعدی را جهت ساخت مواد آتش زا و کوکتل مولوتف برگزید، و به خاطر این که پاسگاه ژاندارمری باغین آنها را نبیند، تا باغین به اتفاق دوستش پیاده می آمدند. یک شب ناصر و دوستان با طناب، مجسمه شاه ملعون را سرنگون کرده و به زمین کشیدند. این مسئله برای او افتخار محسوب می شد با پیروزی انقلاب اسلامی ناصر در پوست خود نمی گنجید اکثر برنامه های رادیو و تلویزیون را به عنوان یک سند تاریخی به یادگار نگه دارد.

مطالعات ناصر کماکان ادامه داشت، خصوصاً علاقۀ زیادی به کتب استاد مطهری و علامه طباطبایی داشت و کتابهای شریعتی را به طور کامل مطالعه می کرد او کتابهای مخالفین اسلام را نیز می خواند تا بتواند تا حدودی مقایسه کند. علاقه غیر قابل وصفی به امام از خود نشان می داد و به دکتر بهشتی و استاد مطهری احترام خاصی قائل بود. شهید مطهری را عصاره امام خمینی و شهید بهشتی را جزو ابرار می دانست.

با دولت مهندس بازرگان کاملاً مخالف بود و می گفت کارهای دولت با خط امام مطابقت ندارد. آن شبی که امام فرمودند: «رابطه با آمریکا به چه دردی می خورد، رابطه با آمریکا، مثل رابطه گرگ با میش است» خاطرم هست که ناصر چهره اش برافروخته شد و رو به من کرد و گفت: «ما رابطه با آمریکا می خواهیم برای چه داشته باشیم ؟ و این دولت موقت هم تمام ارتباطش با آمریکاست، انگار که اصلاً انقلاب نشده است.»

در سال ۱۳۵۸، شهید فولادی که عضو انجمن اسلامی دانشگاه صنعتی شریف بود به اتفاق اعضای انجمن اسلامی این دانشگاه و دانشگاه تهران جهت اشغال سفارت آمریکا و افشاء اسناد جاسوسی برگزیده شدند، عملیات با موفقیت انجام شد و ایشان در طی یک سال خدمات بارزی به انقلاب اسلامی نمودند.

با توجه به انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاهها، مسئولیتهای گوناگونی در جبهه و پشت جبهه را پذیرا شدو با توجه به شرکت در جنگ با کافران اسلام، درسش نا تمام و نیمه کاره رها شد.

در بازگشایی دانشگاهها، در صف شهیدان انقلاب اسلامی قرار داشته و براستی که دانشگاه آدم سازی حضور خود را به اثبات رساند. و مدرک واقعی را از خدای متعال دریافت داشت، در تاریخ ۲۶/۲/۱۳۶۹از طرف وزیر فرهنگ و آموزش عالی به پاس ایثارگریهای مجدانه مدرک افتخاری کارشناسی مهندسی متالوژی به او اعطا گردید.



خاطرات دوران جوانی

مادر شهید: ناصر بی مشورت کاری انجام نمی داد. حتی اگر با دوستان قصد مسافرت داشت با من مشورت می کرد یادم هست؛ یک عید که می خواست با دوستانش به شیراز برود وقتی با مخالفت من روبرو شد، حرف من را پذیرفت و نرفت.

تغییر و تحول اساسی او از زمانی شروع شد که در دبیرستان شریعتی مشغول به تحصیل شد.

یادم هست: در ماه تیر که هوا بسیار گرم بود داخل اتاق سرش به کاری گرم بود وقتی خواهرش را فرستادم تا ببینم چه کار می کند، خبرداد؛ که ناصر اعلامیه می نویسد.

ناصر معمولاً سعی می کرد اشتباهی انجام ندهد و اگر گاهی خطایی از او سر می زد وقتی با او تند می شدم سرش را پایین می انداخت و زود معذرت خواهی می کرد.

سعی می کرد همیشه درس بخواند، که من و پدرش از او راضی باشیم. در کنار درس اهل مطالعه بود.



سرکار خانم حکیمه جعفری(طلبه):

در آن خفقان مطالب را کاملاً درک می کرد.

خانۀ ما در همسایگی منزل پدری این مرد بزرگ قرار داشت من در دوران تحصیل ناصر، از همان ابتدا بلوغ و استعداد شایسته ای در او احساس می کردم، کاملاً به مسائل سیاسی، در سنین 14-13 سالگی اهمیت می داد. انگار بااین مسائل عجین شده بود. وقتی بعضی وقتها ما چیزهایی از زبان او می شنیدیم، متوجه می شدیم که با تمام وجودش وضعیت آن موقع را حس کرده است. مطرح می کرد؛ این شاه کسی است که نفت ما را به غارت     می برد و همۀ سرمایه مملکت را بر باد می دهد و در دوران جوانی، با چه هیجانی اطلاعیه های حضرت امام را شب تا صبح می نوشت و بین افراد توزیع می کرد.



مهندس اصغر زحمتیان :

فرار از دست مزدوران شاه ...

یادم هست در زمان حکومت نظامی، از  دانشگاه به  طرف  منزل  در میدان انقلاب می آمدیم نیروهای ارتشی جلوی ما را گرفتند وگفتند: این دو نفر از همان افرادی هستند که به مخالفت با شاه برخاسته اند. ما هم که اوضاع را بر وفق مراد ندیدیم در آنی از دست آنها فرار کردیم و در حقیقت از زیر قنداق تفنگ آن سربازها رد شدیم و بعد در دانشگاه تهران به بقیه افراد که در آنجا تجمع کرده بودند پیوستیم.



مهندس احمد آب بر:

مقید به نماز ....

من و ناصر از زمان دبیرستان تقریباً با هم بودیم و هر دو در دانشگاه صنعتی شریف پذیرفته شدیم. گرچه رشته هایمان با هم تفاوت داشت امّا هم اطاق بودیم. او فردی مذهبی برخلاف جو آن زمان بود و در محیط دانشگاه که مذهبی نبود، نمازش را به موقع می خواند و روزه هم میگرفت. در تظاهرات شرکت فعال داشت و حتّی یک شب که به فرمان امام مردم به خیابانها ریخته بودند، او حضور داشته و مجبور شده بود تا صبح در پستوی یک خانه، باقی بماند تا به دست مزدوران شاه نیفتد.

ناصر بسیار مقید به نماز بودند و یک دفعه که به اتفاق بچه ها به کوه رفته بودیم، موقع برگشت نزدیک اذان ظهر بود که خواست نماز بخواند امّا آب نبود و خواست تیمّم کند، ما همگی گفتیم صبر کن دو ساعت دیگرمی رسیم و می توانی وضو بگیری و نماز بخوانی، ناصرگفت: «شما مطمئن هستید که می رسید اگر شما تضمین می کنید من نماز را نمی خوانم اگر نه بگذارید همین جا نماز بخوانم...»

در جلسات قرآن و نهج البلاغه که به اتفاق دوستان داشتیم حضور فعال و پررنگی داشت و اگر در جلسه ای کسی تأخیر می کرد او بسیار ناراحت می شد و  بدقولها  را جریمه می کرد، که حفظ سوره های کوچک را انجام دهند.

آدم صبوری بود و همیشه به خدا توکل می کرد، در مسائل اگر عصبانی می شد سعی می کرد بر اعصاب خود مسلط شود. در ارتباط با شهید بهشتی اگر کسی بد می گفت ناراحت می شد و در بعضی مواقع وقتی که بحث    می شد و بعضی ها از بنی صدر تعریف می کردند به شدت خشم در صورتش  می دوید. امّا سعی می کرد از دعوا جلوگیری کند، در ارتباط با والدین به همۀ ما سفارش زیاد می کرد که آنها زحمت می کشند قدر آنها را بدانیم و اگر مادر غذایی تهیه می کند به جای تشکر ایراد نگیریم و در این رابطه قصه ای را در یکی از جلسات مطرح کرد که همه را تحت تأثیر قرار داد. در دانشگاه گروهکها سعی زیاد کردند که امثال ما را به خود جذب نمایند اما خوشبختانه این مسئله میسر نشد و همیشه آنها ناکام می ماندند



آقای محمدرضا سخی:

تراشیدن سر ....

ناصر به لحاظ خصوصیات اخلاقی که داشت مثلاً روحیه مهربانی و دلسوزی خیلی زود با بچه ها صمیمی می شد و گرم می گرفت چون او دوستی خوب بود اگر کسی نیاز داشت که ناصر به او درس یاد دهد، ناصر هم بی معطلی یا به خانه آنها می رفت یا آنها را به خانۀ خود می آورد و بچه ها از درس دادن او استفاده می کردند.زمانی که هنوزاز انقلاب صحبتی در میان نبود، او نماز و روزه شان را مرتب به جا می آوردند تا این که کم کم زمزمه هایی بر لب ها نشست، اعلامیه های حضرت امام وارد ایران شد. از زمانی که نهضت شروع شد رفتار ناصر تغییر زیاد کرد.

به یاد دارم آن روزها هم یکی از روزهای انقلاب در جریان بود. ناصر سرش را تراشیده بود، از او پرسیدم چرا سرت را تراشیدی؟ «حضرت امام دستور داده اند. سربازان از پادگانها فرار کردند و اگر سربازها در شهر بیایند دژبانها آنها را شناسایی کرده، بازداشت می کنند گفت: اگر همۀ جوانها سرشان را بتراشند تشخیص این مسئله برای دژبانها سخت و دشوار خواهد شد. در دانشگاه نیز ناصر به امام و روحانیت و حزب الله عشق می ورزید و از لیبرالها و بنی صدر و مخالفان شهید مظلوم بهشتی متنفر بود ناصر با همۀ فشارهایی که در دانشگاه بر حزب الهی ها وارد می شد، از طرفداری خود دست بر نمی داشت و قاطعانه ایستادگی می کرد، با کمونیست ها و مجاهدین خلق برخورد می کرد، یادم هست ساعت 10 الی 11 شب که همۀ بچه ها را خواب با خود می برد اعلامیه هایی که چپی ها به دیوار زده بودند، همه را پاره می کرد. ناصر روی عقیده اش محکم و استوار بود.

او اهل مطالعه بود، در مجالس عزاداری و روضه خوانی اباعبدالله، حضور فعال داشت نماز شب و توسل به ائمه طاهرین را فراموش نمی کرد آن قدر به مسائل دینی علاقه مند بود که آرزو داشت روحانی شود.

در جلساتی که در رابطه با قرآن و تفسیر نهج البلاغه تشکیل می شد حضور پر رنگ و فعالی داشت رمضان، سحری می خوردیم بلافاصله به منزل  شهید ایرانمنش  می رفتیم و  تا طلوع آفتاب آنجا می ماند، ناصر از دست اندرکاران و افراد فعال جلسه بود اعمال و رفتارش طوری بود که از او درس می گرفتیم از توصیه هایی که می کرد درخصوص غیبت که خود نیز واقعاً از غیبت پرهیز می کرد اگر در جایی غیبتی صورت می گرفت جلسه را ترک می کردند از دروغ گفتن پرهیز می داشت و به دوستان توصیه می کرد دروغ نگوئید چون به ضررتان تمام می شود

اگر در منزل بود اوقات فراغتش را به بطالت نمی گذراند به مطالعه کتاب بسیار اهمیت می داد.

یادم هست کتاب زندگانی امام موسی کاظم(ع) را یک بار به من داد که مطالعه کنم.

به مسئله عیادت رفتن بیمار بسیار اهمّیت می داد در ارتباط با من و علی ماهانی که بعد از عملیات سومار مجروح شده بودیم ناصر آقا مرتب به ما سر می زد و این کار را در مورد سایر مجروحان نیز انجام می داد. در سال ۱۳۵۹ نیز که من در مهاباد مجروح شدم و حدود 3 ماه بستری بودم.

ناصر بعد از عملیات سومار برای مرخصی به کرمان آمده بود، او به خاطر این که من احساس دلتنگی نکنم و مبادا ناراحت باشم مرتب به من سر  می زد، برایم کتاب می آورد و به طور ضمن مسائل دینی را تذکر می داد، در خصوص نماز شب صحبت می کرد، نمی گفت که من نماز شب میخوانم امّا در مورد مزایای نماز شب صبحت می کرد، با موتور هر وقت فرصت بود و هوا خوب بود، با این که پای من در گچ بود، پای مرا می بست و مرا به گردش می برد، بسیار دلسوز و مهربان بود، اگر بگویند بهترین دوستت را معرفی کن، ناصر را می توان ذکر کنم، خاطره ای از مسافرت با او به مشهد مقدس به یاد دارم ناصر بسیار خوش سفر بود با این که همسن ما بود ولی احساس می کردم پدر ماست.

این که مسئولیت پذیر بود، مانند ستونی که می شد به او تکیه داد، بچه ها را رهبری می کرد.و مسئله بعد اخلاص و صفای قلب ناصر بود او از در حرم هر چه در و دیوار بود همه را می بوسید و پیش می رفت. ما دوستان به شوخی می گفتیم: ناصر آن یکی در را یادت رفته ببوسی.او می خندید ولی بعداً فهمیدم که به خاطر علاقه ای که به امام رضا(ع) داشت. هرچه بنام او بود می بوسید و احترام می گذاشت.»



مهندس جلال رضوانی :

ساخت کوکتل مولوتف..

قبل از به ثمر نشستن درخت انقلاب، فکری که توسط ناصر ارائه شده این بود که نوعی باروت بسازیم که بدون نور و قابل استفاده در شب باشد. با عملیاتی که به اتفاق چند تن از دوستان انجام شد مواد اولیه از قبیل فسفر، گوگرد و...را تهیه کردیم، یادم هست در روستای سعدی، ناصرخانه ای داشت و ما آن را مقرّ فعالیتهای خود قراردادیم در آن خانه کوکتل مولوتف می ساختیم و درخارج از روستا مواد را امتحان می کردیم در مواردی که پیش آمد سعی کردیم، از این مواد آتش زا، به نفع انقلاب و در جهت مثبت استفاده شود نوار بیانات حضرت امام را تهیه می کردیم، آن را درخانه گوش می دادیم و به اتفاق ناصر با توجه به امکانات و تدارکاتی که داشتیم در رابطه با انقلاب اسلامی کارهایی را انجام می دادیم؛ از قبیل شعار نویسی روی کاغذ، تکثیر آن توسط دست و تکثیر اعلامیه های حضرت امام و پخش آنها در بین مردم بود.

 

 



مهندس مصطفی مؤذن زاده :

او اولین کسی بود که عکس شاه را پایین کشید...

در دانشگاه صنعتی شریف در مورد بعضی مسائل مأموریتهایی به من محوّل می شد در یکی از این مأموریتها، برای اولین بار تصمیم گرفتیم عکس هایی که از شاه به در و دیوار دانشگاه است پایین بکشیم در مورد مسائل انقلاب و حرکتهای دانشجویی، دانشگاه صنعتی شریف، پیشتازترین دانشگاه بود و اوّلین بار بود که در کشور می خواست این اتفاق بیفتد من برای این که ساواکیها نتوانند ما را شناسایی کنند به دنبال بچه های سال اوّل می گشتم که ناصر را یکی از برادران به من معرفی کرد.

من او را صدا زدم و به او گفتم، تظاهرات که شروع شد و بچه ها شروع به شعاردادن کردند، آنها را به طرف رستوران دانشگاه می کشانیم.

شما آنجا آمادگی داشته باشید که عکسها را به سرعت از بالا به پایین پرت کنید و بعد بیاورید جلوی ساختمان مجتهدین، به محض اینکه شروع به تظاهرات کردیم، من متوجه شدم که ناصر کارش را به سرعت انجام داده است. اگر در یک جا عملیاتی شروع می شد همه متوجه می شدند به سرعت انتقال می دادند که امروز عکسها را می خواهیم پایین آوریم.

بنابراین عملیات با موفقیت انجام شد، این اولین بار بود که من با ناصر آشنا شدم، بهرحال دیدم نیروی بسیار انقلابی است که می شود از او استفاده کرد، بعد از مدتی دانشگاهها تعطیل شد و ناصر به کرمان آمد.

رابطه من با او در کرمان از طریق ایرانمنش بود که او هم بعدها به کبوتران سبکبال انقلاب و اسلام پیوست. بدلیل حساسیتها و مسائل که وجود داشت لازم بود مخفی کاریهایی انجام شود. ناصر رابط بود و با بچه ها کار می کرد. در جلساتی که پیرامون قرآن ـ نهج البلاغه و مسائل سیاسی تشکیل می شد، کاملاً شرکت می کرد، در مورد حرکت های انقلابی، مسائل انقلابی که مطرح می شد ناصر جزو فعالترین ها بود، در دانشگاه نیز یک سیستم خبری تشکیل داده بودیم که از طریق آن اطلاع رسانی به بچه ها انجام می شد، یکی از آنها ناصر بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 19:32  توسط   | 


روحیة ایثارگری:

ناصر گل سفید رنگ درخت انقلاب بود او درخانواده ای شکفتن گرفت که پدر و مادر هر دو پایبند به مسائل مذهبی بوده و تمام هم وغم شان این بود فرزندانی صالح تحویل اجتماع دهند و باغ و بوستان اسلام را سبزتر از وجود جوانه های خود بکنند.

پدر او آقای مرحوم ماشاالله فولادی مردی متدین، نجیب و خیرخواه بود مادر مومن و پاکدامن او(خانم حسنی) هر روز عطر سورۀ محمد را در فضای خانه می پیچاند تا با قرائت آن دلبندش مقتی گردد و سورۀ یوسف را به سیب می خواند و آنرا میل می کرد تا او زیبا گردد. در ارتباط با خاطرات دوران محل و طفولیت مادر بزرگوار شهید چنین نقل می کند؛

روزی در حیاط منزل مسکونی، کنار حوض نشسته بودم، به ناگاه پرنده ای روی سرم نشست و تصویرش در آب نقش بست بعد از لحظاتی پرنده پرواز کرد.
و به آبی آسمان پرکشید شوهرم که پرنده را دیده بود گفت: «پرنده سبز رنگ زیبایی بود و این پرنده حتماً با جنینی که درشکم داری، ارتباط دارد»

« پس از تولد علاقه خاصی به ناصر داشتم و حتی همة بچه های همسال خود را نیز می گرفت و نزد من می آورد که به آنها نیز شیر دهم. از دوران طفولیت، درمساجد جهت اقامۀ نماز یا عزاداری سالار شهیدان، با من و پدرش همراه بود جهت آشنایی با قرآن، او را به مکتب خانه بردیم که درهمان ایام کودکی، ناصر جزء آخر قرآن به ذهن سپرده معلم قرآن نقل   می کرد؛ غذای مختصری که ناصر به همراه می آورد، هیچ گاه به تنهایی صرف نمی کرد. بلکه آن را بین دوستان و بچه هایی که غذا نداشتند تقسیم می کرد. روحیۀ ایثارگری او از همان اوان کودکی برهمگان عیان بود نمازش را از پنج سالگی شروع کرد، زمانی که هنوز به مدرسه نمی رفت اما به طور صحیح نماز می خواند. خلق و خوی ناصر در بین فرزندانم زبانزد همه بود اگر گاهی اوقات بحث پیش می آمد، ناصر گذشت داشت و می گفت؛ با این که می توانم مثلاً خواهر کوچکتر را کتک بزنم ولی این کار را نمی کنم...

در دوران کودکی، ناصر بیشترین کمک درامور خانه و خارج از خانه از منزل به عهده می گرفت، در مقطع ابتدایی نیز به خاطر صداقت و امانتداری، مدیر مدرسه فروشگاه را به او واگذاری مینماید حسّ نوع دوستی او، باعث می شد که او به خاطر فقر یکی از دانش آموزان همکلاسی خود، چند کیلو کلمپه را از خانه تا مدرسه حمل کند با فروش آنها بتواند خرج مدرسه او را تأمین نماید.»

ناصر فولادی کلاس پنجم ابتدایی را با رتبه اول سپری و رفتار پسندیده او در آن روزها باعث شد که به پدر او، به خاطر تربیت چنین فرزندی تبریک بگوید.

کم کم دوره ی راهنمای هم از راه رسید. با توجه به فضای مذهبی مدرسه ی علوی که ناصر در آن ثبت نام شده بود. او با مسائل مذهبی و سیاسی تا حدودی آشنایی پیدا کرد و بارها به خانواده این جمله را متذکر می شد و می گفت: «اگر شما آن سالی که امام را تبعید کردند، حرکت نموده و برعلیه نظام ستم شاهی شورش کرده بودید، سرنوشت ما به اینجا ختم نمی شد...»


خاطرات دوران کودکی و نوجوانی از زبان برادر شهید (مهدی فولادی)

پدرم گاهی اوقات دست ما بچه ها را می گرفت و با هم رهسپار مسجد می شدیم، گاهی در مسجد جامع که امام جماعت آن آیت الله صالحی بود، بعضی وقتها در مسجد بازار شاه، یا خواجه خضر من و ناصر و برادر دیگرم در ایام عاشورا، در منزل آقای خوشرو که در همسایگی ما قرار داشتند شرکت می کردیم. یادم هست، اولین کسی که خبر تبعید امام خمینی را به گوش مردم کرمان رساند، در روز عاشورا سال 1342 در منزل آقای خوشرو آقا شیخ محمد علی موحّدی مطرح بود، و با صحبت های آن روز او خانواده ما از این جریان مهم باخبر شدند. ناصر نمازش را از 5 سالگی شروع کرد و با این که مدرسه نمی رفت، درست وضو می گرفت و صحیح نماز به جای می آورد. وقتی من دیپلم گرفتم بی مقدمه به استقبال سربازی رفتم و سپاهی دانش شدم که مرا به روستا فرستاده تا روستای دورافتادۀ «خبر» اطراف بافت مشغول شدم ناصر را در بعضی روزهای گرم تابستانها با خودم به این ده می بردم. ناصر در بعضی کارها به من کمک می کرد یادم هست با روستاییان خیلی بحث می کرد. با آن زبان کودکانه بحث های آموزشی خوبی مطرح می کرد. مثلاً یادم می آید برای یک پیرمرد ۷۰ ـ ۶۰ ساله آنقدر خوب دربارۀ امام حسین(ع) صحبت می کرد. و یا از حضرت ابوالفضل با او سخن می گفت» (که حرفهایش بر دل آن پیر نشست.)

ناصر در همه کارها همدوش خانواده کمک می کرد مثلاً در تابستانها، اگر بنّایی داشتیم کمک می کرد، با وجود این از لحاظ درسی هم در حد عالی بود.او علاوه بر فعالیتهای درسی در فعالیتهای هنری هم شرکت داشت.

اگر نمایشنامه یا تئاتری بود حتماً شرکت می کرد و هیچ وقت نقش منفی را نمی پذیرفت» مثلاً اگر می خواستند در مورد عاشورا، نمایشنامه ای بازی کنند نقش حرّ یا یکی از یاران امام حسین(ع) را می پذیرفت.

از دیگر خصوصیات بارزی که او را از ما برادرها و خواهرها متمایز می کرد اخلاصش بود که تمام وجودش را در برگرفته بود.

اصلاً اهل ریاکاری و دروغ نبود، اگر کسی بااو نشست و برخاست می کرد روح ایثارگری را در وجودش به خوبی حس می کرد از زمانی که ناصر در مقطع راهنمایی تحصیل می کرد کاملاً فهمیده بودیم که رفتارش با همسالانش فرق می کند مثلاً خاطرم هست که ناصر صحبتهایی در منزل می کرد که تا آنزمان فردی از ما نشنیده بود مثلاً از جمال عبدالناصر رئیس جمهور سابق مصر صحبت می کرد و می گفت: «جمال عبدالناصر برای انقلاب مصر و مبارزه با اسرائیل چه کارهایی انجام داده است.از جنگ ویتنام صحبت می کرد، آن زمان رادیوی طاغوت، اطلاعات مربوط به جنگ ویتنام را طوری بیان می کرد که انگار حق با آمریکائیهاست.

امّا ناصر حقایقی را که درک کرده بود بی واهمه بیان می کرد و در این زمینه کتابی هایی به خانه می آورد که غیر مجاز بود و مخفیانه این کار را انجام می داد، اگر بدست ساواک می افتاد دردسر درست می شد. ناصرمی گفت: « این اخبار که از رادیوی طاغوت پخش می شود هیچ کدام صحیح نیست» یا در مورد الجزایر اطلاعات زیادی داشت و برای ما عجیب بود که در سن ۱۵ـ۱۴سالگی این حقایق را او از کجا بدست می آورد. از انقلاب لیبی مسائل را مطرح می کرد، کتابی هایی در رابطه با جمیله بوپاشا زن انقلابی الجزایر مطالعه می کرد.

و اطلاعاتی که به دست می آورد سعی می کرد به دیگران منتقل کند.

اگر زمانی پدر از کمبود حقوق در پست و تلگراف گلایه می کرد ناصر توضیح می داد که پدرجان اگر حقوق شما کم است در اثر سیاستهای غلط دربار است. آنها نفت ما را به قیمت کم می فروشند تا نفت را صهیونیست ها و انگلیسیها و آمریکایی ها به غارت ببرند و برای همین، مملکت ما عقب مانده  و فقر مالی در جامعه ما را در بر گرفته  است. ناصر در کلاس اوّل دبیرستان خیلی زیاد از مسائل سیاسی صحبت می کرد و گاهی اوقات تندروی می کرد ما هم از ترس اینکه مبادا ساواک او را دستگیر کند از در نصیحت وارد می شدیم و می گفتیم که از مدرسه عقب می مانی و نمی توانی فعالیت کنی و... مدرسه علوی مسلمان انقلابی زیاد داشت و به همین دلیل ساواک دستور داد این مدرسه را تعطیل کنند. بنابراین ناصر اجباراً برای ادامۀ تحصیل به مدرسه خرد رفت.  

ناصر در کنار درسش از فعالیتهای سیاسی غافل نمی شد و به هر شکل ممکن مخفیانه و یا علنی به کارهای خود ادامه می داد جلسات قرآن به صورت علنی برپا می کرد امّا اطلاعیۀ امام را به طور مخفیانه تکثیر و بین مردم دست به دست می کرد.


خواهر شهید ناهید فولادی از خاطرات دوران نوجوانی سخن می گوید...

ناصر درامور خانه زیاد دستی به آتش داشت و به پدر و مادرم کمک    می کرد، در عصر یکی از روزهای یخ زده ی زمستانی وقتی از مدرسه برگشتم دیدم در آن هوای سرد، با کمک مادر لباسها را می شوید. و آب     می کشد. تبعیت ناصر از مادرم به حدی بود که به خاطرم هست در ارتباط با انتخاب رشته با توجه به این که آرزو داشت پسرش مهندس شود به او توصیه کرد که رشته ریاضی را انتخاب کند در حالی که ناصر رشته تجربی را ترجیح می داد ناصر آرزو داشت روحانی شود لیکن به خاطر آرزوی مادرم در کنکور سراسری شرکت کرد و اتفاقاً در رشته دلخواه مادرم (مهندسی متالوژی) پذیرفته شد.

از روزهای به یاد ماندنی شرکت در تظاهرات و راهپیمایی بیاد دارم؛ وقتی که نزدیکیهای ظهر جمعیت تظاهر کننده در کرمان به نزدیکی تجمع سربازان رژیم می رسند ناصر خودش را بالای یک ماشین کشید و سینه خود را در مقابل اسلحه سربازان سپر می کند و با صدای بلند و خشمگین می گوید:

«سینۀ من آماج گلوله های شماست...» این حرکت ناصر جوانها را تشویق می کرد تا با شور بیشتری به ادامه تظاهرات بپردازند.


خاطرات دوران کودکی و نوجوانی از زبان همسر خواهر شهید ....

من وقتی با این خانواده آشنا شدم ناصر در کلاس سوّم دبستان درس می خواند او بسیار باهوش، با فکر و فهم بود و تمام ذکرش متوجه کار خودش بود. سال ۱۳۴۹ ما در تهران مستقر شده بودیم ناصر برای گذراندن تعطیلات تابستانی به منزل ما آمده بود، یک روز صبح که می خواستیم صبحانه بخوریم ناصر طبق معمول گفت: «من می روم نان بخرم» چون نانوایی در زیر طبقه تحتانی منزل ما قرار داشت اما نان گرفتن ناصر مدّتی طول کشید و زمان هم به کُندی می گذشت، وقتی که رسید خیلی نارحت بودم از اینکه چرا دیر کرده است، ناصر در کنار من نشست و مشغول صبحانه خوردن شد در حالی در چهرۀ عزیزش ناراحتی رخ نمایان کرده بود و به وضوح مشخص بود دستی به پشتش زدم و گفتم: «چی شده؟»درهمین لحظه دیدم اشکهایش مانند رودی نورانی روی صورتش در جریان افتاد سؤال کردم: «چه اتفاقی افتاده است؟» گفت:« من رفته بودم نان بخرم، که یک پسر تهرانی کنار من ایستاده بود، سه مرتبه که من دستم را گذاشته بودم و او یک سنگ داغ روی دست من گذاشت و دست من را سوزاند، من دوباره دستم را بر   می داشتم و جای دیگر می گذاشتم و او دوباره دستم را می سوزاند تا توانستم نان بگیرم وقتی از او سؤال کردم چرا برخوردی نکردی گفت : علی آقا من که با بچه های تهران نمی توانم درگیر شوم، اگر چه حتی به من بگویند ترسو است. ولی وقتی به کارهای ناصر در آینده رسیدم، احساس کردم، این عزیز همان وقت هم فکرش خدایی بود و پیش خودش این طور تعبیر کرده است که با آن شخص اگر برخوردی نداشته باشد، شاید چهرۀ مظلومانه اش کارهای زشت آن پسر را به او بفهماند.

دوران تحصیل ناصر برای من باز جای بسی سوال بود با توجّه به عدم امکانات مالی در سطح بالا، درمدارس ملّی تحصیل کرد. بعضی وقتها سؤالاتی می کرد؛ مثلاً در این کشور چرا وضعیت این گونه است، چرا باید نفت را به غارت ببرند...
در دبیرستان شریعتی، استعداد ناصر آن چنان بود که واقعاً درسها را زیر بنایی می فهمید و یاد می گرفت و در این رابطه زیاد کار می کرد و سعی می کرد با تمام وجود این مسائل را بفهمد و اطلاعات خود را مخلصانه به دوستان هم منتقل می کرد.

یک روز، یکی از معلّم ها مسئله ای را حل می کند ولی متوجه اشتباهش نمی شود ناصر از او می خواهد که اگر امکان دارد من هم از راهی دیگر مسئله را حل کنم. وقتی مسئله را حل می کند معلّم به اشتباه خود پی می برد امّا متأسفانه بجای این که ناصر را تشویق کند با توهین او را از کلاس بیرون می کند می گوید: تو بلد نیستی همه این ها غلط هستند. به خاطر این که جلوی شاگردانش خجالت زده شده بود به او می گوید.


مهندس رضوانی از خاطرات دوران تحصیل با سردار شهید ناصر فولادی این چنین نقل می کند:

من از دوران دبستان با ناصر همکلاسی بودم. او یکی از شاگردان بسیار ممتاز بود یکی از روزها در دبستان مسابقه ای برگزار شد تا نفرات برتر برای مسابقاتی که در تلویزیون انجام می شد انتخاب شوند. یادم هست ناصر جزو نفرات برتر انتخاب شد، در دورۀ راهنمایی نیز من و ناصر در مدرسه علوی که جوّ بسیار مذهبی داشت ثبت نام کردیم. در آن مدرسه کلاس تفسیر قرآن تشکیل می شد، نماز خانه داشت و مجموعه ای بود که فرهنگ اصیل اسلامی را به دانش آموزان انتقال می داد و این شروعی بود که باعث تغییرات اساسی در ناصر شد.


آقای دکتر علی سالاری در خاطرات خود این چنین نقل می کند:

صبور باشید....

ناصر از لحاظ فروتنی به مقام بالایی دست پیدا کرده بود سالهای زیاد در خدمت این  بزرگ مرد بودم از حدود سال ۵۱-۵۰که کلاس اوّل راهنمایی را در مدرسه علوی شروع کردیم و همان روز اوّل ما با هم آشنا شدیم و این افتخار را داشتم که سه سال راهنمایی را در کنار او سپری کنم بعد از آنهم در دبیرستان او رشته ریاضی فیزیک را انتخاب کردند و من رشته تجربی را، امّا باز هم دوست بودیم ولی کلاسهایمان از هم جدا بود، یادم نیست که در این ایام او با کسی خصومت و درگیری داشته باشد و اگر برخوردی با فرد پیدا می کرد، ناراحت می شد اما در ظاهر به روی خودش نمی آورد.

دوستانی که همیشه با او بودند از لحاظ ایمانی در سطح خوبی قرار داشتند ناصر به ورزش هم علاقه زیادی داشتند و سه سال راهنمایی کاپیتان تیم فوتبال بود از توصیه های همیشگی او با این که ۲۴ سال از آن روزها گذشته این بود که به من و بچه ها می گفت: «صبور باشید» به یاد دارم یک روز بین او و یکی از بچه ها مسئله ای پیش آمد و ناصر با وجود توانایی جسمی، کتک می خورد امّا تحمل می کرد و سعی نمی کرد تلافی کند یا ضربه ای به طرف بالا وارد کند و بعد که با میانجیگری درگیری خودش را به انتها رسانید ناصر در حالیکه اشک در چشمانش مانند دریای خروشان جمع شده بود برای ما صحبت کرد و از صحبتهای او، فشار روحی که داشت کاملاً مشخص بود...

یکی از روحیات بارز او کمک به دانش آموزان در درس کمک به دانش آموزان در درس و ورزش بود و از موفقیت دیگران خیلی خوشحال می شد و هر چه برای خود می خواست برای دیگران نیز همان خواسته را داشت ناصر دو خصوصیت ویژه داشت که او را از دیگران متمایز می ساخت یکی تواضع و فروتنی که درچهره و رفتارشان به خوبی پیدا بود و فکر نمی کنم کسی با او برخورد داشته باشد و از وی ناراحت شده باشد، دوّمین ویژگی این شهید والا مقام صبر و بردباری بود.

سال اول یا دوم راهنمایی را داشتیم سپری می کردیم و روزها از پی هم می آمدند و می رفتند یک روز در زمین مشغول بازی بودیم او کاپیتان تیم بود و خیلی خوب بازی می کردند وقتی که جلوی دروازه رسیدیم من کنارش بودم و بازی من چندان تعریفی نداشت در حالی که می توانست خودش توپ را وارد دروازه کند که البته موجب خوشحالی همه می شد امّا به من پاس داد با این که به خوبی می دانست ممکن است من توپ را از دست بدهم با این حال به من توپ رساند من هم توپ را درون دروازه جای دادم


آقای عبدالحسین ساوه که در دورۀ راهنمایی و دبیرستان مدیر و معلّم ناصر بوده است، در خاطرات خود این چنین بیان می کند:

تن او در پوستش نمی گنجید...

در مورد شکوفه ی درخت انقلاب تا آن جا که به خاطر دارم سه مقطع زمانی مختلف با او در تماس بودم، مقطع اوّل در حقیقت دورۀ راهنمایی تحصیلی بوده در آن زمان مدرسه راهنمایی علوی در سال 51-50 به صورت خصوصی و با همت جمعی از همکاران فرهنگی در کرمان  شکل گرفت و تا سال 54 که به وسیله ساواک منحل شد به فعالیت فرهنگی مشغول بود. این مدرسه از لحاظ این که مواضع ضد رژیم داشت و روحیۀ مذهبی در بین دانش آموزان منتشر می کرد کسانی جمع می شدند که این خصوصیات را می پسندیدند و می دانستند که آمدن به این مدرسه عواقبی سخت را ممکن است در پیش داشته باشد

ناصر ابتدا برای ما ناآشنا بود، هر چند که از خانواده ایشان، افراد دیگری را می شناختم ولی با روحیه او هیچ آشنایی نداشتم من در کلاس راهنمایی به بچه ها اجازه می دادم اظهار نظرهای خود را بدون سانسور ارائه کنند ناصر روش خاصی داشت که نشان می داد دید دیگری از زندگی دارد ناصر نسبت به همسالان ظرفیت وجودیش بیشتر از ظرفیت پوستی اش بود در واقع تن در پوستش نمی گنجید و احساس دلتنگی می کرد  چون ناصر بسیار حساس بود و این حساسیتش را هرچند که نشان می داد ولی باعث می شد که ناراحتی خود را آشکار نکند. به مسائل جامعه با دلسوزی خاصی نگاه می کرد، هر چند که آن وقت در زمان نوجوانی به سر می برد و به طور طبیعی نمی توانست نسبت به همۀ جامعه مطلع باشد ولی در محدودۀ خودش و جوّی که در مدارس آن زمان حاکم بود کاملاً نشان می داد که این نوجوان مشکلات جامعه اش را فهمیده و اگر محیطی برای ابراز نبود ولی درک آن را داشت. در دست خواندن هم ردیف اوّل و دوّم بود مسائل را به خوبی می فهمید و شاید بیشتر از من درک داشت امّا محیط اقتضا نمی کرد که بتواند مسائل را تحلیل کند و برای آنها راه حلی ارائه دهد و از این نظر هم رنج می برد ولی خوشبختانه محیط مدرسه، به طور نسبی این محدودیت را برداشته بود...

گاهی صحبتهایی در کلاس مطرح می کرد که همسالانش درک نمی کردند و برای آنها مأنوس نبود، بحث هایی که دوستانش نمی فهمیدند و به خاطر عدم درکشان یک حالت شوخی و مسخره ای ایجاد می کردند.

او معلمین و ازجمله خود من را به فکر وا می داشت و ما احساس می کردیم که در عمق بیانش فکری است و می تواند منشأ اثر زیادی باشد که در حقیقت خط مشی او بود. در مقطع دبیرستان پخته تر شده بود، دردها را عینی تر حس می کرد و من قیافه او را که چگونه سرش را به چپ و راست تکان می داد و ناراحت می شد و مدّتی به فکر فرو می رفت را هنوز به خاطر دارم من در این کارش هیچ تظاهری را مشاهده نمی کردم و فکر می کردم در عمق وجودش احساسی هست یک روشنایی که به او امر می کند یا اعلام می کند که باید کار کند، درکارهای اجتماعی سعی می کرد، پیشقدم باشد تا آن جا که مقتضیات زمان اجازه اش می داد پیش می رفت.

دبیرستان که دارای جوّ مذهبی بود، از نظر دستگاه حکومتی ورو دانش آموزان و همکاران جرم محسوب می شد به طوری که بسیاری از دانش آموزان و معلمان ما را به ساواک بردند و اذیّت کردند ناصر از کسانی بود که از ساواک هراسی به دل راه نمی داد و اعتنا نمی کرد او یک روز آمد و از دوستان و معلمانش خواست عکسی دسته جمعی بگیرند عکس هایی که در آخر کار این عکسها سند جرمی می شد ولی او اعتنا نمی کرد و این ناشی از تهوّر و بی باکی او بود هنوز وقتی این عکسها را می بینم به یاد خاطراتی می افتم که هر کدام برای خودش جایی دارد.

او در فعالیتهای سال ۵۷-۵۶ نقش داشت، درد آشنای جامعه بود، آمدن او به مدرسه برای تقویت درسش بهانه بود.به دنبال چیز دیگری در حقیقت می گشت، چیزی که در آن محیط بهتر از جاهای دیگر پیدا کرده بود و آن زمینۀ مناسب مبارزه با ظلم و فساد و نظام طاغوت بود...


از کتاب همیشه بمان ......ص۲۰-۷
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 19:23  توسط   | 


۱

        مادر هر روز سوره ی محمد را می خواند؛ می گفت: وقتی بچه به دنیا بیاد و بزرگ بشه، با تقوی

 می شه.

سوره ی یوسف را هم به سیب می خواند و آن را می خورد تا وقتی بچه به دنیا بیاید چهره ی زیبایی داشته باشد.


۲ 

     پنج ساله بود که رفت مکتب خانه تا قرآن یاد بگیرد. از همان موقع نمازش را می خواند و جزء آخر قرآن را هم حفظ کرد.

معلمش می گفت: خیلی وقت ها که ظرف غذایش را درمی آورد، می رود پیش چند نفر از بچه هایی که با خودشان غذا نیاورده اند می نشیند و همان غذای کم را با آنها می خورد.


۳ 

     بارها گفته بود می خواهد به حوزه ی علمیه برود و طلبه شود؛ ولی مادر اصرار داشت به دبیرستان برود، رشته ی ریاضی بخواند و مهندس شود.

ناصر که نمی خواست روی حرف مادر حرفی زده باشد؛ رفت به دبیرستان، در رشته ی ریاضی درس می خواند و در همان رشته ای که مادر دوست داشت، یعنی مهندسی متالوژی دانشگاه صنعتی شریف تهران قبول شد.


۴ 

    خیابان خیلی شلوغ بود. جمعیت معترض به صفوف سربازهای رژیم که خیابان را بسته بودند رسید و همان جا متوقف شد.

فقط کافی بود یک جرقه ایجاد شود و آتش خشم مردم، صنوف سربازها را در هم بشکند.

 ناصر رفت روی یک ماشین که وسط مردم بود و رو به سربازها فریاد زد: سینه ی من آماج گلوله های شماست ...


۵ 

    سرش را تراشیده بود. پرسیدم: چرا سرت رو تراشیدی؟

گفت: امام دستور دادند سربازها از پادگان ها فرار کنند. دژبان هم سربازهایی که از پادگان فرار می کنند رو بازداشت می کنه؛ حالا اگه جوونا سراشون رو بتراشن، تشخیص این مسئله برای دژبان ها سخت می شه و مشکل سربازها حل می شه.


۶ 

    با چند نفر از دوستان رفتیم کوه. بین راه بودیم که وقت نماز شد.

 ناصر گفت: باید همین جا بایستیم و چون آب نیست تیمم کنیم و نماز بخوانیم؛ اما بچه ها می گفتند تا چند ساعت دیگر ادامه  می دهیم تا به جایی برسیم که آب باشد ، بعد وضو می گیریم و نماز می خوانیم.

وقتی ناصر اصرار بچه ها را دید گفت: شما مطمئن اید که به آب می رسید؟

اگر شما مطمئن هستید من نمازم رو بعداً می خوانم! اگر نه، بذارید همین جا نمازم رو بخوانم.


۷

    به عنوان بخشدار معرفی شده بود، ولی ما نمی دانستیم. وقتی آمد توی بخشداری، مثل یک ارباب رجوع یک گوشه نشست.

چای که خورد، یکی از همکاران پرسید: خوب شما چه کاره اید؟

: من برادر کوچک شماام. از استانداری معرفی شدم تا با شما همکاری کنم.

* هیچ وقت ندیدم پشت میز بنشینید. یک قلم و کاغذ دستش بود و احتیاجات مردم را در هر جایی که بود می نوشت.

می گفت: منو بخشدار صدا نزنید. من برادر کوچکتر شما ام. به من بگید ناصر ... برادر فولادی.


 ۸ 

   برای اتمام ساختمان بخشداری نیاز به سیمان داشتیم.

یک روز دو کامیون سیمان به بخشداری آوردند، ولی کارگر نداشتیم تا سیمان ها را خالی کنیم.

ناصر دست به کار شد و مشغول خالی کردن سیمان ها شد.

وقتی ناصر دو کیسه سیمان روی شانه هایش گذاشت، یکی از راننده ها پرسید: این کارگر کیه که این قدر خوب کار می کنه؟

: بخشدار منطقه!


۹

    چند نفر از روستایی ها با پای برهنه کنار جاده ایستاده بودند. ناصر که پشت فرمان ماشین نشسته بود، کنارشان ایستاد و سوارشان کرد تا به مقصد برساندشان.

از محلی که می بایست پیاده اشان کنیم گذشتیم. روستایی ها که خیال می کردند ما قصد اذیت کردن آنها را داریم، شروع کردند به بد و بیراه گفتن و فحش دادن به ناصر.

وقتی ناصر برگشت و آنها را در جایی که می خواستند پیاده کرد، شروع کرد به گریه کردن

گفتم: چیه؟ از این که جلوی من بهت فحش دادن ناراحتی؟

اشک هایش را پاک کرد وگفت: نه از این ناراحتم که در ایران چنین افراد محرومی داریم. من فحش های اینا رو به جان می خرم و از خدا می خوام که بهم توفیق بده تا در خدمت مردم محروم باشم.


۱۰ 

     بالا رفتن از کوه هم پای ناصر برایم خیلی مشکل بود. سختی مسیر از یک طرف، سردی شدید هوا از طرف دیگر، و به همه ی این ها باید سرعت و چالاکی ناصر را هم اضافه می کردم و از کوه بالا می رفتم. وقتی بالای کوه رسیدیم، ناصر گفت: مشکلات دنیا هم همین طور ی ان. در نگاه اول خیلی بزرگ به نظر می آن، ولی وقتی باهاشون دست و پنجه نرم می کنی، می بینی خیلی هم بزرگ نیستند.


۱۱ 

     داشتم گندم درو می کردم .آقای بخشدار آمد به طرفم، دستم را گرفت و من را به طرف خودش کشید.

دستم را بوسید و گفت: من باید دست تو رو روی چشمهام بگذارم. به گفته ی پیامبر دستی که زحمت می کشه، نمی سوزه.


۱۲ 

     قرار بود یک جاده ی ده کیلومتری را با پای پیاده طی کنیم. گفتم: آقای فولادی، راه زیاده؛ توانش رو دارین که بیایین؟

گفت: بله . من باید به کارهای مردم رسیدگی کنم. خدا این مسئولیت رو بر گردن من گذاشته و من هم باید آن را انجام بدم.


۱۳ 

      ساعت ها در یک راه صعب العبور پیاده روی کردیم تا به یک روستا رسیدیم. ناصررفت وسط مردم روستا و به کار همه رسیدگی کرد.

یکی از اهالی روستا جلو آمد و از ناصر خواست که برایش کاری انجام بدهد، ولی انجام آن کار در توان او نبود.

یک گوشه نشسته بود و گریه می کرد.

گفتم:آقا ناصر چی شده؟ چرا ناراحتی؟

سرش را بالا آورد و با چشم های خیس گفت: من نمی توانم خواسته ی این مرد رو برآورده کنم. گریه ام برای اینه که در برابرخواسته ی این بنده
ی خدا ناتوانم.


۱۴ 

      از یک روستای دورافتاده خودش را به بخشداری منطقه رسانده بود تا ناصر را ببیند و مشکلش را به او بگوید.

 وقتی از بخشداری رفت بیرون ، ناصر گفت: می خوام برم به روستایی که این بنده ی خدا می گفت تا وضع زندگی اش رو ببینم.

گفتم: آقا ناصر، باید 30 کیلومتر پیاده بریم تا به روستا برسیم. اشکالی نداره؟

گفت: نه، چه اشکالی داره؟

پیاده رفت توی روستا، مشکل اهالی را از نزدیک دید و از هیچ خدمتی فروگذار نکرد.


۱۵ 

    تعدادی از مردم روستاهای منطقه به بخشداری شکایت کردند که آب منطقه تأمین نیست و

 بخشدار ی باید یک نفر را به عنوان مسئولِ تقسیم آب تعیین کند.

ناصر ساعت ۷شب توی بخشداری جلسه گذاشت و از بین مردمی که به بخشداری آمده بودند، فقیرترین شان را به عنوان مسئول تقسیم آب انتخاب کرد.

 مردم وقتی دیدند ناصر یک مرد فقیر را به عنوان مسئول تقسیم آب انتخاب کرده، زدند زیر خنده و او را مسخره کردند. ناصر رو کرد به مردم و گفت: آقایان، حکومت، حکومتِ مستضعفین است؛ برای همین مردم هم انقلاب شده.


۱۶ 

    پیرمرد رفت پیش ناصر از اوضاع بد مالی اش تعریف کرد. وقتی حرف هایش تمام شد، ناصر رفت پیش سرایدار بخشداری و مقداری پول به او داد.

گفت : این پول رو بگیر و به اون پیرمرد بده. در ضمن بهش نگی که من پول رو دادم. اگه بگی

 دوستی ام رو باهات قطع می کنم.


۱۷ 

    شش کیلو قند و یک بسته چای خرید و با هم راه افتادیم به طرف خانه ی یکی از فقیرترین اهالی منطقه.

نزدیک خانه که رسیدیم ،گفت: برو قند و چای رو بده به صاحب این خونه.

گفتم: آقا، بهش بگم اینا از طرف بخشداره؟

: نه... اصلاً .


۱۸ 

    از یک روستای دورافتاده آمده بوداز بخشداری آرد بگیرد، اما به او آرد نداده بودند. ناصر که از موضوع باخبر شد، رفت و با پول خودش یک کیسه آرد خرید و گذاشت توی ماشین و به طرف روستای محل زندگی بنده ی خدا راه افتاد.

خودش کیسه آرد را از توی ماشین پایین گذاشت و گفت: من از این جا می رم؛ تا وقتی نرفتم و دور نشدم، در خونه رو نزن.


۱۹ 

    راننده ی یک خودروی عبوری به گوسفند یک روستایی زده بود و گوسفند را کشته بود. صاحب گوسفند می گفت قیمت گوسفند دو هزار تومان است و راننده باید بپردازد؛ راننده هم گریه و زاری می کرد و قسم می خورد که چنین پولی ندارد.

 ناصر با فاصله ی زیادی از محلی که راننده و صاحب گوسفند ایستاده بودند ماشین را نگه داشت . رو کرد به حاج مالک، سرایدار بخشداری  و گفت: پونصد  تو من به من قرض می دی؟

بعد هم هزاروپانصد تومان از جیبش درآورد و داد به حاج مالک وگفت: این دو هزار تومن رو به صاحب گوسفند بده تا راننده ی ماشین رو آزاد کنه.

: آقا بهش بگم این پول رو بخشدار داده؟

ـ نه ... اگه بگی بی اجرم کردی.


۲۰ 

     بعدازظهر پنج شنبه بود. همراه ناصر به یکی از روستاهای اطراف رفتم. وقتی برمی گشتیم، با اصرار خواستم که شب به خانه ی من بیاید و مهمان من باشد؛ اما علی رغم اصرار زیادم، ناصر قبول نمی کرد. علت قبول نکردنش را که پرسیدم: گفت: امشب با دوست دیگری قرار دارم.

گفتم: خوب دوستتون رو هم با خودتون بیارید.

اما نه دعوت من را قبول می کرد و نه حاضر می شد دوستش را با خودش به خانه ی من بیاورد.

دست آخر وقتی اصرار زیاد من را دید، گفت: من نمی خوام شب های جمعه توی خونه ی کسی باشم. ملائک خدا شب های جمعه از عرش به زمین می آن و کارهای خیر بنده ها رو ثبت می کنن و حوائج اونا رو برآورده می کنن.


۲۱ 

    پیرزن که به خاطر زمین با همسایه اش دعوا کرده بود، با عصبانیت آمد توی بخشداری و رو به ناصر گفت: تو این جا چه کاره ای؟ می دونی این جا چی به سر ما می آد؟

ناصر با آرامش گفت: آروم باشین. بفرمائید بنشینید تا به شکایتتون رسیدگی کنم.خوب به حرف هایش گوش کرد و بعد هم یک نفر را مأمور رسیدگی به مشکل پیرزن کرد.

پیرزن که از بخشداری رفت بیرون، دنبالش رفتم و گفتم: چه طور به خودتون اجازه دادید که با بخشدار این طوری برخورد کنید؟ اگه کس دیگه ای جای آقای فولادی بود حتماً عصبانی می شد.

پیرزن گفت: به خدا اگه مشکلاتم حل نشه و حتی زمینم رو همسایه ام بگیره، برام مهم نیست.

وقتی با بخشدار روبرو شدم و اخلاقش رو دیدم، مشکلاتم حل شد.


۲۲ 

    خادم مسجد گفت: هر وقت آقای فولادی رو می بینم، دلم می خواد صورتش رو ببوسم.

: چرا؟

ـ برای این که همیشه می آد توی مسجد، اول مسجد رو جارو می کنه و روی حیاط آب می پاشه، بعد هم نمازش رو اوّل وقت می خونه.


۲۳ 

    خیلی با هم صمیمی بودیم.

یک روز که با هم بودیم، ناصر شروع کرد به گفتن ثواب نماز شب و این که چه قدر فایده دارد. همین طور که داشت صحبت می کرد، گفت: یه چیزی بهت می گم، ولی ازت می خوام که به کس

دیگه ای درباره ی این موضوع صحبت نکنی. من وقتی نماز شب می خونم، مسائلی بهم الهام می شه که روز بعد با اونا مواجه می شم.


۲۴ 

      رفتم به بخشداری تا ناصر را ببینم، ولی آنجا نبود.

: آقای فولادی کجا رفته؟

ـ با قاطر به یکی از روستاهای اطراف رفته، دیگه باید برگرده.

دو ساعت بعد، ناصر با لباس کار و پوتین آمد توی بخشداری.

هوا خیلی خراب بود و رفت و آمد در منطقه هم آنقدر مشکل بود که کسی حاضر نشده بود به آن روستا برود. ناصر رفته بود به روستا تا چند کیلومتر قند را به دست روستائیان برساند.


۲۵ 

     آمد خواستگاری ا م . وقتی دو نفری نشستیم که درباره ی آینده با هم صحبت کنیم،

گفت: ممکنه بعد از ازدواج برم جبهه ؛ تنها تقاضام از شما اینه که مانع جبهه رفتن من نشید.

* نه از دانشگاه رفتنش گفت و نه از بخشدار بودنش. گفت: من می خوام برم توی سپاه خدمت کنم، باید با حقوق کم سپاه زندگی کنیم.


۲۶ 

     برای اشتباهاتی که ممکن بود انجام بدهد، مجازات در نظر گرفته بود و در یک دفتر آن ها را یادداشت کرده بود.

غیبت: معذرت خواهی از شخص غیبت شده. واریز مبلغی پول به حساب ۱۰۰ حضرت امام. چند صبح اقامه ی نمازجماعت صبح در مسجد جامع.


۲۷ 

      راننده تاکسی مقداری از مسیر را که طی کرد، یک گوشه نگه داشت و گفت: من نمی تونم شما رو به مقصد برسونم؛ شما باید همین جا پیاده شین.

من از برخورد راننده تاکسی خیلی ناراحت شدم، ولی ناصر از راننده تشکر کرد و پیاده شد.

گفتم: ناصر ، چرا به راننده اعتراض نکردی؟

خندید و گفت: لباس سپاه تنم بود. اگه با راننده برخورد می کردم، باعث می شد مردم از نیروهای سپاه برداشت بدی بکنند؛ ما در برابر این لباس مسئولیم.


۲۸ 

     تصمیم گرفتیم حلقه های ازدواجمان را به جبهه هدیه کنیم. وقتی رفتیم جلوی مسجد جامع، صندوق جمع آوری کمک های مردم به جبهه آن جا بود، ولی کسی کنار ش نبود. ناصر رفت طرف صندوق، حلقه ها را گذاشت کنار آن و بلافاصله از صندوق دور شد.

پرسیدم: چرا حلقه ها رو گذاشتی و اومدی؟ چرا تحویل مسئول صندوق ندادی؟ با جدیت گفت: ریا می شد.


۲۹ 

     نماز می خواند و گریه می کرد.

نمازش که تمام شد ، رفتم کنارش و گفتم:چه قدر گریه می کنی...بسّه دیگه.

دوباره اشک از چشم هایش جاری شد.گفت:کاش خبر داشتی و می دونستی توی جبهه ها چه خبره و بچه ها چه طوری فعالیت می کنند.اون وقت ما راحت این جا نشستیم و...

اشک مجالش نداد که ادامه ی حرفش را بزند.


۳۰ 

    علی آقا ماهانی را صدا کرد و خواست از چادر بیاید بیرون.

علی آقا را بُرد یک گوشه و گفت: من می خوام وصیت کنم.

ـ جداً داری می ری؟

: بله رفتنی ام. می خوام وصیت کنم.

دو سه ساعت درباره ی تک تک شهدا صحبت کرد و مرتب می گفت: من گناه کارم، لیاقت شهادت ندارم.

* گفت: همسرم خواب دیده من توی یک جشن بزرگ شربت و شیرینی پخش می کردم. حالا شک ندارم که این دفعه خدا بهم پاداش می ده.

* هرکدام از بچه ها را که می دید می گفت: دعا کنید سفر آخرم باشه.


۳۱ 

     اطراف مسجد جامع آن قدر شلوغ بود که نمی شد با ماشین به آن جا نزدیک شد.

تعداد زیادی از اسرای عراقی را نزدیک مسجد جامع نشانده بودند.

 ناصر از توی یک وانت که گوشه ی خیابان بود. هندوانه برمی داشت، می برید و به تک تک عراقی ها هندوانه می دادتا توی گرمای اذیت نشوند.


 

۳۲ 

     پرسید: مادر، دوست داری من چه طوری شهید بشم؟

: من چه می دونم که تو دوست داری چه طوری شهید بشی؟

ـ دوست دارم فوری شهید نشم. چند ساعت توی خون خودم بغلتم و درد بکشم تا سختی و رنج جانبازان رو هم درک کنم.

* خمپاره که آمد، یازده ترکش به بدنش نشست. وقتی رساندنش به بیمارستان داشت ذکر می گفت ... یا حجه بن الحسن ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 14:16  توسط   |